vendredi 11 décembre 2009




ريشه های اصطلاحات و ضرب المثلهاملیجک! + عکس
هرگاه کسی بدون هر گونه دلیل موجهِ ظاهری و یا سیرتی، در نزد شخصی که مسئولیتی بر عهده دارد بیش از حدِ معمول عزیز و گرامی شمرده شود؛ آن شخص عزیز شدۀ بی مورد را "ملیجک" خطاب می کنند. و اما این ملیجک کیست و چگونه كودكي زشت و لاغر و لجوج در نزد پادشاه یک مملکت تا بدان حد عزیز و محبوب شده است؟
ورود زنی از اهالی گروس به نام زبیده خانم به عنوان خدمه به دربار ناصری، نخستین سنگ بنای ظهور شخصیتی تاریخی به نام ملیجک محسوب می گردد. زبیده خانم که زنی بسیار عاقل و زیرک بوده است به زودی صیغه ناصرالدینشاه شده و به امینه اقدس ملقب می گردد. او به دلیل کاردانی و امانتداری در اندک مدتی مورد علاقۀ وافر شاه قرار گرفته و تقریباً نوعی مباشر اندرونی شاه محسوب می شود. امینه اقدس چندی بعد برادرش میرزا محمد خان را نیز به عنوان خادم شاهی (غلام بچه) در تشکیلات دربار وارد می نماید. زیرکی و برنامه ریزی های عاقلانه امینه خانم موجب می گردد که برادرش نیز نزد شاه قرب و منزلتی یافته و سرانجام لقب امین خاقان نیز به او داده شود. محمد خان در بدو ورود به دربار، فارسی را خوب صحبت نمی کرده است. او روزی هراسان به حضور ناصرالدینشاه می رود و به او خبر می دهد که بچه ها جوجه ملیجک ها را از لانه اشان در آورده اند. به کار گرفته شدن کلمه ملیجک به جای گنجشک از طرف میرزا محمد خان موجب تفرج و شادمانی شاه می گردد. ناصرالدینشاه که عادت داشته است به برخی از افراد علاوه بر القاب رسمی، القاب مضحک و خنده داری از قبیل زیقوله، شغال الدوله و موچول خان نیز بدهد، از شنیدن کلمه ملیجک که به زبان محلی گروسی به معنی گنجشک است، خوشش آمده و به محمد خان امین خاقان هم علاوه بر لقب رسمی پیشین، لقب ملیجک را می دهد. این لقب به مرور زمان جزئی ار نام وی می گردد؛ به طوری که به فرزند او غلامعلی خان نیز لقب ملیجک ثانی می دهند (ملیجک مورد بحث ما). از آنجا که خود امینه اقدس صاحب فرزندی نمی شده، غلامعلی فرزند برادر خود را به صورت محرمانه در نزد خویش در اندرونی نگه می داشته است. امینه اقدس به خوبی واقف بوده که ناصرالدینشاه از حضور هرگونه جنس مذکر (!) در حرم شاهی خشمگین می گردیده است، از این رو در فکر چاره ای بوده که تا بتواند برادرزادۀ خود را آزادنه و بی پروا از خشم شاه در کنار خود در اندرونی نگه دارد.
خود غلامعلی خان در کتاب خاطراتش رویدادی را که موجب بروزمهر و محبت شاه به خودش گردیده است را بدین گونه شرح می دهد. او می نویسد که در همان روز ورودش به دربار، شاه که عادت داشته است شبها در زیر چهلچراغی بزرگ بخوابد، استثنائاً از این کار منصرف شده و محل خواب خود را تغییر می دهد. (سپس ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم می دهند و) در همان شب آن چلچراغ کذایی سقوط کرده و به شدت به زمین می خورد. از این رو ناصرالدین شاه، نجاتِ جان خود را مرهون خوش قدمی غلامعلی خان دانسته و به او به چشم فرشته نجات خود می نگرد. به این ترتیب مِهر ملیجک ثانی در دل شاهِ صاحب قران جای ویژۀ خود را می گشاید و لقب عزیزالسلطان نیز به او اعطا می گردد. امینه اقدس هم به نوبه خود از فرصت پیش آمده نهایت استفاده را برده و آتش این علاقه را در دل شاه فروزان تر می نماید. به طوری که ناصرالدینشاه این کودک زشت و لاغر و لجوج را حتی بیشتر از فرزندان خود دوست می‌داشته است.
برای نمونه محمدحسن خان اعتمادالسلطنه در یادداشتهای روزانۀ خود مورخ (13 صفر1300 قمری) می نویسد: «ملیجک تب کرده بود. شاه به این واسطه کسالت دارند... از ناخوشی ملیجک زیاد متغیّر بودند. نه ناهار خوردند و نه خوابیدند.» (گمان نمی کنم که ایشان در هنگام از دست رفتن شهرهای آباد ایرانزمین و الحاق آنها به روسیه این چنین مغموم و افسره شده باشد).
... (سوم جمادی‌الاخری 1302): «سلام تحویل در تالار موزه منعقد شد... شاه در اطاق نارنجستان لباس می‌پوشیدند که به سلام بروند. شمشیر جهان‌گشای تمام الماس خاقان (فتحعلی شاه) را که هر سال در این موقع به کمر می‌بندند حاضر کرده بودند. در پشت غلاف (آن شمشیر) صورت فتحعلی‌شاه را مینا نموده‌اند. ملیجک وارد شد، شاه‌جون شاه‌جون گویان، مثل این که هزار سال پدر در پدر شاه و شاهزاده بوده است خود را به دامان شاه انداخت و بنا کرد شمشیر را تماشا کردن. از شاه پرسید این مرد که ریش بلند دارد کیست؟ شاه فرمود جدّ من فتحعلی‌شاه است که مثل من شاه بود. گفت این هم شاه بود. به ریشش ریدم، ریش این را خوب بود به دُم قاطر بست. ... از این حرف مهره از پشت ما کشیدند و به خود لرزیدیم. اما شاه فرمود راست می‌گویی ملیجک، ریشش خیلی بلند بود. من از او بهترم. به این ختم شد...»اینکه چرا ناصرالدینشاه این چنین علاقه شدید قلبی ای به این کودک دارد چندان روشن نیست؛ اما پاره ای را اعتقاد بر این است که هدف شاه از این مطلب این بوده است که به اطرافیان خود بفهماند که احترام و عزت هر کس (حتی اگر گربه ای بی مقدار باشد که به لقب ببری خان ملقب می شود) به دست شاه است و نه اینکه خودِ آن شخص کیست و یا چه خدماتی انجام است!
مهديقلي خان مجدالدوله که به شاه بسيار نزديک بود و حتي شاه را «تو» خطاب مي‌کرد؛ حکايت مي‌کند که : «آن هنگام که ناصرالدين شاه ديوانه ‌وار به عزيزالسلطان مهر مي‌ورزيد، روزي در خلوت به او گفتم تو که فرزندان و نوه‌هاي زيبا و دوست‌داشتني بسيار داري چرا به کودکي زشت و زرد رو و الکن دل بسته‌اي و با همه قدرت و وقار در مقابل او اختيار از کف نهاده‌اي؟ شاه از گوشه چشم زماني در من نگريسته گفت: اگر جز تو هر کس اين سؤال را از من کرده بود سخت مجازات مي‌شد، ولي به تو مي‌گويم که خود نيز به راستي دليل آن را نمي‌دانم. شايد از آنجا که مي‌بايد کسي بدون چند يا حداقل يک عيب نباشد خداوند مهرورزي به مليجک را عيب من قرار داده و در محبتش بي اختيارم ساخته. بارها خواسته‌ام از خواستنش بگذرم ولي نه تنها نتوانسته‌ام از او دل برکنم بلکه بيشتر به وي مايل گشته‌ام». غلامعلی خان در مورد تولد خود در کتاب خاطراتش می نویسد: «من در شب 21 ماه مبارک رمضان در سنه ی 1295 هجری قمری در عباس آباد متولد شدم. در تهران. ...» او فرزند میرزا محمد خان ملقب به امین الخاقان است که همان ملیجک اول باشد....«جمعه 26 ذیقعده 1311 - امروز ختنه‌سوران عزیزالسلطان است. این پسر هفده هیجده سال دارد. از شدت مرحمتی که شاه نسبت به او داشتند تا به حال ختنه نشده است. ... تا این اواخر که عزیز السلطان عریضه‌ای به شاه نوشت که اگر من داماد شما هستم پس چرا دختر خودتان اخترالدوله را به من نمی‌دهید؟ قرار شد که در ماه ربیع‌الاول عروسی بکنند. صغراخانم مادر دختر پیغام داده بود که اگر می‌خواهی داماد من بشوی اول باید ختنه بکنی. خُب، جاه و میل به دختر، عزیزالسلطان را واداشت که تمکین به ختنه بکند. بعد از ختنه شدن به دختر شاه نوشت: این همه جور از برای تو می‌کشم.»(!؟) محمدحسن خان اعتمادالسلطنه در یادداشتهای روزانۀ خود (غرّه جمادی‌الثانیه 1304) می نویسد: « ازتفصیلات تازه این که به ملیجک حمایل سرتیپی اول و منصب سرتیپی اول (فیلد مارشال) داده شد در صورتی که این طفل هشت سال زیادتر ندارد شاهنشاه به منصب و امتیازات تغوّط فرمودند. انشاءالله سلامت باشند. صلاح مملکت خویش خسروان دانند ما را به چون و چرا چه ‌کار است».
در سال 1311 هجری قمری، ناصرالدینشاه به عنوان هدیه عروسی عمارت اندرونی باغ سپهسالار را که در محوطه و مجموعه بهارستان (مجلس شورا) در تهران واقع شده است را به دخترش اخترالدوله و باغی بزرگ و یک ده آباد را در ورامین به ملیجک می بخشد. مجموعه ساختمان اندرونی اززمانی که ملیجک و اخترالدوله به آن نقل مکان می کنند عمارت عزیزیه نامیده می شود. ترور ناصرالدینشاه در سال 1313 قمری، آغاز تراژدی زندگی ملیجک به حساب می آید که او را از اوج عزت به حضیض ذلت فرو می نشاند. اخترالدوله مدتی پس از ترور پدرش از ملیجک جدا شده و با علی خان ارشدالدوله که روزگاری به نوعی نوکر خاندان ملیجک محسوب می گردیده است؛ ازدواج می نماید. این موضوع آزردگی ملیجک را دوچندان می کند. به ویژه که علی خان ارشدالدوله افسری بلند بالا، شجاع و خوش چهره بوده، یعنی دارای همان صفاتی بوده که هیچکدام از آنها درملیجکِ بینوا وجود نداشته است. ملیجک نیز سرانجام با معززاعظم نوۀ ناصرالدینشاه یعنی دخترکامران میرزا ازدواج می نماید؛ آنهم در زمانی که خود کامران میرزا نیزروزگار چندان مساعدی نداشته است. ملیجک در اثر بی کفایتی باغ بزرگ و ده آبادی را که ناصرالدینشاه در ورامین به عنوان هدیه عروسی به او داده بود قطعه قطعه به فروش می رساند.
از چگونگی زندگی ملیجک پس از پایان خاطره نویسی وی یعنی سال 1336 قمری ، تا زمان مرگ او اطلاع چندان موثقی در دست نیست. تنها مدرکِ موجود حکم بازنشستگی وی به عنوان پیشخدمت مخصوص محمد حسن میرزا (برادر و ولیعهد احمد شاه قاجار که هیچگاه به پادشاهی نرسید. زیرا سلسلۀ قاجار منقرض گردیده و رضا خان به سلطنت می رسد. از قضای فلکی ابن بار، نوبتِ رضا ولیعهد محمد رضا شاه می شود که به همان سرنوشتِ محمد میرزا گرفتار گردد و هیچگاه بر تخت شاهی جلوس ننماید ( تکرارتلخ تاریخ). سند بازنشستگی مذکورنشان می دهد که برای ملیجک حقوقی معادل ماهانه یکهزار ریال تعین گردیده بوده است. چنین گفته می شود که این حکم در نتیجه اقدامات مستوفی الممالک با موافقت رضا شاه صادر شده بوده است.
و اما چگونگی پایان کارغلامعلی میرزا ملقب به عزیز السلطان، امیرتومان (سرتیپ اول) هشت ساله، مفتخر به عنوان سردارمحترم و دارنده شمشیر مرصع (نوعی نشان افتخارعالی درجه) و مهمتر از همه معروف به ملیجک (ثانی): او در سالهای آخر عمر به صورتی کاملاً گمنام و منزوی در یکی از کوچه های خیابان لُختی (سعدی فعلی) زندگی می کرده است. در یکی از شبهای سرد زمستان سال 1319 خورشیدی (1358 قمری) در هنگامی که ملیجک به خانه باز می گشته (و بی شک غرق در افکار و خاطرات خوش روزگاران سپری شدۀ زندگی خویش نیز می بوده و شاید هم زیر لبی زمزمه می نموده است که : روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار سازد / چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد )، پایش در توده ای از کاهگِل که دروسط کوچه قرار داشته فرو می رود و به روی زمین در می غلتد. او در همان حال دچار سکته قلبی شده و در می گذرد. از دامان گرم و پرمحبت پادشاه در دربارناصری تا آغوش سرد و بیروح توده ای کاهگل در کوچه ای گمنام در خیابان سعدی تهران! ملیجک درهنگام فوت 63 سال سن داشته است. جنازۀ ملیجک در مقبرۀ خانوادگی مستوفی واقع در دهکدۀ ونک به خاک سپرده می شود. این مقبره در زمان حاضر در وسط محوطۀ دانشگاه الزهرای تهران (دانشگاه فرح سابق) واقع گردیده است. طنز و طعنۀ تلخ تاریخ چنین مُقَدَرکرده که تا ملیجک که روزگاران شیرین کودکی و نوجوانی خود را در اندرونی و حرمسرای ناصری بسربرده بوده است؛ پس از مرگ نیز قبر وی در وسط محوطۀ یک دانشگاه کاملاً زنانه قرار گرفته باشد!مجوی درستی عهد از جهان سست نهاد که این عجوزه عروس هزار داماد است (حافظ)گئومات

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire