mardi 12 juin 2012



رذالت‌های انقلابی در آئینه طرح‌های مانا نیستانی


والد بمانعلی




iran-emrooz.net | Sun, 10.06.2012, 19:58


روایت زشتی‌های زمانه، فجایع حاکمان و خرافات دینیاران در قالب طنز و هزل و هجو و «کاریکاتور» از دیرباز در ایران مرسوم بوده است. از دوران دورتر خواجه نظام‌الدین عبیدالله زاکانی و ابوالحسن یغمای جندقی که بگذریم، در عصری نزدیکتر به ما، بزرگانی مانند جلیل محمدقلی‌زاده، عظیم عظیم‌زاده، میرزا علی‌اکبر صابر، میرزا علی‌اکبر خان دهخدا، صادق هدایت،... «مشعلی در تیره شام استبداد» (۱) برافروختند و نشریاتی چون ملا نصراالدین و صوراسرافیل و نسیم شمال و چلنگر ... از نخستین جنبش‌های بیداری و آشوب‌های اجتماعی و سیاسی، در حد توان و مرام و رسالت و پسند و تهور خود، خرام خونبار حاکمان خودسر و خروش مردمان علیه بیداد را در نثر و نظم و طرح‌های قلمی عرضه داشتند. گاه ایهام این آثار چاره زبان بستگی‌ها و گذاری از هزارتوی تیره و تار ممیزی داروغگان می‌شد، که «پریرو تاب مستوری ندارد؛ چو دربندی سر از روزن برآرد».

حاکمان نیز در تدبیر بُرندگی چنین حربه‌ای که بی‌آبرویشان می‌کرد، اندک ذوق تُنُک مایگانی را به بدل کاری بر می‌‎گماشتند. "کاریکاتور" و "گل آقا" دو نمونه خنک این راهکار در پیش و پس انقلاب ایران بودند. اما طنزپردازان و نگارگران آزاده، ستم دوران‌های تاریک استبداد را، عریان به گوش‌ها می‌‎رساندند و به چشم‌ها می‌‎کشیدند و عطش رهائی از جور را تیزتر می‌‎کردند؛ گیریم در تیررس جابران، استثنای دلاورانی چون ذبیح بهروز به کنار، بیشتر طنازان، حرمت برخی حریم‌ها را نگه می‌داشتند و از پرداختن به عرصه‌هائی که تکفیر شریعتمداران را برانگیزد پرهیز می‌کردند. اما در روزگار کنونی دورافتادگی ناخواسته نگارگران و طنز نویسان غیر حکومتی از وطن، گرچه درد آوارگی را در جان ایشان نشانده، باز تا حدودی از تیغ خونریز حاکمان دور شان نگه داشته و زبان‌هایشان را گشوده است تا عرصه‌ای را یله نگذارند که از نقد و تمسخر بری مانده باشد. نمونه درخشان طنز کلامی را در آثار‌هادی خرسندی و بی‌پروائی طرح‌های سیاسی را نزد نیک آهنگ کوثر می‌‎بینیم که بر سخافت و زشتی و بلاهت گفتار و کردار و هنجار زمامداران مستبد می‌‎تازند و بی‌مهابا به ریش آنان می‌خندند.

در این میان نگارگرانی حرکت روایت گونه‌ای را در سلسله‌ای از «تک قاب‌ها» پدید آوردند و در طرح‌های روائی خود شیوه گویش و نمایش هنری تازه‌ای را که دستاورد هنر تجسمی غرب است برگزیدند تا در زنجیره‌هائی مصور و مکتوب، طنز و اغراق را آشکارا در تلطیف تلخی‌ها که گاه تشدید آنهاست به کار گیرند و با حذف حاشیه‌ها، گوهر طغیانگر خویش علیه پلشتی‌های ستم‌پیشگان را در حدیث نفس به نمایش بگذارند. اینان با جوششی درونی به ادبار بیرون نگریسته و ایذاء و آزاری را که بر آنها روا داشتند نمونه وار غبن بزرگتری که بر ملتی رفته است تصویر کرده‌اند. نگاره‌های مرجان ساتراپی در اثر چهار جلدی‌اش با عنوان «پرس پولیس» نماد این گونه هنری (genre) تازه پای نگارگران ایرانی است که در آن قصه غمبار خردسالی خویش را می‌‎گوید که انقلابی، ظالمانه از کودکی برکند و به پرتگاه سرگشتگی و آوارگی فرو افکند.

مانا نیستانی صورتگر چیره دست دیگر نیز در اثری به نام «دگردیسی ایرانی» (۲) با رویکردی به همان شیوه روائی، خشونت و بی‌رحمی ستم‌کاران را در انگاره‌هائی ترسیم کرده و درنده‌خوئی حاکمان را از دریچه چشمان هنرمندی صادق دیده و چهره کریه و عبوس دژخیمان و فضای هولناک زندان را تیره و دلگیر ترسیم کرده؛ از تقلیل زشتی‌ها به سلوک مزدوران بازجو دل خوش نکرده، کردار مستهجن قربانیان آنها و پستی و رندی کار چرخانان سوداگری را که از تیره بختی آوارگان کیسه دوخته‌اند نیز بازگفته است. انگاره‌های وی یادآور "رذالت‌های اجتماعی"، اثر ماندگار "کامی پیسارو"، نگارگر مکتب امپرسیونیسم است که «گذشته از احساس و هیجانی که بر می‌‎انگیزد، ما را از دریچه چشم اندازی دیگرگونه به نگرش شدت و حدت داوها و تناقضات و رویاروئی‌های دورانی ... می‌‎کشاند و در همان حال [که] ... به حساسیت‌های سیاسی گره می‌‎زند» (۳)، به ورطه کابوسی هولناک می‌‎اندارد. در این طرح‌ها، به شیوه "پیسارو" به یاری «... خط خطی کردن‌ها، خط خوردگی‌ها،‌هاشور زدن‌ها» سنگدلی تعزیرگران و پلیدی طعمه‌های آنان را چنان‌که خود دیده، تعبیری از "جنگ خوبان علیه ناکسان، از زندگی علیه مرگ" را به دور از حماسه و شور و احساسات، حکایت «ساعیان صیانت ذات» (۴) کرده است.

سیه روزی صورتگر «دگردیسی ایرانی» را که هنرمندان و مبارزان دیگری نیز کمابیش از سر گذرانده‌اند، از سلوک بی‌آزار قربانی می‌‎آغازد و با گذار از ایذاء و شکنجه و تحقیر، به مسائل و مصائب مهاجرت و گمگشتگی می‌‎انجامد. آنچه مانا نیستانی دستمایه روایت خود کرده، به واقع روی داده است. غالیان، مردمان شهری را به بهانه واهی طرحی از نگارگر برمی‌آشوبند و آنگاه «گزمگان به هیاهو شمشیر در» مردمان می‌نهند (۵). نقاش را مسبب آشوب خلق و دلیل کشتار "ناگزیری" که کرده‌اند می‌انگارند و نزد شحنگان می‌برند تا رنجش شهرآشوبانی را فرونشانند که شاید کارگزاران امنیتی حاکمان خود انگیخته باشند تا با سرکوب آنان زهر چشم بگیرند. هنگام استنطاق او، با تزویر مقام چرب‌زبان امنیتی و سیمای کریه قاضی محکمه آشنا می‌‎شویم که وی را راهی سیاهچال اوین می‌کنند. سخن همه جا از رام کردن رنجیدگان به میان می‌‌آورند، ولی مطلب از همان اول هم معلوم است، از نگارگر می‌‎خواهند تا هرچه در باره هنرمندان دیگر می‌داند به روی کاغذ آورد!

مانا نیستانی در این اثر هرجا طرحی از عمال حکومت کشیده آنان را با چهره‌هائی دژم و خوی و رفتار درندگانی نشان داده که مصداق واقعی فراوان آنها در مصطبه قدرت را انگار خود او در کارگاه خلقت طراحی کرده و جنگ آنان بر سر قدرت و غنیمت را چونان سرشاخ شدن جانوران جلوه داه است؛ بر عکس، رخساره خوبان را، حتی در اوج خشم و خروش با خطوط ساده‌ای کشیده که مهر و شفقت از آن برمی‌‎تراود. رابطه نجیب و لطیف و عاشقانه با همسرش "معصومه"، از سلوک اسیران راهزن و کلاش و دزد و شکم بارگی کسان حلقه حاکم فرسنگ‌ها دور است. حتی پیرمرد داغ دیده‌ای که عکس‌های کهنه فرزند شهیدش در جبهه جنگ و آخرین مقصد جگرگوشه‌اش در خاک را همواره در آغوش می‌‎فشارد و از غیظ و نفرت و انزجار هرگوشه سلول زندان را مدام با مدفوع خود می‌‎آلاید نیز چهره دردکشیده انسانی مهربان دارد.

رنجور از زشتی و پلشتی و مسکرات و مخدرات و مشاجرات و لواط و آشوب و روزمرگی که گرداگردش را گرفته‌اند، معنی آزادی را در ذهن می‌نگارد، بیاد بحث‌های روشنفکری کافه‌ها می‌‎افتد، یا در پندار می‌‎پرورد که «این رژیم حالا بر آتش آشوبی حساب شده می‌دمد تا بقای خود را تضمین کند.» از استحاله روزنامه نگار جوانی یاد می‌‎کند که به جرم فعالیت فرهنگی علیه رژیم، دو ماهی را در بازداشتگاهی ناشناس در بازجوئی و شکنجه سر کرده و حالا خبرچین "آنها" شده است. رفیقش زمزمه می‌‎کند که «روزی به من گفت، با من نمان، هرچه به من بگوئی، باید به وزارت کشور گزارش کنم.» مانا نیستانی بدینگونه میان تخیل و واقعیت در نوسان است و اغلب طنز تلخی را چاشنی شرح واقع می‌‎کند. در دفتر کمیساریای عالی پناهندگان سازمان ملل متحد در ترکیه کاغذی به دستش می‌‎دهند که در چهارخانه‌ای تنگ و باریک شرح حالش را بنویسد. چگونه می‌‎توان داستان دراز رنج و اندوهی جانکاه و قساوت و ددخوئی را در چهارخانه‌ای چنین کوچک گنجاند. وقتی فقط چند واژه از دردنامه‌اش از چهارخانه بیرون می‌‎افتد، متصدی دفتر سرش داد می‌زند که «عجب کند ذهن هستی! به تو گفته بودم که نباید از کادر خارج شوی!» و وقتی بازجوی زشتگوی زشت‌رو خبر آزادی موقتش را به وی می‌‎دهد، با بال‌های فرشتگان از کادر طراحی به آسمان می‌‎پرد و بازجو خشماگین به وی نهیب می‌‎زند که «جو برت ندارد. تو هنوز کاملا آزاد نیستی. بیهوده است که به بالا بپری و اینجور کادر صفحه را بشکنی»!

در آزادی به فرار می‌اندیشد؛ به دام دلالان آوارگی می‌افتد؛ از این کشور به آن کشور می‌گریزد؛ به هردری می‌‎زند تا پناهی بیابد؛ از روایت احساسات و ارائه نمایه‌هائی از زندگی خصوصی خود ابائی ندارد؛ مردی را که قرار است گریزگاهی برایش بیابد در سیمای بازاری تاس و فربه و یک چشمی مجسم می‌‎کند و وقتی می‌‎بیند که کسی که دنبالش می‌‎گردد او نیست، بلکه آدم دیگری با ظاهری موقر است از پیش‌داوریش ما را می‌خنداند؛ از خود قهرمان مبارز راه آزادی نمی‌‎سازد؛ از بازگشت به زندان واهمه دارد؛ از فکر مواجهه خود با دادستان تهران که به «قصاب» معروف است و از یادآوری ضربه مرگباری که بازجویان بر سر بانوی خبرنگار فرود آوردند بر خود می‌‎لرزد؛ وقتی به جرم ارائه گذرنامه تقلبی در اسارت چینیان است، مقام چرب‌زبان امنیتی باز رویاهای خلوت تنهائیش را از هم می‌درد که «از ملاقات مجدد شما خوشوقتم آقای نیستانی، کجا گم و گور شده بودید، جای شما اینجا، پیش خودمان است!» در طول روایت خود چندین بار سوسک سمجی را که عامل بدبختی خود می‌‎داند زیر پا له می‌‎کند اما آن حشره هربار، چونان نماد بختکی که بر او افتاده است، باز سر و کله‌اش پیدا می‌شود. و همه جا هراس خروج از کادر آسوده‌اش نمی‌گذارد! تا سرانجام نه به یاری سوداگران سیه روزی خلقی رمیده، بلکه به سبب شهرت طرح‌هایش به دعوت شهر پاریس راهی خانه هنرمندان‌‎شود و با «معصومه» در آنجا بیتوته ‌‎کند.

گفته‌اند که «برخلاف برداشتی سوررئالیستی، دهشتی که "مسخ" کافکا در دل می‌اندازد نه از آنروست که افسانه‌ای ورای هنجار و منطق گفته باشد. حتی کابوس هم نیست، بلکه چیزی است که به واقع اتفاق افتاده». دلهره‌ای که دفتر «دگر دیسی ایرانی» به جان ما می‌اندازد نیز نه از نقش‌هائی ساخته پندار که از بازتاب آئینه شفافی است که در برابر واقعیت‌ها نشانده؛ از بیان راستین رذالت‌های استبدادی خوفناک است؛ از هبوط انسان در عصر سلطه رذیلان است که حتی قرص ماه هم در اسارت میله‌های زندان بر شب سیاه میهن می‌‎تابد.

والد بمانعلی
------------------------
۱- نصرت الله نوح، بررسی طنز در ادبیات و مطبوعات فارسی، انتشارات کاوه، سن خوزه، ۱۳۷۳.
۲- مانا نیستانی، «Une métamorphose iranienne»، انتشارات à et LàÇ، Bussy Saint-Georges، فوریه ۲۰۱۲.
۳- اولین پیله، «روفتن غبار زمانه از یک اثر؛ انسجام پیسارو»، برگردان فارسی، لوموند دیپلوماتیک، فوریه ۲۰۱۰.
۴- اولین پیله، همان.
۵- احمد شاملو، "محاق" .

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire