dimanche 3 janvier 2010

علی‌ گلزاده غفوری

در سوگ آن آزاده مرد
عبدالکریم سروش

پنجاه سال پیش، در سال ۱۳۳۸، وقتی‌ در دبیرستان علوی ثبت نام کردم در اولین روزها دانستم که آن مدرسه سه "بزرگتر" دارد: علی‌ اصغر کرباسچیان (مشهور به علامه، مولف توضیح المسائل و بانی‌ مدرسه علوی) ، رضا روزبه (مدیر دبیرستان و آموزگار فیزیک) و علی‌ گلزاده غفوری ( روحانی و مدرس فقه و عربی‌ و اخلاق).

اینک دست روزگار هر سه را از ما گرفته است: ابتدا رضا روزبه به سال ۱۳۵۶ بر اثر بیماری مهلک سرطان لنفاوی رخت به سرای باقی کشید. بیست و چند سال بعد علی‌ اصغر کرباسچیان خرقه تهی کرد و امروز علی‌ گلزاده غفوری پس از عمری تلاش و سی‌ سال خستگی‌ و آزردگی و غمزدگی و دلشکستگی و انزوا و عزلت پس از انقلاب، در جوار رحمت حق آرمید. رحمه الله علیهم رحمه واسعه.
آخرین دیدار من با وی ایام نوروز ۱۳۸۸ بود که از حسن اتفاق در تهران بودم و به دلالت دوستی عزیز به ملاقات او شتافتم. خودش در را باز کرد و ما را به درون خانه برد. جز او و همسرش کس دیگری در آنجا نبود، یک سؤ تخت او بود و سویٔ دیگر تخت همسرش و هر دو بیمار. همانجا بر تخت خود دراز کشید و با ما سخن گفت. مثل همیشه حرف دلش این بود که نسبت به ظلم و خیانت حساس باشید. میگفت که در کلاسهای درسش مثالهای مربوط به قواعد زبان عربی‌ را عمداً و عمدتاً از آیات قرآن و روایت معصومین انتخاب میکرده تا علاوه بر قواعد، نکته‌ها و حکمت‌هایی را هم به ما بیاموزاند. نام کسی‌ از متصدیان بلند پایه امور دولتی را( که از شاگردان مدرسه علوی بود و هم درس من) برد و گفت‌ای کاش آن حدیث راکه برایتان روایت کردم به یاد میاورد که: کفاک خیا نه آن تکون امینا للخا ینین( در خاین بودن همین بس که امین خائنان باشی‌).

راست میگفت. کلاس‌های زبانش پر از نکته و دقیقه بود. ما را برای یافتن کاربرد کلمات عربی‌ به سراغ قرآن میفرستاد و این گونه بود که عشق و انس با قرآن را در دل و جان ما نشاند. به یاد دارم که تکلیفی داده بود در باب کلمه "حتی" و گفته بود که با مراجعه به قرآن تکلیف این کلمه را معلوم کنید و از آنجا بود که من دانستم که حتی همین واژه" حتی" هم به آن سادگی‌ که ما پنداشته ایم نیست. بی‌ جهت نبود که اخفش نحوی میگفت: مت و فی‌ نفسی‌ شیئ من حتی ( می‌میرم و هنوز با حتی مساله دارم).

اینها همه متعلق به سالهای نخستین دبیرستان بود. به سال آخر که رسیدیم،۱۳۴۲( سال ششم دبیرستان به حسب دوره بندی آن دوران) او دیگر برای ما عربی‌ نگفت. اخلاق و اصول اعتقادات گفت. بحث به جبر و اختیار کشید و او نوشتن متنی را در این باره به همه دانش آموزان تکلیف کرد. چند روز بعد من نوشته خود را به او دادم .گویا آن را پسندید اما هیچ چیز با من نگفت. این ماند تا چهل سال بعد یعنی سال ۱۳۸۲ که به رسم عیادت به خانه او رفتم. تفقّد‌ها کرد و حکایت‌ها از گذشته گفت، از بازرگان و طالقانی و دیگران، و آنگاه پاره‌ای از کتب جدیدش را به من داد. اما در کنار همه اینها دو چیز غریب دیگر هم آورد و به من سپرد: اولی‌ یک جفت جوراب سبز رنگ که گفت می‌خواهم هر گاه نماز میکنی‌ آن را در پای داشته باشی‌ و مرا هم یاد کنی‌ و در سجده هایت شریک گردانی، و دیگری جزوه "جبر و اختیار" من بود که به پاکیزگی نگاه داشته بود و اینک دوباره به من باز میگردند. در دل و به زبان بر او آفرین گفتم و سپاس‌ها گزاردم و با خاطری خوش و خاطره‌ای ماندنی از خانه اش بیرون آمدم.

در همین سال ششم دبیرستان بود که چند تن از ما را که زبان انگلیسیمان بهتر بود جمع کرد و به هر یک چند صفحه متن انگلیسی‌ داد تا ترجمه کنیم و به او باز گردانیم ( او خود به زبان فرانسه تسلط بیشتر داشت). متن دشواری بود. آن بخش را که من ترجمه کردم مربوط به حقوق بشر و سازمان ملل متحد بود. بعد‌ها دانستم که در کار تدوین و تالیف کتابی‌ است در باب" اسلام و اعلامیه جهانی‌ حقوق بشر" و آن ترجمه‌ها را برای آن کتاب می‌خواست.

از همان دوران نوجوانی که او را دیدیم و شناختیم، تکیده و رنجور به نظر میرسید. دیده بودم که گاه از درد کمر و گاه از دل درد شدید می‌‌نالید و به خود میپیچید. بر خلاف علی‌ اصغر کرباسچیان ،به حفظ الصحه خود چندان اعتنا نداشت. تعهدات فزون تر از توان خود میپذیرفت. دست رد به سینه احدی نمیزد. کارهای کوچک و متنوع می‌‌کرد. اهل شرکت در پروژه‌های بلند مدت نبود. آثارش هم حکایت از همین دارد.

اما در عین رنجوری، مردی خوش و چالاک بود. دیدنش مرا همواره به یاد این شعر حافظ می‌‌انداخت که:
در عین ناتوانی همچون نسیم خوش باش بیماری اندر این ره خوش تر که تن درستی‌

پس از انقلاب یکباره و یک سره سیاسی شد. در این امر فرزندان او که به مجاهدین خلق پیوسته بودند گویا بی‌ تاثیر نبودند. در قصه تسخیر سفارت آمریکا به آنجا رفت و خطابه‌ای برخواند. به نمایندگی‌ از مردم تهران وارد مجلس شورا شد و در آنجا هم اعتراضات شدید بر روند قانون گذاری و خصوصا لایحه قصاص کرد. عادتأ خطابه‌های بلند میخواند که نظم چندانی نداشت و نشان از ذهن پر مشغله او داشت. یک بار در میان خطابه، صادق خلخالی سخت بر او تاخت و رو به هاشمی رفسنجانی‌ رئیس مجلس کرد و گفت اگر قرار بر خطابه خندان باشد ما از او خطیب تریم . هاشمی هم دفاعی نیم جان از غفوری کرد و گفت ایشان نکاتی‌ کلی‌ دارند که مایلند همیشه و همه جا آنها را بیان کنند. فرصت بدهید که کلامشان خاتمه یابد.

عاقبت با دل شکستگی مجلس شورا را ترک گفت و دیگر به آنجا نرفت. فرزاندنش را که اعدام کردند دل شکسته تر شد اما هیچگاه از این مقوله با کسی‌ سخن نگفت. تنها حرفی‌ که یک بار از او شنیدم این بود که هر چه را جامعه به کسی‌ بدهد میتواند از او بستاند. جان را مگر جامعه داده است که بستاند؟ یعنی‌ مخالف اعدام بود. دخترش را هم بعدا اعدام کردند. من این دختر را وقتی‌ کودک چهار ساله‌ای بود دیده بودم. نامش مریم بود. در صحن حیاط با دیگر بچه‌ها بازی‌ میکرد. پدر که با شعف و شفقت به بازی‌ کودکانه او می‌نگریست رو به ما کرد و گفت می‌دانید نام دختر من چیست؟ : محمد مریم!

نام همه فرزندان ذکور او با محمد آغاز میشد: محمد مهدی، محمد هادی... و او خوش داشت که از فرط عشق به پیامبر اسلام و از روی مزاح نام دخترش را نیز با محمد آغاز کند.

در بیست سال اخیر زندگی‌ مطلقاّ بریده از جمع بود. کسوت روحانی را فرو نهاده بود و در دریای خلق غرق شده بود . گاه نزد فرزندش به تبریز میرفت ولی‌ بیشتر در تهران بود. دوستان نزدیکش او را رها نکرده بودند و خصوصا شگردن سابقش قدر او را میدانستند و از او بهره می‌گرفتند.

وقتی‌ علی‌ اصغر کرباسچیان بدرود حیات گفت به خانه او رفت و در غیاب او ناله سر داد و بر عمر رفته افسوس خورد و خطاب به کرباسچیان گفت ما همه خطا کردیم و تو تنها بر صراط مستقیم بودی که با همت بلند مدرسه‌ای آنچنان بنا کردی و بی‌ دغدغه و وسوسه سیاست ،جوی عمر را در پای آن نهال فرهنگ پرور ریختی و شاگردانی عالم و صادق بر آوردی که هر یک در کسوتی به خدمتی مشغول اند.

ولی‌ خود او هم بی‌ کار ننشسته بود. در باب حقوق بشر، نیهیلیسم، زبان عربی‌، آموزش قرآن، انفال یا ثروت‌های عمومی، نظامات اجتماعی اسلام و غیره رساله‌ها نوشت و روشن گریها و شاگرد پروری‌‌ها کرد.

او از آن نسل سوخته و دل سوخته‌ای بود که از اسلام و انقلاب اسلامی درکی دیگر و چشم داشتی دیگر داشتند و همه را با حسرت و دریغ به زیر خاک بردند. و چه تلخ است ناکامی و دشمن کامی‌.

اینک آن عزیزان خدمت گذار همه در پیش گاه خداوند حاضرند و از فضل و رحمت او برخوردار. درود خدا بر همه آنان باد که فداکاری و خدمت گذاری بی‌ دریغ، خصلت‌عام همه گی شان بود.

هنالک تبلو کلّ نفس ما اسلفت و رودا الی الله مولا هم الحق و ضل عنهم ما کا نوا یفترون

عبد الکریم سروش
دی‌ ماه ۱۳۸۸

*

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire