jeudi 23 août 2012

زندنگی نامه حکیم ابوالقاسم میرفندرسکی
میـرزا ابوالقاسم فرزند میرزابیـگ، فرزند امیر صـدرالدین موسوی حسینی فنـدرسکی معـروف به «میرفندرسکی»، از حکما وعرفـای امامیه بود که در حکمت طبیعـی، الهـی، ریاضی، علوم نقلیه و شعر و ادب، یگانه روزگار صفوی- قرن یازدهم هجری- بود. او در تسخیر، جفر، کیمیا و خوارق عادت، ید طولایی داشت و از استادان به نام مکتب اصفهان به شمار می رود....
برای خواندن توضیحات بیشتر به ادامه مطلب بروید ...


1. زندگی عادی
1-1 نسب
میرزا ابوالقاسم فرزند میرزابیگ، فرزند امیر صدرالدین موسوی حسینی فندرسکی معروف به «میرفندرسکی»، از حکما وعرفای امامیه بود که در حکمت طبیعی، الهی، ریاضی، علوم نقلیه و شعر و ادب، یگانه روزگار صفوی- قرن یازدهم هجری- بود. او در تسخیر، جفر، کیمیا و خوارق عادت، ید طولایی داشت و از استادان به نام مکتب اصفهان به شمار می رود.
پدران میرفندرسکی از بزرگان سادات استرآباد می باشند. آبادی «استرآباد» به دارالمومنین شهرت یافته است. خانواده نستوه میرفندرسکی، نسب شریفشان به امام موسی کاظم (ع) می رسد.
جد او میرصدرالدین، در ناحیه فندرسک- از قرای استرآباد- در زمان شاه طهماسب صفوی دارای املاک بسیاری بود. صدرالدین در زمان فتنه گروه سیاه پوش در استرآباد، در برابر این گروه ایستاد و از آن جا بیرون نشد. وی در زمان شاه عباس کبیر (996ق) با لشکر به سوی خراسان و بسطام، آهنگ حمله کرد و سپس درگذشت؛ پس از آن فرزندش میرزابیگ فندرسک- پدر ابوالقاسم- به خدمت سلطان وقت- شاه عباس اول- درآمد و با خدمات شایسته ای که انجام داد، نزد سلطان، گرامی و عزیز گشت.

2-1 زادگاه و محل تحصیل (م. 970 و 1050 ق/ 1563- 1640م)
ابوالقاسم در فندرسک، دهستانی از بخش رامیان (که امروزه به نام شهر خان ببین و منطقه فندرسک در روستای نامتلو معروف است) در دوازده فرسنگی گرگان کنونی ، از بخش های استرآباد در سال 970 ق, 1563 م. زاده شد. وی مقدمات علوم را در همان نواحی فراگرفت و برای ادامه تحصیل، به مازندران و قزوین و در نهایت به اصفهان سفر کرد. گفته اند: او به هند نیز برای تحصیل سفر کرده است.

3-1 فرزندان
از زندگی شخصی میرفندرسکی چیزی نقل نگردیده و روشن نیست دنباله و فرزندان او چه کسانی بوده اند؛ ولی از فرزندان او دو تن مشهور و معروفند:
یکی، نوه ایشان به نام «میرزاابوطالب» پسر «میرزابیگ پسر ابوالقاسم» که همانند جدش یکی از علمای راز اول و از مبارزترین شاگردان علامه مجلسی است. وی مردی فاضل و شاعری توان مند بود که دارای آثار فراوانی است. از جمله التکمله فی شرح التذکره شمس الدین محمد خفری که خود شرحی بر تذکره الهیه اثر خواجه نصیر الدین طوسی می باشد.
دیگری، سید محمد فندرسکی است که در پایان سد سیزدهم و آغاز سده چهاردهم در تهران به سر می برد و صاحب طرائق الحقایق او را می شناخت و ایشان را ستوده و درگذشت وی را به سال 1313ق. در تهران نوشته است.

4-1 درگذشت
گرچه درباره زادروز و درگذشت مرحوم میرفندرسکی وفاتی وجود ندارد، ولی در جای خاک سپاری او، همگان وفاق نظر دارند.
مطابق نظر بسیاری از مورخان و نویسندگان، او در زمان شاه صفی صفوی به سال 1050 ق. نوشته شده، ولی از ماده تاریخ زیر، که در پایان رساله صناعیه میر (نسخه 887 آستان قدس رضوی) ثبت است. سال 1049 ق. به دست می آید:
تا شد زجهان خسرو فوج دانش شد بحر جهان تهی زموج ندانش
تاریخ وفاتش زخرد جستم، گفت صد حیف از آفتاب اوج دانش
میرفندرسکی در اصفهان در محلی که امروز به تخت فولاد و تکیه میر معروف و مشهور است، در مقبره بابا رکن الدین به خاک سپرده شده است.
مزار او در فضای بازار قرار دارد. بر روی خاک او سنگ یک پارچه بزرگی نهاده اند که به جانب غربی آن، کتیبه ای به خط ثلث برجسته، «مورخ به سال 1050ق» نگاشته شده و متن زیر روی آن کنده کاری شده است:
بسم الله الرحمن الرحیم. الا ان اولیاء الله لا خوف علیهم و لا هم یحزنون. هذا مرقد قدوه الاولیاء وس ید الاصیاء، معتضد و المعتمد العرفاء، قائد السالکین و العاشقین، هادی الموحدین المتالهین السائر فضاء الجبروتیه الطائر فی هواد اللاهوتیه، عارف عوالم الالوهیه مالک ممالک الملکوتیه قطب الدین لاخوف علیهم و لا هم یحزنون.
می گویند: شاه عباس برای آن که دزدان جنازه، نتوانند نقب بزنند و جسد آن سیدجلیل القدر را بربایند، پیرامون قبر را کنده و سرب داغ در آن ریخته است.


2- زندگی علمی
1-2 اساتید
سیدابوالقاسم، نزد علامه چلبی بیگ تبریزی (م. 1041ق)- که خود از شاگردان افضل الدین محمد ترکه اصفهانی بود- و هم چنین نزد میربرهان الدین محمدباقر اشراق استرآبادی (م. 1041ق) به تحصیل حکمت و علوم پرداخت. سپس میرفندرسکی در مدرسه خواجوی اصفهان، که به داشتن دانشمندان به نامی چن شیخ بهایی، میرداماد و میرفندرسکی مشهور بود، به تدریس شفاء و قانون ابن سینا و دروس مختلف دینی، حکمت، کلام و هم چنین ملل و نحل شهرستانی مبادرت ورزید. جلسه درس او مشهور و زبانزد خاص و عام بود و علاقه مندان به حکمت، از دورترین نقاط، در درس او حاضر می شدند.

2-2 دانشمندان زمان
از میان داشمندان این عصر نام شیخ بهایی، میرداماد و ملاصدرا به عنوان هم دوره میرفندرسکی به ثبت رسیده است. در مدرسه خواجه، علاوه بر شیخ بهایی و ملاصدرا، دانشمندان بنامی، چون میرداماد و میرفندرسکی، دارای حوزه تدریس شلوغی بودند. ملاحیدر خوانساری صاحب کتاب زبده التصانیف، استاد محقق خوانساری، هم دوره این دو به شمار می آید.
عالم دیگری به نام اوحدی بلیانی- نویسنده تذکره عرفات العاشقین- نیز از هم عصران میر به شمار می رفت. هم چنین گفته شده که وی با ملامحمد تقی مجلسی و ملامحمدباقر مجلسی نیز هم زمان بوده است. گرچه پذیرش هم دوره بندن با مجلسی پدر دشوار نخواهد بود، ولی هم عصر بودن میرفندرسکی هم با پدر و هم با پسر چندان معقول نمی نماید.

3- شاگردان
چند تن از مدرسان و حکمای به نام دوره صفوی، شاگرد میرفندرسکی بوده اند که عبارتند از:
1- آقاحسین فرزند جمال الدین خوانساری، زاده 1016ق/ 1607م. که به سال 1098ق/ 1686 م در اصفهان درگذشت. وی حکیم، متکلم، محدث و فقیه بزرگ زمان خود بود به دلیل مهارت بر دانش هایی، چون ریاضیات و هیئت در حوزه های علمی به محقق خوانساری و استاد الکل نفی الکل شهرت یافت و نیز به علت آن که نام پدر و پسرش جمال الدین بود، از او به لقب «ذوالجمالین» یاد شده است. وی در حکمت، شاگرد میرفندرسکی بوده است.
2- ملارجبعلی تبریزی در گذشته 1080 ق، که حکیم و شاعر عصر صفویه بود و هم زمان با شاه عباس دوم می زیست. وی در فلسفه، شاگرد میرفندرسکی بود و روش مشایی داشت و کتاب های شیخ را درس می داد. او در شعر «واحد» تخلص می کرد. گویا ایشان عمر درازی داشته است.
3- محمد باقر بن محمد مومن سبزواری معروف به محقق سبزواری 1017- 1090ق، که از مفاخر علمای شیعه و از بزرگان، حکما و متکلمین بوده و در اصفهان زندگی می کرد. او نزد بزرگانی، چون شیخ بهایی، میرفندرسکی، ملامحمد تقی مجلسی و ملاحسنعلی شوشتری درس خوانده است. از آثار وی می توان به کتاب ذخیره اشاره کرد. مرگ او در اصفهان اتفاق افتاد و جنازه اش را در مشهد رضوی، در مدسه میرزا جعفر، در سردابی روبه روی قبر شیخ حر عاملی- نویسنده کتاب وسایل الشیعه- به خاک سپردند.
4- ملاصادق اردستانی متوفای 1134ق، که مردی حکیم، وارسته و مرتاض بود. از او رساله ای به نام حکمت صادقیه، درباره نفس و قوای مادی و معنی آن باقی مانده است.
5- رفیع الدین محمد بن حیدر حسینی طباطبایی نائینی، مشهور به میرزا رفیع نائینی (997- 1083ق) که از شاگردان شیخ بهایی و میرفرندرسکی و از سادات طباطبایی نائین، زواره و اردستان بوده است. شرح اشارات خواجه و شرح حکمه العین شریف جرجانی را حاشیه زده است و رساله ای فلسفی در حل شبهه «استلزام» نشوته است. به تازگی رساله ای نیز به نام ثمره شجره الاهیه در اصول عقاید با پاره ای از مقدمات فلسفی از او، به وسیله عبدالله نوری از فضلای معاصر، چاپ و منتشر شده است.
6- ملاحسنعلی بن عبدالله شوشتری، که به گفته علامه مجلسی در بحارالانوار، در مباحث علمی از میر، دارای اجازه بوده است.
7- میرفیاض بن هدایه الله حسینی اصفهانی، که از شاگردان میرفندرسکی بوده و دارای رساله ای در شناخت تصوف نیز می باشد.
8- صدرالدین محمد شیرازی معروف به ملاصدرا، که از مشهورترین فیلسوف متاله مکتب اصفهان و بنیاین گذار حکمت متعالیه می باشد. او نیز به گفته گروهی از مورخان و تذکره نویسان، از شاگردان میرفندرسکی به شمار می رود. اما گروهی دیگر نیز، با ارایه دلایلی، چنین ادعایی را نپذیرفته اند.

1-4 سفر برای کسب دانش
محمد ماجد شریف، بر این باور است که میرفندرسکی بیشتر عمر خود را در سفرهای خارج از ایران و به خصوص در هندوستان گذراند. سخن ماجد شریف برگرفته از گزارشی است که اوحدی از میرفندرسکی در عرفات العاشقین آورده است. در نوشته اوحدی، آمده که او سفرهای مکرر به هند داشته است، نه آن که وی دایم در سفر بوده است.
هم چنین گفته اند: ایشان به هشر شهری که وارد می شد، پس از آن که مردم به بزرگی شان و بلندمرتبگی ایشان پی می بردند، آن آبادی را ترک می کرد. این جابه جایی، ممکن است در هند باشد، زیرا به هند و شهرهای آن سفر کرده است.
او دلیل سفرهای گوناگون خود را به دوستان این گونه بیان می کند:
مکسب و مصرف در دو نحل باید؛ یعنی از محلی باید کسب کرد و در محل دیگری باید خرج کرد.
و نیز از وی پرسیدند: دلیل مسافرت زیاد شما به هند چیست، در حالی که در یاران بسیار کرامت و احترام داشته اید؟
در پاسسخ گفته بود: دهلیز منزل رفیع الدین صدر نزد من طولانی تر، از مسافت کشور هند است. یعنی برای من گذشتن از تمامی خاک هند خیلی راحت تر است تا گذر از درگاه خانه های بزرگان علمای ایران. بر همین اساس، لطیفه ای ساخته اند که: «دهلیزها اطول طویلا فی الغایه».
میرفندرسکی مدت هفت سال در یکی از خانقاه های هندوستان به سفر در آفاق و انفسی گذراند و این اعتکاف، او را به مرحله ای از پاکی نفس رسانید؛ به گونه ای که آنچه از کرامات او گفته می شود نشان از شهرت او در بین مردم آن دیار به خصوص اندیشوران می باشد.

2-4 دلایل سفر به هندوستان
او هنگامی به هندوستان سفر کرد که از یک سو، گفتمان برای طرح آموزه های شیعی توسط شاهان صفوی بازگذاشته شده بود و از سوی دیگر، چون بیشتر دانشمندان را، فقها علمای ظاهری و اهل حدیث تشکیل می دادند، مجالی برای طرح اندیشه های ژرف عقلی و فلسفی شیعی نبود از آنجا که شاهان صفوی تلاش در گسترش آیین شیعی داشتند، ناگزیر دین را تنها در چارچوب حدیث و تاریخ و تفسیر می دانستند، و از ظاهرگرایی دفاع می کردند و عالمانی را که در زمینه حدیث، تاریخ و تفسیر مشغول بودند، مورد حمایت قرار می دادند. بدین وجه میرفندرسکی به دلیل تعصب و سخت گیری فاضلان هم دوره خود، به ویژه فقیهان دره صفوی که با صوفیان و صاحب دلان سر ناسازگاری داشتند، به هندوستان سفر کرد و نزد پادشاهان هند نیز به مانند پادشاهان ایران از عزت و احترام ویژه ای برخوردار گردید.
هندوستان در آن دوران به سبب روش و منش اکبرشاه و سیاست «صلح کل» او، هم از لحاظ رونق اقتصادی و امنیت اجتماعی، مردمان نقاط دیگر را به سوی خود می کشید و هم از لحهاظ تنوع ادیان و آیین ها و دوری از تعصبات مذهبی و فرقه ای، برای مردمان، به ویژه دانشمندان آزاداندیش، جایگاه امن و دل خواهی بود.
در هند درباره شخصیت میرفندرسکی حرف و سخن بسیاری مطرح بوده است؛ چنان که در گزارش ها نگاشته اند: او تحت تاثیر آیین بودا، آیین هندو و حتی زرتشتی هندی بوده است. روش درویشی نیز داشته و گاهی آیین خانه به دوشی در پیش گرفته است. وی هفت سال در هند ریاضت کشید، تا به بلندای شناخت و کیمیاگری رسسید. همه این سخنان بیان گر نستوهی و بلندی جایگاه آن مرد بزرگ است.

5- تاثیرپذیری از هندوان
میرفندرسکی در زمانی که در هند بود بر اثر هم نشینی با یکی از شاگردان آذرکیوان- که صاحب منظمه «جام کیخسرو» می باشد- با انیدشه و آرای وی که ببیشتر رنگ زرتشتی، بودایی وهندی داشت، آشنایی یافت و از این ره گذر، افکار زرتشتی، بودایی و هندی و بر ذهن و افکارش اثر گذاشت.
گذشته از این، اقامتش در هندوستان موجب شد به افکار هندوان در حکمت و عرفان نیز دست پیدا کند و همین امر، مایه کشش وی به تدوین منتخبی از کتاب جوگ باسشت و نوشتن شرحی بر آن گردید. او لغات ترجمه جوگ را شرح کرد و حاشیه ای بر آن افزود. وی در آغاز به این اشعار تمسک جسته است:
این سخن هست هم چو آب روان *** پاک و دانش فزای چون قرآن
چون زقرآن گذشتی و اخبار *** نیست کس را بدین نمط گرفتار
ابلهی کو شنید این سخنان *** یا بدید این لطیف سرو بنان
جز به صورت بدان نپیوندد *** زان که بر ریش خویش می خندد
ظاهرا میرفندرسکی در این اشعار به گفته شیخ عطار نیشابوری توجه داشته که درباره کلمات مشایخ بزرگ صوفیه فرموده است: بعد از قرآن و احادیث نبوی هیچ سخن، بالای سخن مشایخ طریقت نیست که سخن ایشان نتیجه کارها و حال است، نه ثمره حفظ و قال؛ و از عیان است، نه از بیان؛ و از اسرار است، نه از تکرار؛ و از جوشیدن است، نه از کوشیدن؛ و از علم لدنی است نه از علم کسبی؛ و از عالم «ادبنی ربی» است نه از جهان «علمنی ابی» که ایشان ورثه انبیائند.
میرفندرسکی در حواشی خود بر کتاب جوگ، کوشیده است تا مطالب آن را با آیات و روایت و عرفان اسلامی تطبیق دهد. در شرح جمله ای، آیه مناسبی آورده است:
کسی که موجه- رستگاری- را یافته باشد، نشان او این است که در دولت و مراد و در بی نوایی و ناداری یک سان باشد؛ نه به رسیدن مطلوبی و مرادی خوش حالی کند و نه از فوت مقصودی و آرزویی غمگین نشود و راحت و رنج او را تفاوتی نکند: «لکیلا تاسوا علی مافاتکم و لاتفرحوا بما اتیکم» (حدید، آیه 23)؛ تا اندوه نبرید بر آنچه از دست شما رفته و شادی نبرید به آنچه خداوند در این دنیا به شما داده است.

6- طریق سلوک با ادیان و مذاهب دیگر
در این که وی به هند سفر کرده و حتی با پیروان ادیان و مذاهب آشنایی، بلکه رفت و آمد و هم نشینی داشته، شکی نیست؛ ولی این که او بخواهد از آنها اثر بپذیرد، به این معنا که جزو گروه آنها شود، چندان راست و درست نمی آید. زیرا در آثار او، از جمله «رساله صناعیه» ضمن آن که اگر قرار بر تاثیرپذیری باشد، به گونه ای که با قرار گرفتن در میان گروهی، از عقاید خویش دست بردارد، او پیش تر با اراذل و اباش و خروس بازان اصفهان هم دم و هم نشین بود: آیا به صرف هم نشینی و مصاحبت می شود گفت از هندوان تاثیر پذیرفته است؟ نا گفته نماند کسی که از بام تا شام در مدرسه بوده و فقط راه مدرسه و حمام و مسجد را می دانسته و جز با بزرگان و فقهای عظام سخن نگفته است، حتی آشنایی اش با سایر فرقه های دینی اهل سنت مانند حنفی، شافعی و حنبلی از طریق چند کتاب و درس نو بحث بوده است، یا کسی که خود تا پاسی از شب را با شب گردان و اوباش باشد و ساعاتی از روزش را به خروس بازی و همهمه با آنها بگذارند یا در بین هندوان رود و با فرقه های مختلف، چه زرتشتی، چه هندو و چه بت پرستان، هم نشین باشد، روشن است که در تعاملش با دسته اول رفتاری دوگانه خواهد داشت.
از این جهت چندان دور از ذهن نیست که وی از تحمل بالایی برخوردار بوده و به راحتی با آنها وارد گفت وگو می شده است و از این گفت وگو و حتی هم نشینی شرمنده هم نبوده است.
غرض این است که میرفندرسکی از مرزهای مشخص تجاوز کرده بود. حال این که آیا این تجاوز از خط های قرمز او را هم نشین آذرکیوانیان کرده یا تاثیر آن فرقه، او را خط شکن کرده است، چندان روشن نیست؛ ولی قطعا وی روش و منشی باز و تکثرگرا داشته است. او را با فقیهی که خاک را با آب می شوید تا تیمم کند نمی توان هم طراز دانست.
طرفه آن که آیین بودا غیر از زرتشتیان است؛ یعنی دو آیین کاملا جدای از هم می باشند. پس دور از ذهن نخواهد بود که در پاره ای از موارد در تهذیب نفس و گذرا از جهان گیتی به جهان مینو، وحدت رویه داشته باشند. با عغنایت به این که بعد اشراقی زرتشتی، بودایی و هندو بسیار به یکدیگر نزدیکترند.
میرفندرسکی سرانجام در زمان فرمان روایی شاه صفی (1038- 1052ق) به اصفهان بازگشت و پادشاه برای قدردانی از وی به دیدنش رفت؛ اما با وجود این اعتبار هیچ تغییری در رفتار وی دیده نشد و هم چون شته تا پایان عمر شریفش در عالم بی تکلفی و بی تعلقی زیست.
به نظر می رسد در سفر به هندوستان بیش و پیش از آن که میر تحت تاثیر افکار و اندیشه ها و یا اعمال و اوراد هندوان قرار گیرد، خود تاثیرگذار بوده است. چگونه ممکن است کسی که رفته تا چزی یاد بگیرد، بتواند در نزد بزرگان آن دیار بزرگ داشته شود و او را از سر بزرگی پاسش بدارند؟ ایشان مورد نکوداشت و ستایش بزرگان و دانشمندان آن دیار بوده است گرچه آنها هم شهریان سابق خد او باشند و هندوان او را گرامی می داشتند، نه از آن روی که مهمان نوازند؛ بلکه او را گرامی داشته اند چون مستحق چنان نکوداشتی بوده است. هر بار که می رفت فضلا و داشمندان از محضر او بهره ها می بردند.

باید توجه داشت این که میرفندرسکی عرصه را در کشورش بر خود تنگ می بیند و به ناچار از ایران می رود. روشن است که وضعیت خود را به لحاظ موقعیت علمی برای دیگران روشن کرده که در درون مجموعه فقها نمی گنجیده است و آنان هم او را به عنوان فیلسوف یا عارفی بزرگ از آن جهت که می تواند تاثیرگذار باشد، مورد اعتراض تند خود قرار می داده اند.

7- اوضاع فکری زمانه
پس از پیدایش سلسله صفویه و رواج مسلک تشیع، کلام به سبک اشعری و معتزلی رونق خود را از دست داد و زمینه برای رشد اندیشه های فلسفی و عرفانی فراهم شد و حکمت الهی رونق گرفت؛ به طوری که بسیاری از علما، از جمله میرفندرسکی و معاصرانش، مثل میرداماد (1042م)، شیخ بهاءالدین عاملی (1031م) اوحدی بلیانی (1030م. مولف تذکره عرفات العاشقین)، ملاحیدر خوانساری (صاحب زبده التصانیف) ملامحمدتقی مجلسی (1070م) ملامحمد باقر مجلسی و ملاصدرا، درحوزه معقول و منقول به نشر آثاری گران مایه پرداختند. با آغاز پادشاهی شاه عباس اول، اصفهان به مرکز هنر و دانش های اسلامی و کانون فرهنی تبدیل شد. اندریشوران و فیلسوفانی که از این دوره تا هنگام هجوم افغان ها در اصفهان پا به گیتی گذاشتند، به عنوان فیلسوفان مکتب اصفهان نامیده می شوند. حوزه فلسفی ممکتب اصفهان در این دوره شمار بسیاری از دانشمندان را در دامن خود پرورش داد و بسیاری از آنها در علوم و فنون گوناگون جامعیت داشتند. این حوزه از جهت شمارگان و فراوانی دانشمندانی که در آن پرورش یافتند بر سایر حوزه ها برتری دارد. یکی از خصوصیات اندیشوران این عصر، آن است که آنان نه فقط در حکمت و مباحث عقلی صاحب نظر بودند، بلکه در علوم نقلی مانند فقه، حدیث، رجال و درایه نیز مهارت و توانایی بایسته را داشتند.

8- جایگاه میر در بین شاهان صفوی
میرفندرسکی در روزگار حکومت شاه عباس اول (م 1037) و شاه صفی (م 1051) می زیسته و به دلیل جامعیتی که در دانش های گوناگونی هم چون حکمت الهی، علوم ریاضی و همه علوم عقلی داشت و هم چنین به دلیل این که در عرفان نیز مراتب والایی را طی کرده بود، در نزد شاهان زمان خود از موقعیت شایسته ای برخوردار بود.

9- زندگی فردی و اجتماعی
میرفندرسکی، با آن که شاهان و بزرگان برای او احترام زیادی قایل بودند، از هم نشینی آنها احتراز می کرد، در زندگی شخصی بسیار ساده و بی تکلف بود، بیشتر با ارباب ذوق و حال می گذرانید و باس فرومایه و پشمینه می پوشید و با همه گونه مردم هم نشین بود؛ به گونه ای که بزرگان گفته اند: میر خروسی داشت و بیشتر روزها با آن درمیان میدان شهر اصفهان در جمع خروس بازان می آمد. پس از مدتی این رفتار میرفندرسکی به گوش شاه رسید و شاه که منزلت خاصی برای میر قایل بود، روزی به دیدن وی رفت و از این رفتار او به کنایت شکایت کرد و به وی چنین گفت: شنیده ام که برخی از دانشمندان برای دیدن رفتار پوچ فرومایگان به گروه ایشان وارد می شوند.
میرفندرسکی که انگیزه شاه را دریافته بود، در پاسخ گفت: من هرروز در میان گروه آنها هستم؛ اما دانشمندی را در میان آنها ندیده ام.
شاه عباس از پاخ روشن و هوش مندانه وی به حیرت افتاده، ربه زیر انداخت و دیگر سخن نگفت.

از این گفت وگو چنان برمی آید که:
1- میرفندرسکی باید آن قدر دارای مقام عالی باشد که شخص شاه به وی توجه خاصی داشته باشد و برای او مقامی را باور داشته باشد که هم نشینی وی را با درویشان، برای خود و درباریان نکوهیده بداند.
2- میر، آن اندازه به پست های ظاهری و رویه های شکلی بی اعتناست که بی درنگ در پاسخ، رفتن خود را در جمع درویشان انکار نمی کند. این خود دلیل بر بزرگواری و بازدارندگی طبع و برتری همت ایشان است. او در رفتار نیز هم چون داشن، به کمال رسیده بود؛ به گونه ای که در شرح حال ایشان می گویند: مدت بیست سال از وی فعل مباح صادرنشد و چهل سال رخت خواری برای استراحت پهن نکرد و نوافل را در مدت عمر شریفش ترک نگفت.
میر در خلق و خوی، بسیار تحت تاثیر شاگردان آذرکیوان بود؛ به طوری که وقتی از ایشان پرسیده می شود: چرا به طواف کعبه نمی روی؟
پاسخ می دهد: در آن جا باید به دست خود گوسفندی را قربانی کنم و مرا دشوار است که جانداری را بی جان کنم.
داستان هایی که در مورد رفتار وی یاد کرده اند، در اصفهان مشهور می باشد که از آن جمله است:
وی هر روز یک زن بدکاره با یک شیشه شراب از بازار می گرفت و به منزل می برد، مردم ظاهربین به تناسب پندار خود او را سرزنش می کردند؛ ولی بعد دریافتند که وی بدکاره را به منزل خود برده و او را محبوس می کند تا مسلمانی را به گناه نیندازد و شراب را هم در خلوت می ریزد تا مسلمانی او را نخورد و نیاشامد.
این حکایت نشان از حرمت و اهمیتی است که او برای جامعه خود، باور دارد و با تمام وجوه مادی و معنوی می کوشد تا در اصلاح جامعه به آن اندازه که می تواند، اثرگذار باشد: «ما لایدرک کله لایترک کله».
او از جمله دانشمندانی است که سال ها در عمارت مشرق الشمسین مدرسه فیضیه قدیم قم (محل فعلی حوض که مدرسه فیضیه) ریاضت کشید و برای وی در آن اتاق فوقانی مکاشفاتی روی داده است. وجه تسمیه آن اتاق به مشرق الشمسین از آن جهت بوده است که در هر بامداد از درب شرقی، منظره خورشید در حال طلوع و از درب جنوبی تابش اشعه آن برگنبد فاطمه معصومه (ص) تجلی داشت. ضمنا حکیم بزرگ صدر المتالهین نیز در همین اتاق به تالیف اسفار پرداخت و آن را بر دو دانشمند بزرگ، ملامحسن فیض کاشانی و ملاعبدالرزاق فیاض لاهیجی تدریس کرد.

10- کرامت ها
معروف است که مرحوم ملامحدتقی مجلسی، پدر علامه مجلسی، او را به خانه خود دعوت کرد تا شاید بین وی و ملامحمد باقر مجلسی دوستی و هم نشینی فراهم شود. ماه رمضان بود. پس از چند لحظه ای، مرحوم میر کاسه ای آلو خواست. سپس میر آلویی برداشت و در دهان گذاشت. محمدباقر که اهل شریعت بود و بسیار پای بندآن، دگرگون شد و بیش از این تحمل نیاورد. از جا برخاست و با اعتراض به پدر که این چه مهمان بی دینی است که تو داری و چرا با او هم نشین شده ای؟ از اتاق بیرون رفت.
سپس میر به آخوند ملامحمدتقی توضیح داد که چون من دیدم او اهل شریعت است و از وی ترویجات کامله به ظهور می رسد، خواستم که به طریقه ما میل پیدا نکند. گرچه آلو را در هان گذاشتم، ولی آن را به بیرون انداختم.
از جمله کرامات او آن است که گفته اند: هنگامی که وی به یکی از شهرهای هندوستان- در ایام سیاحت- رفت. اهالی ان شهر بت پرست بودند. میر به پرستش گاه بزرگ شهر درآمد. با براهنه به گفت وگو پرداخت و آنها را از بت پرستی بازشان داشت و به اسلام فراخواند. انواع دلایل و براهین از دو سو بیان گشت. در نهایت دو طرف به آزمون عملی تن دادند. میرفندرسکی ادامه دیدار را به فردا انداخت و خود شب را به راز و نیاز پرداخت. فردای آن روز به سوی پرستش گاه به راه افتاد. زنان و مردان گردهم آمده بودند و غوغایی برپا بود. میر به پرستش گاه وارد و به بالای بام رفت. با صدای بلند اذان گفت. با اذان او همه ارکان برج و باروی پرستش گاه به تکان در آمد. پس از اذان، تبه زیر آمد و وارد پرستش گاه شد. درمیان بت ها رو به قبله حقیقی با فروتنی نماز ظهر و عصر به پاداشت. سجده شکر به جا آورد. از پرستش گاه بیرون آمد، هنوز چندگامی از آن دور نشده بود که آنجا فرو ریخت و بعد هم طوفانی به پاخاست و خاک آن را با خود برد. دیگر در آن شهر اثری از پرستش گاه برجا نماند. پس از این واقعه، تمامی اهالی به اسلام گرویدند و از خوبان و نیکان گشتند.
پس از درگذشت وی برخی از مرتاضان هند به باور آن که بدون او کیمیا بوده است به اصفهان آمدند تا نبش گور کنند و بدن او را درآورده به هند ببرند. سرپرست گورستان میر، شبانگاهان او را در خواب می بیند و درباره انگیزه هندوان، او را آگاه می کند. چون سپیده دم زد سرپرست گورستان، بزرگان را خبر می کند و راز خواب و انگیزه مرتضان را به آنها بازمی گوید. با کوشش تمام و همکاری بزرگان، مقدار معینی از پیرامون گور را از پهنا و درازا و ژرفا کنده و توی آن را قیراندود کردند و سدی چون سد سکندر از قیر ساختند و این خبر به گوش همگان رسید.

1-10 روش درست شناخت بزرگان
از این داستان ها درباره بزرگان و نیز درباره میر فندرسکی فراوان گفته اند؛ به خصوص در هنگامی که سید در هندوستان بود. این که آیا این داستان ها راست است یا دروغ؟ نمی توان به راحتی درباره آنها داوری داشت. آنان که باور به کرامت بزرگان دارند، دلیلی برای اثبات آن نمی خواهند و آنان که کرامت ایشان را نمی پذیرند، اگر ده ها دلیل برای آنها بیان شود باز هم نخواهند پذیرفت.
شایسته است که درباره بزرگان و متفکران، این طرز تفکر نهادینه شده است که اگر کسی بخواهد بزرگ داشته شود، نخست باید ستوده شود. اگر کسی ستودگی نیافت، بزرگ نخواهد شد و راه ستودگی به این است که چیزهایی از ایشان گفته شود که دلالت بر پیرایش و ستایش باشد؛ حتی درباره پیامبر بزرگوار نیز این روش رایج است. بزرگی شان پیامبر در این نیست که او سروش را از خداوند می گرفت و قرآن، بهترین گواه بر پیامبر بودن اوست؛ بلکه برای اثبات پیامبری او به سراغ معجزه می روند. آن هم معجزاتی که در کتاب های روایی- مدینه المعاجز و بحارالانوار- به عنوان خبر واحد آمده است.

11- روش فلسفی
میرفندرسکی مدت ها در حوزه درس اصفهان، کتاب های شفاء و قانون ابن سینا و دروس مختلف دینی، حکمت، کلام و هم چنین ریاضیات و هندسه را تدریس می کرد؛ به گونه ای که درس او به دلیل تبحرش در دانش های گوناگون، زبانزد بزرگان فلسفه و حکت بود و علاقه مندان بسیاری در درس او حاضر می شدند.
گفته اند که روزی نزد میرفندرسکی در مورد مسئله هندسی، از برهان فیلسوف خواجه نصیرالدین طوسی سخن به میان آمد. میرفندرسکی هم چنان که تکیه داده بود، راست نشست و برهانی بیان کرد و پرسی: آیا این همان برهانی است که محقق طوسی در این مورد آورده است؟
حاضران گفتند: نه.
پس برهان دیگری آورده و از آنها پرسید: آیا برهان خواجه همین بود؟
گفتند: نه
وی در همان مجلس براهین متعددی در آن مسئله هندسی آورد که این نشان از مهارت او در دانش های گوناگون است.
او به گواهی کتاب هایی که تدریس می کرده و نیز پاره ای آرای ذکر شده در آثارش، فیلسوفی مشایی و پیرو روش فلسفی پورسینا بوده است و همین امر برخی را برانگیخته تا بپندارند او از پیروان حکمت مشایی بوده است؛ ولی تدریس کتاب های پورسینا دلیل بر مشایی بودن او نیست.
وی در قصیده معروف خود از اشارات طعن آمیز و تعریض های تلخ درباره ابن سینا و فارابی- که هر دو از بزرگان متکب مشاء بوده اند- خودداری نکرده و آنانر ا به فهم ظاهری متهم می کند.
او با آن که در برخی از آثار فلسفی خود، از جمله در رساله حرکت، به شیوه مشاییان، «مثل نوری» افلاطون، «حرکت در جوهر»، «اتحاد عاقل و معقول» و «تشکیک در ذاتیات» را باطل می داند؛ ول قصیده خود را با تصورهای مربوط به مثل افلاطونی و صعود به برزخ مثالی آغاز می کند. بدین جهت در کردار و زندگی معنوی او گرایش اشراقی و عرفانی به روشنی دیده می شود. با ردیابی رگه های اشراقی شاید نتوان او را فیلسوفی کاملا مشایی دانست. هرچند بیشتر سخنانش رنگ و بوی مشایی دارد و با روش عقل گرایی محض به روشن گری و استوارسازی مسایل می پردازد؛ اما از برخی آثار دیگر او روشن می شود که وی به روش فکری افلاطون نزدیک بوده است.

12- میرفندرسکی از نگاه دیگران
درباره میرفندرسکی حرف و سخن بسیار است. برای آن که خواننده عزیز را با بخشی از این دیدگاه ها روبه رو سازیم، به اصل بیان این بزرگان می پردازیم:
رضاقلی خان هدایت درباره او می نگارد:
وی وحید عصر و فرید عهد خود بوده، بلکه در هیچ عهدی هیچ یک از حکما در مراتب علمی، خاصه در حکمت الهی، به پایه و مایه ایشان نرسیده، جامع معقول و منقول و فروع و اصول بود.
همو می گوید:
از سادات عالی درجات... جامع الجوامع علوم عقلی و مدینه الکمال کمالات صوری و معنوی، حکیم مجدد، موحد طریقت پوی، حقیقت جوی بوده ...
میرزا محمدطاهر نصرآبادی در این باره می نویسد:
وی دریای عرفان بود و بحر ایقان، از سحاب حقایقش قطره؛ و خورشید آسمان، در جنب خاصه انورش ذره!
مولانا محمد علیا استرآبادی درباره او می گوید:
میر ابوالقاسم مردی بود در کمال دیانت و خوش مذهبی و معتنی به شان تصلب در ظواهر شرع و صاحب دین بود.
لکهنوی درباره میر گفته است:
در مراتب عصمت فرید عصر و مقبول شاهان دهر بود. شاهد این مقال، رساله و تصانیف اوست الحق که جناب میرور، در جمیع علوم معقول و منقول نظیر خود ندارد.
مولوی محمد مظفر حسین صبا در این باره گوید:
میرفندرسکی در علم حکمت و تسخیر و جفر و کیمیا و خوارق عادات ید طولایی داشت. گویند تمام بدنش اکسیر بود. هر فلزی که مماس بدنش می شد طلا می گردید. قبرش در تخت فولاد است. شاه عباس ماضی گرد قبرش سرب گداخته انباشته تا احدی نقب نزند استخوانش بیرون نبرد.
اکبر هادی در تبیین شخصیت میر نگاشته است:
در عالم ریاضت جد و جهد بلیغ داشته، اکثر اوقات برای تکمیل ریاضات به هندوستان سفر کرده و از علوم جفر و حالات جوکی کاملا برخوردار گشته، جزو مرتاضان هندی می شده تا کاملا خصوصیات ایشان را درک کند. در عالم عرفان و مسلک زهاد مراحل عالی طی نموده است.

13- آثار
الف) کتاب ها
درباره تالیف ها و حتی شمارگان واقعی نگارش های میرفندرسکی دیدگاه های بسیاری است .در یان میان چه بسا کتاب هایی را به او نسبت می دهند که از ان او نیست و گروهی، آثار وی را محدود به دو یا سه رساله می دانند.
در هم آمخیتگی تالیف های نوه میرفندرسکی، یعنی سید ابوطالب بن میرزا بیک بن میرابوالقاسم فندرسکی، با نگارش های خود میر را می توان بر فهرست پرنشیب و فراز نگارش های میرفندرسکی افزود. آنچه در این نوشته می آید نه در پی ادغام تمامی آثار در چند عنوان بوده و نه به دنبال آن است که بر تعداد تالیف های میرفندرسکی چیزی بیفزاید؛ بلکه سعی گردیده تا آثاری را ضبط کند که اکثریت مورخان به آنها اجماع دارند:
1- رساله فی الحرکه و التحقیق فیها
این رساله نوشته مختصری است به زبان عربی در پنج فصل در تعریف حرکت و اقسام آن و بیان آن که هر جنبشی نیازمند جنباننده ای است و همه جنبش ها باید از یک جنبش گر آغاز شود که همو نخستین جنبش گر است و خود جنبش گری دیگر ندارد. میر این رساله را به روش مشایی نگاشته و در آن به بررسی «مثل افلاطونی» و «تشکیک در ذاتیات» پرداخته و آنها را نپذیرفته است.
2- رساله ای در تشکیک
این رساله، جواب سوال های ملامظفر حسین کاشانی است. گویا آقا مظفر حسین کاشانی از حکیم عصر خود، میرابوالقاسم فندرسکی پرسش هایی از جواز یا عدم جواز وقوع تشکیک در ذاتیات کرده است. میر برای پاسخ به پرسش گر، پژوهشی که در این مسئله کرده، ذاتی را بر طبق مسلک پیروان مشایین مقول به تشکیک نمی داند، برخلاف حکمای اشراق که در ذاتیات تشکیک را جایز و واقع و جوهر معلول را ظل جوهر علت می دانند.

ب) شعرها
میرفندرسکی همانند بسیاری از بزرگان و هم عصران خود- میرداماد و شیخ بهایی- شاعری چیره دست بود. اشعار او گواه نرمی جان و برتری نگاه عارفانه آن بزرگ است. معروف ترین شعر او قصیده «یائیه» است که به استقبال شعری از ناصرخسرو- شاعر و حکیم بلند آوازه ایرانی- به همین وزن و آهنگ رفته است. مطلع قصیده ناصر خسرو چنین است:
چیست این خیمه که گویی پرگهر دریاستی یا هزاران شمع، در پنگانی از میناستی
برخی از استوانه های ادبیات ایران زمین. در داوری شعری بین میرفندرسکی و ناصرخسرو، برتری و بهتری را به پیش کسوت او، ناصرخسرو داده اند.
دور از انصاف است اگر تاثیر شعر میر را بر دوره خود و پس از آن نادیده انگاریم. دور از واقعیت نخواهد بود چنان چه گفته شود: بیشترین آوزاه شعر ناصر خسرو، از آن میرفندرسکی و پس از رویکرد و بهره شعری میر از آن باشد. پس از این است که آن شعر ناصر خسرو جا باز می کند و زبانزد همگان می شود، زیرا بر شعر میر است که شرح های گوناگونی نگاشته اند؛ چنان که آقا بزرگ تهرانی در این باره می انگارد: از قصاید معروفی است که از آن گفت وگو شده و در آن حقیق فراوان کرده اند و بر آن شرح های بسیار نوشته اند و آن را تخمیس کرده اند. من در اختیار یک نفر، شرح های گوناگون را و تخمیسی از آن را هم در کتاب خانه خوانساری در نجف دیده ام.
از این شرح ها سه مورد آن به همت محمدحسین اکبری ساوی، با اسم و عنوان تحفه المراد، شرح قصیده میرفندرسکی نشر، یافته است:
1- شرح قصیده یائیه دارابی؛
2- شرح قصیده یائیه خلخالی؛
3- شرح قصیده یائیه گیلانی.
بعضی گفته اند: او شاعر حرفه ای نبود که فقط به شعر و شاعری بپردازد؛ بلکه از سر تفنن و گاه گاهی شعری می سرود و شنیده ام که دیوانی از او در دست است که حتی یک بار هم در هند، به چاپ رسیده است. تلاش بسیار کردم تا نشان از آن بیابم؛ راه به جایی نبردم. علاوه بر قصیده مشهور میر، اشعار دیگری از منابع مختلف به دست آمده است که همه آنها را، هم اینک تقدیمتان می داریم:


قصیده معروف میرفندرسکی
چرخ با این اختران نغز و خوش و زیباستی
صورتی در زیر دارد آنجه در بالاستی
صورت زیرین اگر با نردبان معرفت
بر رود بالا همان با اصل خودیکتاستی
جان اگر نه عارض استی زیر این چرخ کهن
این بدن ها نیز دایم زنده و برپاستی
هرچه عارض باشد او را جوهری باید نخست
عقل بر این دعوی ما شاهد و گویاستی
می توانی تو از خورشید این صفت ها کسب کرد
روشن است و بر همه تابان و خودتنهاستی
صورت عقلی که بی پایان و جاویدان بود
با همه و بی همه مجموعه و یکتاستی
جان عالم گویمش گر ربط جان دانی به تن
در دل هر ذره هم پنهان و هم پیداستی
هفت ره بر آسمان بالای ما فرمود حق
هفت در از جانب دنیا سوی عقباستی
می توانی از رهی آسان شدن بر آسمان
راست باش و راست رو، که آن جا نباشد کاستی
ره نیابد بر دری از آسمان، دنیاپرست...
درنیابد گفته را کین گفته معماستی
هر یکی بر دیگری دارد دلیل از گفته ها
جمله در بحث و نزاع و شورش و غوغاستی
بیتکی از بومعین آرم در استشهاد این
گرچه آن در باب دیگر، لایق این جاستی
هر کسی چیزی همی گوید به تیر رای خویش
تا گمان آید که آن قسطای بن لوقاستی
کاش دانایان پیشین می بگفتندی تمام
تا خلاف ناتمامان از میان برخاستی
نفس را این آرزو در بند دارد دائما
تا ببیند آرزویی بند اندر پاستی
خواهشی اندر جهان هر خواهشی را در پی است
خواهشی باید که بعد از وی نباشد خواستی

رباعیات
شرب مدام شد میسر، مدام به *** چون می حرام گشت، به ماه حرام به
یک بوسه از رخت ده، یک بوسه از لبت *** تا هر دو را چشیده بگویم کدام به!
دنیا بگذاشتم به اهل دنیا *** دنیا نکند قبول مرد دانا
الا سه چهار چیز ناچاری را *** آب رز و باده و شراب و صهبا
بر من اگر به چشم حقیقت نظر کنی *** معنی عقل بینی در لفظ غم نهان
بر من بلا موکل و بر من هوای امیر *** بخت سیاه زندان و اندوه پاسبان
چون جهل نیست مرا، یار، روزگار نشد *** ز روزگار ننالم که جهل یار نشد
چو استوار به استاد لشکر دانش *** دگر سپاه طرب پایش استوار نشد
کافر شده ام به دست پیغمبر عشق *** جنت چه کنم؟ جان من و آذر عشق
شرمنده عشق [و] روزگارم که شدم *** درد دل روزگار و درد سر عشق

قطعه
ما طفل مکتبیم و بود گریه درس ما *** ای دل بکوش تا سبق خود روان کنیم
ندانم از کجا آمد نشد خلق است که هر دم *** از سرای این جهان این رفت و آن آمد
پسرانه پیشم آیی، پدرانه بوسمت رخ *** چه کنی پدر نداری، چه کنم پسر ندارم
جان دهی و جان ستانی داده حق چشمی ترا *** کز نگاهی جان ستاند وز نگاهی جان دهد
سرد و گران مرا شده بر تن هوای من *** چون مرد گرمسیری را باد مهرگان


Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire