samedi 10 octobre 2009

نامه عبدالکریم سروش

نامه شدیداللحن دکتر سروش به آیت‌الله خامنه‌ای:
به یاری خدا، دین و آزادی می‌مانند و استبداد می‌رود
دکتر عبدالکریم سروش در نامه‌ای شدیداللحن به آیت‌الله خامنه‌ای، ضمن انتقاد از عملکرد وی در جایگاه رهبری، تاکید کرد که: ما آزادی و دیانت را ارج خواهیم نهاد، و وعده داد که این نسل، زوال استبداد دینی را جشن خواهد گرفت و به جامعه‌ای اخلاقی و حکومتی فرادینی دست خواهد یافت. متن کامل نامه دکتر سروش را بخوانید
:
عروسی خونین پایان یافت و داماد دروغین به حجله در آمد.
صندوق ها بر خود لرزیدند و دیوان در تاریکی رقصیدند.
قربانیان در کفن های سپید به نظاره ایستادند و زندانیان با دست های بریده کف زدند
وجهانیان یک چشم خشم ویک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.
چشم روزگار فاش گریست و خون از سر ایوان جمهوری گذشت.
شیطان خندید و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضیلت به خواب رفت.
آقای خامنه ای،
که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟
ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده
وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده
درین قحط سال فضیلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. "زان یار دلنوازم شکری است با شکایت." نه اینکه شکایتی نداشته باشم. دارم و بسیار دارم اما آنها را با خدا در میان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستایش و نوازش مداحان پر و سنگین شده است که جایی برای صدای شاکیان ندارد. ولی من از شما بسیار متشکرم. شما گفتید که "حرمت نظام هتک شد" و آبروی آن به یغما رفت. باور کنید که در تمام عمر خود خبری بدین خوشی از کسی نشنیده بودم. آفرین بر شما که نکبت و ذلت استبداد دینی را اذعان و اعلام کردید.
شادم که آخر الامر آه سحرخیزان به گردون رسید و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بودید آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به دیانت و نبوت پشت کنند اما به ولایت شما پشت نکنند. شریعت و طریقت و حقیقت مچاله شوند اما ردای ریاست شما چین و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ریخته و دست های بریده و دامانها ی دریده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسایان و پیامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشیدگان و ستم ستیزان نگذاشتند
.
"پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن،" قصه جمهوری ولایی شما بود. و اینک خدا را شکر که پرده عصمت دروغین این دیو دریده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانیان با خشم و حیرت آن را برهنه مشاهده کردند.
آقای خامنه ای،
می دانم که روزهای تلخ و سختی را می گذارنید. خطا کرده اید، خطایی سخت. تدبیر این خطا را من دوازده سال پیش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگیرید. از حق بودن و فضیلت بودنش بگذرید. آن را برای رسیدن به حکومتی کامیاب به کار گیرید. این را که می خواهید؟. چرا شیپور را از سر گشاد می زنید؟ چرا میان مردم عسسان و خفیه نویسان و جاسوسان می گمارید تا ضمیر آنان را بخوانند یا به حیله و ترفند، سخنی از زیر زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟ مطبوعات را، احزاب را، انجمن ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نویسندگان را ... آزاد بگذارید ، مردم به صد زبان حکایت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر را بر روی شما خواهند گشود وشمارا در تدبیر ملک وتنظیم نظام یاری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنید. آنها ریه های جامعه اند. اما شما از بیراهه و کژراهه رفتید. و اینک در طلسم تهلکه ای افتاده اید و قربانی نظام بسته ای شده اید که دیرگاهیست خود آن را آفریده اید، که نه نقد در آن می روید نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می کنید با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می آورید. اما هم انتخاب خاتمی هم انتخاب سبز موسوی باید به شما نموده باشد که افیون استغنا وافسون استبداد، زیرکی و دانایی را از شما ستانده است. و اینک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب گناهان بزرگتر می زنید. و خون را به خون می شوئید مگر طهارتی حاصل کنید.
خیانت و تقلب کم بود دست به قتل و جنایت بردید، خیانت و جنایت بس نبود تجاوز به زندانیان را بر آن افزودید، قتل و تجاوز و تقلب هنوز کم بود تهمت های جاسوسی و ناموسی را هم بر آن اضافه کردید. درویشان و روحانیان و نویسندگان و دانشجویان را هم امان ندادید و از دم تیغ گذراندید. عاقبت هم به جانیان و بانیان جایزه دادید و به ریش همه خندیدید و ریش سرباز بی نوایی را گرفتید که چرا ماشین ریش تراشی را به سرقت برده است!
از صبر خدا در شگفت بودم. می دانستم که
لطف حق با تو مداراها کند چون که از حد بگذرد رسوا کند
می دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می سوزند و می گریند و به زبان حال و قال با خدا می گویند:
ربنا اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا ( خداوندا ما را از این محیط پرستم نجات بخش وبرای ما یاوری بفرست.)
می دانستم که "چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است." زندانها معبد بود و عابدان روز و شب در سجود، سقوط ولایت جایر را از خدا به دعا می خواستند (و می خواهند).
ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم نالیدم که بازهم ندای خلایق را نمی شنوی؟ چون عیسی بر صلیب گله کردم که "خدایا چرا ما را رها کرده ای"، مگر سیاهکاران را نمی بینی که سبزها را سرخ کرده اند، مگر عبوسان و ترش رویان را نمی نگری که شیرینی ها را تلخ کرده اند، سوختن خرمن امنیت و کرامت انسان را می نگری و ذلت اعتراف زندانیان و شوکت شریرانه ستمگران را می بینی و بازهم استغنا می ورزی؟
تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه یعنی آن کلمات سه گانه را شنیدم: "هتک حرمت نظام" ،که چون حدیث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گویی کلمات آن خطیب نبود. کلمات تو بود خدایا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده ای تا آتش را به کشتزار فرومایگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که
آفرین ها بر تو بادا ای خدا بنده خود را ز غم کردی جدا
آتشی زد او به کشت دیگران باد آتش را به کشت او بران
آقای خامنه ای،
می خواهم به شما بگویم دفتر ایام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است ، آبرویش به یغما رفته است و طشت رسوائیس از بام تاریخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاریت خود را باز گرفته است. آن دلیری ها که در کنج خلوت و در پرده تزویر می کردید فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گریبان شما را سوخته است. خائفم که بگویم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شریعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعیت از شما گریخته است. ایران سبز از این پس دیگر آن ایران سیاه و ویران نیست. سبزی وسپیدی این جنبش به عنایت و اجابت الهی بر سیاهی جور شما پیشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر علیه شما بشورند.
سالها اعوان و انصار شما زیر چتر حمایت و ولایت شما چون شغالان گرسنه در پوستین خلق افتادند و امنیت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلویشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قومی اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزادیشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دینشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشیدند، و به نام دین خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خیانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه ها را به دست جهال سپردند، و بیت الاحزانی بنام صدا و سیما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغین و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنیا فروختند که همگان عاشقان سینه چاک نظام ولایتند. در زندانها و قتلگاه ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زیر پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشیدند و دانایان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پیران دریغ داشتند، آیت الله های رنگین ساختند و فتاوای سنگین از آنان گرفتند تا نویسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعیت بند از بند بگشایند، در پی مالیخولیای دشمن ستیزی هر روز مهلکه ای و معرکه ای تراشیدند و جمعی را به بند کشیدند، و اقاریر مضحک بر زبانشان نهادند و کیفرهای مهلک بر جانشان.عمله استبدادنظامی و قضایی بیداد را به نهایت رساندند، گویی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چیزی کم نیاورد.
این مکرهای سرد و رندی های واژگونه و زیرکی های ابلهانه، و ستم های آشکار و نهان و زور و تزویر های گران و حق کشی ها و آدم کشی ها و تقلب ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت ، آتشی در وجدان رعیت افروخت که کاشانه ولایت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه "رزمایش" بود، نه" فتنه" و نه" مسجد ضرار" (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می زند)، بل طغیان و غلیان غیرت بود بر علیه غارت. وجدانهای بیدار، بر رای خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی اندیشه خود، غیرت ورزیدند و بر غارتگران رای و حقوق و آزادی، آرام و متین شوریدند. دزدان سراسیمه بر خود پیچیدند،ولی ما صدای خنده خدا را شنیدیم که در فضا پیچید. او از ما راضی بود. دعای ما را شنید و جانیان و بانیان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود.
آقای خامنه ای،
بارها حافظان ،حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که:
با دعای شب خیزان ای شکر دهان مستیز در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
و گفتند:
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند
نشنیدند و عاقبتشان را شنیدی.
جنبش سبز برای آفریدن ایرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره طیبه ای که پایی در زمین و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء - سوره ابراهیم). این جنبش شهید سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوینده و گفتمان سبز خود را پیدا کرده است. محصول بیست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پیکارگران عرصه سیاست و فرهنگ است. بیهوده می کوشید با نظامی گری و انوری پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنید. خود را مگر بشکنید.
این نه آن شیر است کز وی جان بری یا ز پنجه قهر او ایمان بری
فرو ریختن رعب رعیت و زوال مشروعیت ولایت بزرگترین دستاورد شورش غیرت بر غارت بود و شیر خفته شجاعت و مقاومت را بیدار کرد. نه تطاول نظامیان نه تجاوز حرامیان،نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن درآستین ژنده قدرت، نه تکیه بر سبعیت حیوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور ،هیچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دینی رسوای کفر و دین شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسیده است. ما این را به دعا از خدا خواسته ایم وخدا با ماست.
برگشتن بخت و روزگار شاهدی شیرین تر از این ندارد که عیدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می خنداند اینک می گریاند و می لرزاند. دانشگاهی که می خواستید به پابوس شما بیاید، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خیابانی، اجتماعات آئینی، رمضان و محرم ،حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده اند و به زیان شما روان می شوند.
ما نسل کامکاری هستیم.ما زوال استبداد دینی را جشن خواهیم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادینی طالع تابناک مردم سبز ماست.
ما آزادی را ارج خواهیم نهاد و قدر خواهیم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کردید و قدرش را ندانستید و اکنون مظلمه اش را می برید. فاشیسم مشربان به شما فروختند که آزادی یعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستید که شفای امراض مهلک نظام شما در این خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می گردید (که در آن هم عزمی و جدیتی نیست). اگر مطبوعات را آزاد می گذاشتید، فسادها را رو می کردند و مفسدان جرات فساد نمی کردند. می گذاشتید نقد شما را بگویند تا شما هم به ورطه استبداد رای و نخوت شوکت و فساد قدرت در نمی افتادید. می گذاشتید سخن راستین مردم را با شما در میان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس میهن اند، نه "پایگاه دشمن." و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنید.
ما دیانت را هم ارج خواهیم نهاد، همانکه شما آن را بازیچه مصالح قدرت خواستید و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم دادید و ندانستید که شادی و آزادی با ایمان راستین همپیمانند و اجبار فقیهانه، حریت مومنانه را می ستاند و قدرت شریعت مدار هم قدرت و هم شریعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعیتی دربند و غمناک.
*************
با خود می گویم برای که اینها را می نویسم؟ برای نظامی که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته وتشنه در سراب مانده وخیمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسوائیش از بام افتاده است؟ و آنگاه به یاد می آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکیم که:
و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شدیدا قالوا معذره الی ربکم و لعلهم یتقون (آنان پرسیدند چرا کسانی را موعظه می کنید که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگیرد، شاید هم پند ما در آنان درگیرد - سوره اعراف 164)
بارخدایا تو گواه باش، من که عمری درد دین داشته ام و درس دین داده ام. از بیداد این نظام استبداد آئین برائت می جویم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم.
ای خدای خرد و فضیلت! به صدق سینه مردان راستگو و به آب دیده پیران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخیزان و روزه داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه دردمندانه ما را بشنو و بر سینه های بریان و چشم های گریان ستمدیدگان رحمت آور و بیش از این خلقی را پریشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضیلت را از اسارت این نامردمان به در آر
. باد را بگو تا خیمه استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ریشه بیداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون ها را در خود کشد. ابرها وباران ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر این قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذیلت ظالمان را به گلزار فضیلت عادلان بدل کنند.
آب و دریا ای خداوند آن توست باد و آتش جمله در فرمان توست
گر تو خواهی آتش آب خوش شود ور نخواهی آب هم آتش شود
تو بزن یا ربنا آب طهور تا شود این نار عالم جمله نور

رمضان مبارک 1430 قمریشهریور 1388 شمسی
عبدالکریم سروش

کتاب ها

l'argent de la république

edition : Alnan Michel

mardi 25 août 2009

اشغال نظامی: سود و هزینه، فريد پيروزيان

دوشنبه 17 اسفند 1383
اشغال نظامی: سود و هزینه، فريد پيروزيان
اعتقاد بر اینکه جنبش کند و آهسته دمکراتيک با مرور زمان ما را به دمکراسی نزدیک خواهد کرد توهمی بیش نیست. دمکراسی فقط با تعدادی روشنفکر ایجاد نمی شود ... اگر بخواهیم دو دهه دیگر به همین روال ادامه دهیم در عوض آرمان شهر دمکراسی از ویران شهر سر در می آوریم
faridpirouzian @ gmail.com
اخیرآ مقالات متعددی درباره حمله و اشغال نظامی ایران بزبان فارسی نوشته شده است. در اکثر این مقالات بطور یکجانبه اشغال نظامی منفی معرفی شده است. انرا فاقد توانایی برای ایجاد دمکراسی در ایران دانسته اند و حتی نتیجه انرا از بین رفتن جنبش دمکراتیک ایران و تجزیه کشور می پندارند.در این مقاله با چند مثال واقعی و تاریخی میبینیم که اشغال نظامی می تواند باعث تحول مثبت در جامعه و کشور اشغال شده شود و انرا بسوی دمکراسی و آینده بهتر پیش برد. سپس می بینیم که بر خلاف نوشته های اخیر، ایران می تواند ارزش و ایدئولوژی کشور اشغالگر را پذیرا شود. در بخش بعدی تاملی می کنیم بر مشروعیت رژیم و حکومت اشغالگر و اینکه چرا سر نیزه امریکایی می تواند ما را از دشمنان ازادی محفوظ نگاه دارد. در مرحله اخر به هزینه اشغال می پردازیم.
اشغال نظامی و تحول مثبت در جامعه
اشغال نظامی می تواند پیامدهایی مثبت و یا منفی برای کشور فتح شده به همراه بیاورد. نیروی فاتح می تواند تغییراتی بنیادی در ساختار سیاسی، اقتصادی بوجود اورد که باعث دمکراسی، پیشرفت اقتصادی و یا به گونه ای بوجود امدن جا معه ای بهتر شود یا بالعکس. این امر تا حدود زیادی بستگی به ایدوولوژی و برنامه اشغالگر دارد. با چند مثال می توانیم این موضوع را روشنتر ببینیم.
اشغال نظامی با نتیجه منفی
حمله المان نازی به کشورهای دیگر بهترین مثال برای یک اشغال نظامی فاجعه اور است. حکومت نازی که دارای ایدئولوژی نژادپرستانه بود درصدد مستعمره کردن کشورهای فتح شده بود. در بسیاری موارد مردم این کشورها حتی انسان بحساب نمی امدند. کشورهای دمکراتیکی مانند هلند، فرانسه، دانمارک و... مبد ل به دست نشانده های رایش سوم شدند. مردم این کشورها از دمکراسی وارد حکومت دیکتاتوریی شدند که هیچ مخالفتی را تحمل نمیکرد.
اشغال نظامی، کاتالیزوری برای دمکراسی
فتح ژاپن و المان بوسیله امریکا در پایان جنگ جهانی دوم فرصتی برای این دو کشور فراهم اورد تا سیستم دمکراتیک خود را بنیاد بگذارند یا بهتر بگوییم نهادینه کنند. این دو کشور قبل از افتادن بدست حکومتهای فاشیست دارای گذشته ای دمکراتیک ولی نوپا بودند. وضع فجیع اقتصادی فرصتی برای نیروهای تمامیتگرا بوجود اورد تا دمکراتها و دمکراسی را از صحنه بیرون کنند. اشغال نظامی امریکا باعث شد که نیروهای فاشیست از صحنه بیرون بروند و بنیادهای دمکراسی کشور تقویت گردد. حال تصور کنید بجای امریکا شوروی کمونیست فاتح این کشورها می شد. بجای دمکراسی حکومث پرولتاریای من در آوردی بر سر کار می امد و بجای سیستم چند حزبی، حزب کمونیست حکمفرما میشد. مخالفان بخاطر عدم فهمیدن سیستم علمی مارکسیست راهی تیمارستان می شدند وعلم ژنتیک ممنوع میگردید.پس می بینیم اشغال نظامی می تواند باعث دمکراسی و یا دیکتاتوری در کشور اشغال شده شود. این امر بستگی زیادی به ایدئولوژی و برنامه اشغالگر دارد.
اشغال نظامی با نتیجه مثبت غیر دمکراتیک
اشغال نظامی میتواند زاینده دمکراسی نباشد ولی باعث تحول مثبت جامعه شود. حمله ویتنام به کامبوج دراواخر دهه 70 باعث سرنگونی خمرهای سرخ و روی کار امدن حکومت هوادار ویتنام شد. خمرهای سرخ در مدت 3 سال حکومت بیش از یک میلیون نفر را به اسم بازگرداندن جامعه به نقطه صفر - جامعه مارکسیستی کشاورزی – کشت . کسانی که زبان خارجی میدانستند کشته شدند تا ارتباط با خارج قطع شود و ... اگر حمله ویتنام نبود، خمرها میتوانستند سالها به دیوانگی ادامه داده و دو چندان بکشند. حکومت نسل کش جای خود را به حکومتی وابسته ولی منطقی داد. سالها بعد کامبوج به کشورهای دمکراتیک پیوست.
اشغال نظامی و ایجاد دمکراسی نوپا
دمکراسی های نوپا درعراق و افغانستان نمایانگر تحولی مثبت در منطقه است. در عراق امریکاییها فرصتی فراهم اوردند تاهشتاد درصد جمعیت - شیعه و کرد - برای اولین باردر حکومت این کشور نقشی فعال داشته باشند. روزنامه های متعددی چاپ میشود احزاب سیاسی مختلف شکل گرفتند و از دولت براحتی انتقاد میشود. در افغانستان نیز انتخابات با همه کمی و کاستی اجرا شد و احزاب و افراد مختلف با عقاید متفاوت کاندید شدند. دختران دوباره به مدرسه بازگشتند و مردم حق جشن گرفتن، موزیک گوش دادن وانتقاد کردن را یافتند. هر دو این دمکراسیها شکننده و نوپا هستند. اما یک نکته مشخص است، اگر حزب بعث و طالبان در قدرت میماندند بازگشایی سیاسی، اجتماعی این دو کشور تا مدتها بوقوع نمی پیوست.
نهادینه شدن دمکراسی در ایران
بسیاری معتقدند که دمکراسی پدیده ای است بومی و نیروی خارجی نمیتواند ارزشهایی مانند حقوق بشر و دمکراسی را در ایران نهادینه کند. به عقیده انان ما باید به همین روال کند پیش رویم تا به آرمان شهر (واژه ساخته داريوش آشوري) دمکراسی برسیم (شيرين عبادي - بي بي سي). در اینجا میبینیم این عقیده فاقد ارزش تاریخی و حتی منطقی است.
ایران و نهادینه شدن اسلام
نیروهای عرب چنان اسلام را در ایران نهادینه کردند که ما اصلا نمیتوانیم قبول کنیم که اسلام محصول اشغال اعراب است. حتی دلمان خوش است که به ان رنگ و روی ایرانی داده ایم. حال اگر اعراب که ما انان را از نظر فکری و فرهنگی همیشه پایین تر از خود دانسته ایم چنین موفق بودند تا ارزشهای خود را در ایران نهادینه کنند پس چرا امریکاییها نتوانند. تازی ها که از نظر فرهنگ و پیشرفت قابل مقایسه با امپراطوری ساسانیان نبودند ارزشهای خود را به ما غالب کردند. امریکاییها که خدای تکنولوژی و مدرنیته هستند و می خواهند مردم سالاری را در ایران نهادینه کنند شانس بیشتری از تازیها دارند.
جنبش کند دمکراسی راهی به ویران شهر
وجود روزنامه نگاران، مدافعین حقوق بشر، دانشجویان و حتی خودیهای رژیم که از جنبش مردم سالاری دفاع می کنند نمایانگر زنده بودن جنبش دمکراتیک ایران است. این جنبش روشنفکری شرطی لازم ولی کافی برای دمکراتیک کردن کشور نیست. اعتقاد بر اینکه این جنبش کند و اهسته با مرور زمان ما را به دمکراسی نزدیک خواهد کرد توهمی بیش نیست. دمکراسی فقط با تعدادی روشنفکر ایجاد نمی شود. هر چقدر پایه های اقتصادی سیاسی و فرهنگی جامعه سستتر و ضعیفتر گردد احتمال انکه حکومتی دمکراتیک بتواند کشور را اداره کند کم تر می شود. سال به سال اقتصاد ما ضعیف تر می شود، گرانی، اختلاف طبقاتی، رانت خواری (جمشيد اسدي - خبرنامه گويا) و اعتیاد فراگیرتر میشود. معضلاتی مانند خرافه به اشکال مختلف – فال - و عقاید سکتیسم – انرژی درمانی - گريانگیر عامه مردم و حتی قشر تحصیلکرده شده است. هر چقدر زمان بیشتر بگذرد بنیادهای اقتصادی اجتماعی و فرهنگی ما از هم پاشیده تر می شود و زمینه سازی برای حکومت دمکراتیک نامناسبتر میگردد.حال فرض کنیم پس از دهها سال جنبش خزنده دمکراتیک، ما را به مردم سالاری رساند. هزینه ای که ایران باید در این چند دهه بپردازد بسیار سنگین است. ایران در این بیست و پنج سال باندازه کافی از دنیا و همسایگان - ترکیه، دوبی - عقب مانده است. حال اگر بخواهیم دو دهه دیگر به همین روال ادامه دهیم در عوض ارمان شهر دمکراسی از ویران شهر سر در می اوریم. بنابر این هرچقدر زمان بگذرد فاصله ما از دنیای متمدن افزایش می یابد.
اشغالگر مشروعیت رژیم و اپوزیسیون گفتمان رژیم برای توجیه کردن مشروعیت و وجودش نه بخاطر کارنامه گذشته اش است و نه به خاطر برنامه های اینده اش. کسانی که کشور را به مدت بیست و پنج سال در هر زمينه ورشکسته کردند چگونه می توانند به مردم بقبولانند که در اینده چنین و چنان می کنند. تنها گفتمانی که وجود رژیم را توجیه می کند انست که الترناتیوی که بجای ما حکومت کند وجود ندارد. اگر ما برویم کی میاید؟ مجاهدین؟ هرج و مرج همه جا را میگیرد ... خاتمی در کادر همین گفتمان، شکل گیری دمکراسی در ایران را نا ممکن می داند. جامعه را پر از موانع اجتماعی تاریخی و ... برای ایجاد دمکراسی می داند (محمد خاتمي - سايت رسمي) و ایرانیان را فرسنگها دور از فرهنگ مردم سالاری میشمارد (محمد خاتمي - سايت رسمي). در واقع الترناتیو دمکراسی را در اینده نزدیک مردود و نشدنی میپندارد.اگر نگاهی به اپوزیسیون ایران بیفکنیم باید حق را به جمهوری اسلامی بدهیم. اپوزیسیون ایراني خارج از کشور، در مدت 25 سال ازایجاد یک گردهمایی واقعی دمکراتیک که در آن حضور عملی داشته باشد ناکام مانده است. مردم ایران چه در خارج، چه در داخل نمی توانند تصور کنند که اپوزیسیون هوادار مردم سالاری، قدرت و سازماندهی لازم برای اداره کشور را داشته باشد. نیروهای تماميت گرايي مانند مجاهدین با زور و سازماندهی قادر خواهند بود در غیاب جمهوری اسلامی حکومت را بگیرند. الترناتیو مناسب که بتواند خلا حکومتی را پر کند، نیروی سازمان یافته خارجی است. این نیرو با حضور فعال و سرنیزه می تواند دمکراتهای ایران را از دشمنان جامعه ازاد - مجاهدین - حزب الله - محفوظ نگاهدارد. حضور امریکا باعث می شود که اپوزیسیون ایران که تا حال یاد نگرفته پشت یک میز بنشیند و تصمیم گیری جدی کند وارد بازی دمکراسی شود. اگر اپوزیسیون را بحال خود بگذارند همان می شود که در 25 سال گذشته اتفاق افتاد، یعنی هیچ. در پاسخ به خاتمی باید گفت مانع اصلی برای ایجاد دمکراسی، جمهوری اسلامی نام دارد. از او باید پرسید چطور شده است که کردها و شیعیان عراق فرهنگ دمکراسی را پیدا کردند ولی ما ایرانیان فاقد چنین فرهنگی هستیم. امریکایها همچنانکه در عراق و افغانستان چارچوب دمکراسی را ایجاد کردند در ایران هم میتوانند انرابوجود اورند.
هزینه اشغال
هزینه اصلی اشغال نه خسارات و تلفات حمله است و نه تضعیف حاکمیت ملی بلکه تجزیه احتمالی کشور است.
هزینه اولیه
نتیجه حمله نظامی به یک کشور باعث تلفات هزاران نفر و خرابی بسیاری از امکانات و تاسیسات است. البته این هزینه نسبی است. سیستمی که حکومت را اداره میکند با بی توجهی به وضع دارویی و راه و ترابری و ... سالانه باعث کشته شدن و مرگ هزاران نفر می شود. حال اگر رژیمی بیاید که در حل این مشکلات بکوشد، باعث نجات هزاران نفر در اینده خواهد شد. حمله ویتنام به کامبوج خالی از خشونت و تلفات نبود ولی اگر ان حمله نبود شاید خمرها دو چندان کشته بودند.
تضعیف حاکمیت ملی
اگر امریکاییها هزینه مالی و جانی پرداخت کرده و کشوری را اشغال نمایند بخاطر منافع اقتصادی و ملی امریکاست. کشور اشغال شده مدتها به گاو شیرده مبدل میشود. حضور نطامی خارجی در یک کشور اشغال شده یعنی نفوذ مستقیم خارجیان بر دولت ملی کشور فتح شده. البته حاکمیت بعث در عراق، حکام اسلامی در ایران و خمرها در کامبوج حاکمیت ملی نبوده و نیست. چون نه انتخابی مردم بودند یا هستند و نه در جهت پیشرفت کشور گام نهادند.
تجزیه
امریکا که خود سیستمی فدرالی دارد در عراق و افغانستان نیروهای خود را در پایتخت و مناطق حساس متمرکز داشته و مناطق دیگر را با همکاری قومها و قبایل ساکن اداره می کند. عملی کردن چنین سیستمی در ایران – فدرالیسم – می تواند باعث قدرت گرفتن اقلیت های قومی و افزایش یافتن گرایشات استقلال طلبانه شود. کردستان تقریبا خود مختار عراق و جمهوری مستقل اذربایجان داده های جدید منطقه هستند که بی تاثیر بر اقوام ما نخواهند بود.امریکا نیز که از خاورمیانه بزرگ حرف میزند می تواند تکه تکه کردن ایران را در سر داشته باشد و بوجود امدن کشورهایی کوچک و فرمانبردار را مد نظر داشته باشد. آرایش نیروهای سیاسی اقوام و استراتژی امریکا در این مورد را فقط می توان حدس زد. اما انچه روشن است اینست که تجزیه به عنوان هزینه در حد گمان و فرض است. هزینه ای را که می توان بطور یقین دید و حساب کرد 25 سال حکومت اسلامی است .نیروهای سیاسی پویا مانند حاکمان ایران، اپوزیسیون، جنبش های مدافع حقوق بشر و روشنفکران می توانند با هوشیاری و دورنگری این هزینه ها را کاهش دهند. سیستانی در عراق، هروهیتو در ژاپن و نیروهای کرد عراق نمونه ها یی از این هوشیاری تاریخی هستند.
Published from gooya news {http://news.gooya.com} Copyright © 2003 news.gooya.com All rights reserved for the original source

mardi 14 juillet 2009

17:10 گرينويچ - پنج شنبه 15 دسامبر 2005
مهدی خلجیپژوهشگر مطالعات اسلامی
شصت سالگی عبدالکريم سروش: فيلسوف الهی دوران گذار
عبدالکريم سروش که بيست و پنجم آذرماه به دهه هفتم عمر خويش پای می‌نهد، مناقشه‌ برانگيزترين "روشنفکر دينی" و اثرگذارترين متأله شيعی در دو دهه گذشته در ايران است.
سرگذشت فکری اين روشنفکر شصت‌ساله، نماينده تحولاتی است که يک نسل از سر گذراند؛ از دلبستگی به ايدئولوژی اسلامی و تقرب به قدرت سياسی تا تأمل الاهياتی در نسبت دين با جهان جديد و فاصله‌ گرفتن از کانون قدرت.
سروش در انقلاب
عبدالکريم سروش در سال‌های پيش از انقلاب تعليم و تربيتی دينی يافت، اما تحصيلات دانشگاهی خود را در رشته بيوشيمی پی گرفت. او در سال 1354 راهی لندن شد؛ به اين سودا که دانشی شبيه به روان‌شناسی يا فلسفه بياموزد، اما با رشته‌ای آشنا شد که شالوده فکری او را بنيان نهاد: فلسفه علم.
او پس از گرفتن مدرک دکترا در اين رشته، در سال پنجاه و هشت، چند ماه پس از پيروزی انقلاب، به ايران بازگشت و در نظام آموزشی رژيم نوپا بر صدر نشست.
وی در مناظره‌های تلويزيونی با گروه‌های چپ، در کنار محمدتقی مصباح يزدی از ايدئولوژی اسلامی در برابر ايدئولوژی ماترياليستی دفاع کرد. در سال 1359 و با بسته شدن دانشگاه، با حکم آيت الله خمينی، رهبر جمهوری اسلامی، عضو ستاد انقلاب فرهنگی شد و تا سال 1362 که اين ستاد منحل شد و به شورای عالی انقلاب فرهنگی تغيير نام يافت، عضو آن ماند.
در دهه هفتاد که وی آوازه‌ای فراگير يافت، منتقدان عبدالکريم سروش او را به مشارکت در تصفيه بی‌حساب استادان و دانشجويان و نيز نقش داشتن در اسلامی کردن دانشگاه‌ها متهم کردند. پاسخ او به منتقدان هميشه اين بوده که انگيزه او برای ورود به ستاد انقلاب فرهنگی، بازگشايی دانشگاه‌ها بود و اينکه او در مقام عضو اين ستاد هيچ نقشی در اخراج دانشگاهيان نداشته است.
در اوج اقبال به دکتر سروش، در دهه شصت، سال‌ها نوشته‌های او و غلام‌علی حدادعادل (اکنون رييس مجلس شورای اسلامی) در قالب کتاب درسی "بينش دينی" سال چهارم دبيرستان به نوجوانان عرضه می شد و نيز راديو و تلويزيون رسمی جمهوری اسلامی سخنرانی‌های او را به طور مرتب پخش می‌کرد.
از دانش و ارزش تا قبض و بسط
در آغاز دهه شصت، عبدالکريم سروش کوشيد با بهره‌گيری از فلسفه آناليتيک، مقولاتی را در نقد مارکسيسم طرح کند. اين مقولات به تدريج در کتاب دانش و ارزش به سوی نقد ايدئولوژی اسلامی کشيده شد. در کتاب تفرج صنع، عبدالکريم سروش کوشيد از حيثيت اجتماعی و موقعيت معرفت‌شناختی علوم انسانی دفاع کند و با اين تصور روحانيان بستيزد که علوم انسانی رقيب دين هستند و بايد اسلامی شوند.
اما آوازه عبدالکريم سروش با رشته مقالاتی همه‌گير شد که با عنوان "قبض و بسط تئوريک شريعت"، از ارديبهشت 1367 تا خرداد 1369 در مجله کيهان فرهنگی نشر يافت. در اين مقالات، عبدالکريم سروش طرح نظريه‌ای را در معرفت‌شناسی دين ريخت که بر پايه آن، دين از معرفت دينی جداست و دين اگرچه الاهی و کامل است، معرفت دينی، بشری است و با ديگر معرفت‌های آدمی در دادوستد است.
اين نظريه که شناخت سنتی از دين را منسوخ اعلام می‌کرد، با مخالفت فقيهان رويارو شد و هم‌چنين از اين رو که ولايت دينی و فقهی را ناراست با سرشت جهان جديد می‌دانست، دشمنی مقامات حکومتی را با پردازنده اين نظريه برانگيخت.
منزوی شدن سروش
در مهرماه سال هفتاد و چهار، هنگام سخنرانی در دانشکده فنی دانشگاه تهران، هواداران "انصار حزب الله" به عبدالکريم سروش يورش بردند و او را مروج فرهنگ ليبرال و هموارکننده راه بی‌دينی جوانان خواندند.
از آن هنگام، تدريس و سخنرانی‌های عبدالکريم سروش با مشکل امنيتی رويارو شد؛ تا بدان‌جا که اکنون ده سال است او از تدريس در دانشگاه‌های ايران بازمانده و بيشتر در دانشگاه‌ها و موسسات تحقيقاتی خارج از کشور به سر برده است. در سال جاری، وی محقق مدعو موسسه‌ای پژوهشی در برلين است.
سبک سروش و دستاوردهای او
عبدالکريم سروش با شخصيت کاريزماتيک خود، زبان ويژه‌ای را به کار می‌گرفت که اگرچه از نظر ادبی کهنه‌گرا به شمار می‌رفت و نثری در قيد سجع و وزن بود، نسلی از دانشجويان و جوانان را به سمت خود کشيد. ادبياتی که او در زمينه الاهيات و تبيين مفاهيم تازه فلسفه علم و معرفت‌شناسی آفريد، بر زبان دوره‌ای از روشنفکری ايران و مخالفان و منتقدان انديشه عبدالکريم سروش اثری ژرف نهاد.
عبدالکريم سروش به سبب تحصيلات‌اش در علم تجربی، سخت دل‌بسته آن بود و پايمردی بسيار کرد تا رشته فلسفه علم را در دانشگاه‌های ايران جای دهد و در اين کار کامياب نيز شد. عبدالکريم سروش با کوشش در برنامه‌ريزی دانشگاهی، ترجمه و تأليف در زمينه فلسفه علم، سزاست که پدر فلسفه علم در ايران خوانده شود.
علم، عرفان و الهيات
او باور دارد که مهم‌ترين تجلی عقلانيت مدرن در علم تجربی است و اگر در فرهنگ و فلسفه غرب می‌توان دستی گزينش‌گرانه داشت، علم را بايد يا سراسر گرفت يا وانهاد. منتقدان فيلسوف عبدالکريم سروش از اين چشم‌انداز بود که وی را پوزيتيويستی وارث فلسفه تحليلی آنگلوساکسون خواندند و بر سطحی‌نگری او در زمينه فلسفه قاره‌ای خرده گرفتند.
عبدالکريم سروش همانند فيلسوف محبوب‌اش کارل پوپر از ريشه با پوزيتيويسم و مارکسيسم جنگيده بود.
در سنت، عبدالکريم سروش عرفان را جايگاهی ويژه بخشيد و در برابر فقه، آن را گوهر دين دانست و با شيدايی به مولانا جلال الدين بلخی کوشيد از آرای او در پيکربندی نظام فکری‌اش بهره بگيرد.
علم جديد، عرفان سنتی و الاهيات، تاروپود سه زمينه درهم‌تنيده دغدغه‌ها و تعلقات اين روشنفکر دينی را بافتند.
جدل و خطابه
عبدالکريم سروش در جدل کردن با مخالفان فقيه و روحانی خود چيره دست بود و نوشته‌های مجادله‌ای وی از بهترين جدل‌نامه‌های معاصر به شمار می‌رود.
بخش مهمی از آثار وی نيز بازنوشت سخنرانی‌های اوست. بر اين پايه، جدل و خطابه نه تنها صورت ظاهر بسياری از نوشته‌های عبدالکريم سروش شد، که حتا سرشت پاره مهمی از آرای او خطابی و جدلی است.
خطابه و جدل، از ابزارهای بيانی و استدلالی مهم متکلمان و متألهان مذاهب بوده است و عبدالکريم سروش که خود را بنيان‌گذار "کلام" يا الاهيات جديد می‌دانست، نتوانست از شيوه خطابه و جدل چشم بپوشد.
انتقادهای فيلسوفانه از سروش
جدا از ناقدان سنت‌گرا يا سنتی، عبدالکريم سروش ناقدان ديگری نيز يافت که از پايگاه فلسفه اروپايی می‌کوشيدند مدعيات وی را بسنجند. جواد طباطبايی، فيلسوف سياسی و محمدرضا نيکفر فيلسوف پديدارشناس ايرانی، هر دو با رويکردی جداگانه، بر عدم انسجام منظومه فکری عبدالکريم سروش، تکيه او بر ذات‌باوری (Essentialism)، درک ناراست‌اش از مفاهيم بنيادی فلسفه سياسی و نيز الاهيات مسيحی انگشت نهادند.
هرچه عبدالکريم سروش در رويارويی با ناقدان سنتی‌اش گشاده دست بود، در برابر ناقدان فيلسوف‌اش خاموشی پيشه کرد و حتا يک مقاله در پاسخ بدان‌ها ننوشت.
کمرنگ شدن انديشه های سروش
گفتار دينی‌ای که عبدالکريم سروش در ساحت‌های گوناگون معرفت‌شناسی دين، حضور سياسی و اجتماعی دين و سرانجام ايمان دينی آفريد، به فضای روشنفکری پس از انقلاب هيجان و شور بخشيد. وی در بيرون مرزهای ايران نيز نام‌آور شد و جايزه‌های بين المللی چندی گرفت.
با اين همه، از نيمه دوم دهه هفتاد به اين سو، عبدالکريم سروش آثار کمتری نشر داد. گفتارهای فکری تازه‌ای نيز - از اين سال‌ها به بعد - در ايران شکل گرفت و همراه تحولات سياسی، جريان روشنفکری دينی، اندک اندک، رنگ باخت و از چيرگی به درآمد.
ترجمه و انتشار آثار فيلسوفان معاصر غربی و نيز متألهان مسيحی و همچنين رواج رويکرد فلسفی و غيردينی به سنت در ايران، طرح روشنفکری دينی عبدالکريم سروش و هواداران‌اش را تحت شعاع قرار داد.
شريعتی، مطهری و سروش
در سال‌های اخير، عبدالکريم سروش اعلام کرده که در حال انداختن طرحی نو در تجديد تجربه اعتزال، احيای عقلانيت از درون سنت و فعال کردن کارمايه انتقادی سنت است؛ طرحی که تا کنون چيزی از آن به چاپ نرسيده است.
عبدالکريم سروش در حالی سال شصت عمر خويش را سپری می‌کند که نام‌اش بی‌گمان در تاريخ تفکر دينی در ايران در ادامه نام کسانی چون علی شريعتی و مرتضی مطهری باقی خواهد ماند.
شايد اگر انديشه‌های وی نبود، گذار به دوره ديگری از انديشيدن که بيش از ايمان، دغدغه تجدد و آشفتگی‌ها و نسبيت‌های آن را دارد ممکن نبود.
عبدالکريم سروش بخشی از تاريخ رويکرد دينی به تجدد و رويکرد مدرن به دين در ايران است و نقطه بازگشتی هميشگی برای آنان که در پيوند ميان دين و تفکر جديد در ايران می‌انديشند.
16:09 گرينويچ - يکشنبه 22 اوت 2004
سروش: اسلام نيازی به صنف روحانی ندارد
عبدالکريم سروش متفکر و نظريه پرداز مسلمان در تازه ترين گفتار خود از بی نيازی اسلام به روحانيت سخن گفته و اسلام را دينی سکولار معرفی کرده است.
به گزارش خبرگزاری کار ايران( ايلنا) و خبرگزاری دانشجويان ايران ( ايسنا) آقای سروش که در اردوی سالانه انجمن اسلامی دانشجويان دانشگاه تربيت معلم تهران سخن می گفت در باره نقش روحانيت در اسلام گفت: هيچ‌‏کس نمی‌‏تواند در اسلام به نام روحانيت بين مردم و خدا واسطه باشد و کسی به اسم روحانی نمی‌‏تواند به عنوان شرط صحت عمل انسان (مسلمان) باشد.
او که در باره معناهای چهارگانه سکولاريسم سخن می گفت افزود که يکی از بناهای سکولاريسم کوتاه کردن دست روحانيت از واسطه‌‏گری بين مردم و خداست.
برای خواندن گزارشی از سخنرانی پيشين دکتر سروش در باره روحانيت و اسلام اينجا را کليک کنيد
او تاکيد کرد که از نظر تاريخی کلمه روحانيت در اسلام وجود نداشته و قرآن برترين کسان را نزد خدا با تقواترين آنان می داند نه آنکه هر کس روحانی‌‏تر، عالم‌‏تر و يا آگاه‌‏تر باشد يا به خدا نزديک‌‏تر.
کسانی که از نظر دينی دارای برتری هستند حق و امتيازی برای برتری سياسی ندارند، يعنی برای روحانيون و اهل دين، مزيتی برای حکومت کردن و دخالت در امر سياست نيست.

عبدالکريم سروشاو که اسلام را دينی سکولار توصيف کرد در باره نقش روحانيون در اسلام گفت: "در اسلام هيچ عمل و قانونی نداريم که بايد برای اجرای آن حضور روحانی شرط لازم باشد گرچه ممکن است در عمل اينگونه اعمال ديده شود ولی در تئوری چنين چيزی نداريم."
او برای نمونه از شرايط ازدواج ياد کرد و گفت در مسيحيت بر حضور روحانيون در مراسم ازدواج تاکيد ويژه شده و اگر روحانيون حضور نداشته باشند، ازدواج از نظر قانونی دچار مشکل خواهد بود. ولی در اسلام حضور روحانی شرط صحت ازدواج نيست.
او تاکيد کرد که در اسلام ضرورتی نيست که کسی يا صنفی مستقل به نام روحانيت واسط مردم با خدا باشد.
او همچنين سکولاريسم سياسی را به معنای جدا کردن حکومت از دين دانست و نه جدا کردن دين از سياست. به گفته او، اگرچه يک معنی سکولاريسم نفی دخالت روحانيت در امور تعريف می شود ولی اين به معنی نفی دخالت دين نيست.
سکولاريسم در مقابل ولايت فقيه
عبدالکريم سروش جدا کردن حکومت از دين را يک نوع جدايی حقوقی دانست به اين معنا که حکومت و حاکمان نمی‌‏توانند حق حاکميت را از دين و دينداری برگيرند و روحانی بودن کسی هيچ حقی برای حکومت او بر ديگران ايجاد نمی‌‏کند: "کسانی که از نظر دينی دارای برتری هستند حق و امتيازی برای برتری سياسی ندارند، يعنی برای روحانيون و اهل دين، مزيتی برای حکومت کردن و دخالت در امر سياست نيست."
او گفت: "اين معنای سکولاريسم در مقابل انديشه ولايت فقيه است. در نظريه‌ ولايت فقيه از آن جهت که فرد فقيه است، حق حکومت دارد،‌ ولی در انديشه‌ی سکولاريسم اين باطل است و فرد فقيه هيچ گونه امتيازی برای حکومت کردن ندارد."
او سکولاريسم سياسی را بی‌طرف بودن حکومت از نظر ايدئولوژی توصيف کرد و گفت در جهان امروز حکومت مبتنی بر هيچ ديانت خاصی نيست و نسبت به دين بی‌طرف است.
او در نقدی از تبيين جهان بر اساس آموزه های دينی در باره معنای ديگری از سکولاريسم گفت که انديشه سکولار از مفاهيم دينی برای تبيين حوادث بيرونی استفاده نمی کند و برای مثال با اشاره به دوران جنگ ايران و عراق گفت وقتی فاو فتح شد و بعد سقوط کرد در نماز جمعه آن زمان گفته شد سقوط "فاو" به دليل گناهان ما بود. او چنين تبيينی را غير علمی دانست.
به عقيده سروش دانشگا‌‏ه‌‏ها محل رشد انديشه سکولار اند زيرا به دانشجويان علم سکولار را آموزش می‌‏دهند و به اين ترتيب انديشه سکولار ناخودآگاه در ذهن افراد جای می‌‏گيرد.
سروش فلسفه اسلامی را به دليل نوع تبيينی که از جهان فارغ از مفاهيم دينی می کند سکولار ناميد ولی در برابر، عرفان اسلامی را از عالم سکولاريسم دور دانست: "عرفان همه جهان را زير اسماء الهی می‌‏داند و جهان را تجلی خدا و عارفان را قهرمانان تجربه دينی‌ معرفی می‌‏کند."
او همچنين مفهوم "آخرت" را غير سکولارترين عنصر دين اسلام ناميد زيرا تبيين آن تنها بر اساس مفاهيم دينی ممکن است.
ديدگاههای شما
فرمايشات آقای سروش مسند و غيرقابل انکار است ولی سوال بنده اين است که اگر ايشان خودشان را بعنوان محقق و متخصص نظريه پرداز ميدانند و قبول دارند که هرکسی نميتواند در مورد مسائل تخصصی نظير اين حرفی برای گفتن داشته باشد لابد قبول خوهند فرمود که روحانيت بهترين محققين و متخصصين دوره ديده اهل فن هستند که اسلام منهای اين قشر متخصص در اين عصر استدلالها چيزی بی معنا ميشود. البته روحانيت حاکم با روحانيت متدين منحصر دين در کشور ما فرق دارند و همين روحانيون سياست باز باعث تصوراتی اين چنينی شدند که حالا اصل تخصص و مسئوليتشان زير سوال رفته است. واقعا اسلام منهای روحانيت واقعی ضربه پذير است و کار بجائی ميرسد که اسلام سکولار معرفی ميشود. حسين پيرو - کرج
متاسفم که اين سخنان را از استاد خودم آقای دکتر سروش ميشنوم. من خود شخصا اين وضعيتی را که در ايران در حال حاضر وجود دارد قبول ندارم، ولی به اين موضوع معتقدم و مطمئن هستم که جناب استاد نيز به آن معترف باشند که در حال حاضر که هر علمی به سمت تخصصی شدن در حال پيشرفت است، در رابطه با مسايل علمی نيز اين نياز احساس ميشود که افرادی بايد وجود داشته باشند که در آن زمينه مطالعه داشته باشند و اين مسايل را برای مردم بيان کنند، ولی به اين موضوع نيز اعتقاد دارم که مسائلی را که به عنوان دين بيان ميشود خارج از دين هست در واقع عملکرد عده ای را نبايد به جمع نسبت داد. در مورد جدايی دين از سياست نيز من با جدايی دين از حکومت موافقم ولی اگر روحانيت ما سياسی باشد ( بدور از حکومت ) شايد بتوانی بعنوان يک بازوی نطارتی در جامعه عمل نمايند که اين خود يک موقعيت مناسب می باشد. رامين فارسی - کرج
به نظر من چند سوال زير می تواند بحث را روشن کند: ۱- آيا مجموعه معارف و آموزه های دينی که حجم وسيعی از قرآن کريم و دستورات پيامبر (ص) و اهل بيت می باشد نياز به مطالعه و تحقيق جهت استخراج مجموعه وظايف فردی و اجتماعی دارد ياخير؟ ۲- اگر محققين موضوع بالا را (مستقل از لباس) روحانی بناميم اشکالی دارد ياخير؟ ۳- آيا مراجعه مردم به اين دانشمندان برای کسب پاسخ سوالات خود در مسائل دينی به معنای ايجاد يک رابطه بين مردم و خداست؟ يا نشاندهنده دقت سوال کنندگان برای يافتن پاسخ صحيح و دقيق است؟ ۴- آيا کسی در شريعت مدعی است که اين عالمان ( واقعی و غيرواقعی) به خدا نزديکتر از مردم هستند؟ و يا در اکثر تعاليم اسلامی عالم بی عمل را سرزنش و تهديد کرده اند؟ ۵- آيا خلع يد عالمان به دين ( روحانيت) از حکومت و سياست جز محروم کردن جامعه از نتايج تحقيقات انها نيست؟ ۶- و مگر نه اينکه ما در همه مسائل زندگی به متخصص ترين افراد مراجعه می کنيم ؟ ايا دين شناسی و اسلام شناسی تخصص نيست و نبايد به اهل آن مراجعه کرد. علی - تهران
متاسفانه به دليل عدم آگاهی از تعاليم علمای اهل سنت، جامعه ايرانی همواره لطمه های زيادی خورده است من هميشه مطالب جناب استاد را می خوانم و شيفته آنها هستم ولی اشکال عمده ايشان در عدم آشنايی با آموزه های علمای قديم اهل سنت است. جامعه اهل سنت به اين دليل که از قديم با حکومت آشنا بوده و حکومت داری را از نزديک تجربه کرده است اين مطالب را بديهی می داند حتی قضيه قبض و بسط هم قرنها پيش در جوامع اهل سنت حل شده است. روحانيت البته در اسلام وجود ندارد و تقليدی بسيار ناشيانه از مسيحيت است در اسلام روحانيت و ماديت نداريم. نويد - تهران
اولا اين دو امر ريشه های متفاوتی دارند و تنها به اين دليل که در قرآن چيزی به نام روحانيت نيامده دليل بر سکولار بودن اسلام نيست. محور دين خداست. کار دين توجيه مسائل بيرونی با آموزهای دينی است. در همه جای قرآن علت شکستها به ياد خدا نبودن خلل در قلوب می داند. دوما: در تاريخ همه اديان روحانيون جلوی انشعابها را ميگرفتن هرچند هميشه هم موفق نبودن. در همين دين پروتستان که اصل رابطه فردی با خداست دهها انشعاب وجود دارد. در جهان سکولار شما آزاد هستيد که رابطه فردی بی واسطه را انتخاب کنيد يا در هر چيزی به روحانيتون مراجعه کنيد. سمانه - تهران
کسی که اعتقاد به کتاب خدا و صحت آن دارد اگرحداقل يکبار قرآن راخوانده باشد به خوبی می تواند متوجه حقايق شود در قرآن اسمی از روحانی وجود ندارد اما در زمان غيبت امام زمان چه کسی می تواند احکام حکومتی را که در قران ذکر شده اجرا کند آيا نبايد کسی باشد که آن احکام را خوب می داند آيا يک مهندس کار پزشک را می تواند انجام دهد؟ متاسفانه امروز هر کسی از هر صنفی در اين امور نظر می دهد که محترم است. ميترا - تهران
به نظر من در يک جامعه مدرن که اکثريت مردم آن با سواد هستند نه تنها روحانيت بلکه هيچ قشر ديگری نبايد خود را صرفا به خاطر داشتن يک نوع معلومات ويژه و يا لباس خاص برتر از ديگران بداند چرا که همه دانستنی های بشری لازمه داشتن يک زندگی خوب می باشند . به اعتقاد من اجبارها در دين اسلام کمتر از ساير اديان بزرگ است و پيامبر اسلام هم نام دين خود را از تسليم شدن در برابر سخن منطقی گرفته بود. می خواهم بگويم پيامبر با افراط و تفريط مخالف بود و ولايت فقيه يا هر ولايت مطلقه ديگر يعنی افراط در پذيرش سخنان صاحب آن رشته بدون توجه به اظهار نظر متخصصان ساير رشته ها . مثال بارز آن را در قضيه کنترل مواليد در ايران پس از انقلاب می توانيم ببينيم . آقايان علما تنها با استناد به حديثی از بزرگان دين کنترل مواليد را حرام اعلام کردند و پس از فقط ده سال نتيجه آن شد که همگان شاهد آن می باشيم. محمد - تبريز
نظريات آقای سروش از بسياری جهات جالب و در خور تعمق است . آقای سروش مسئله را از ديد اپوزيسيون "قانونی و شرعی" مينگرد. در اينکه آقای سروش از مقوله ولايت فقيه بدرستی انتقاد می کند شايسته تحسين است، ولی از طرف دبگر با تبليغ اينکه اسلام دين "سکولار" ميباشد آب سردی بر انتفاد از ولايت فقيه خود ميپاشد. می شود دين را از ديد سکولار نگاه کرد ويا اينکه بدان جنبه خالص عرفانی و روحانی داد. اين اصلآ مسئله جديدی نيست و همواره مورد بحث و جدل انديشمندان در طول تاريخ بوده است. همانطور که از ديگر اديان نيز تفسيرهای گوناگون شده و ميشود، اسلام نيز مستثنا از اين امر نبوده و نخواهد بود. هيچ دينی در ذات خويش سکولار نيست و نميتواند باشد، بلکه اين تبيين و تفسير و ارائه دين است که بسته به ماهيت و اهداف آگاهانه و يا غيرآگاهانه ما انسانها و يا بر طبق منافع شخصی-صنفی و يا گروهی است که جنبه "سکولار" و يا "روحانی-عرفانی" به خود ميگيرد. شاهد آن هستيم که حتی بين روحانيون اسلامی هم بر سر سر اين مسئله تضاد عميق وجود دارد. اگر آقای سروش ميگقت بگذاريد اسلام روحانيت خود را داشته باشد همانطور که مسيحيان کشيش خود و يهوديان خاخام خود را در اينصورت مسئله جدايی کامل دين از دولت به راحتی حل و هضم ميشد. دادن مدال افتخار سکولاريسم به اديان توسط آقای سروش تنها اذهان عمومی را آشفته تر ميکند. اديان بدون نماينده های "روحانی" در شرايط کنونی يعنی ناديده گرفتن نيازهای توده های وسيع مردم شهر و روستا. جای تعجب است که آقای سروش به طرز صريح وارد جان کلام يعنی نفی مطلق و غيرمشروط مقوله ولايت فقيه نميشود و به بيراهه ميزند. کشيش و خاخام نيز در بدو مسيحيت و يهوديت وجود نداشته ولی آنها محصول تکامل بعدی اين اديان هستند. همين امر در مورد روحانيون اسلام هم صادق است. آقای سروش تفاوت فی ما بين يک تئولوگ و روحانی نماينده يک دين مخصوص را نميبيند. تئولوگی جنبه صرفآ آکادميک دارد ولی روحانيون نماينده يک دين خاص با آلام و دردها و شادی های توده وسيع مردم شهر و روستا در ار ارتباط است . لذا اظهار اينکه به "روحانيت" نياز نيست در واقع نديدن سطوح رشدی عميقآ مختلف مردم شهرها و روستاها است. بحث صحيح بحث جدايی مطلق دين از دولت است ونه لزوم و يا عدم لزوم روحانيت در اسلام . بهروز آرام - کپنهاگ
به نظر من دين مقوله ای است که به ارتباط بين بشر و خدا می پردازد بنابراين نمی تواند حکومتی باشد. ارزش عمل به دين و دستورات آن در گرو وجود انتخاب بين عمل به خير و عمل به شر است و اگر امکان عمل به ضد دين توسط حکومت از افراد سلب شود، اصولا عدم ارتکاب فعل ضد دين هيچ ارزشی محسوب نمی شود و در دراز مدت چنين حکومتی ناخواسته يا خواسته به تبليغ ضديت با دين تبديل خواهد شد. اين ضديت با دين حکومتی امروزه بيش از هر وقت ديگر بين نسل جوان بعد از انقلاب به چشم می خورد و به نظر من ناشی از حکومتی کردن دين می باشد. چرا در زمان صدر اسلام پيامبر عظيم الشان، دين را حکومتی نکرد. آيا پيامبر با آنهمه اقتداری که داشت نمی توانست مردم (منجمله اقليت های دينی) را وادار کند آنگونه که او می گويد لباس بپوشند و عمل کنند. آيا حاکمان دين حکومتی فعلی دين اسلام را بهتر از پيامبر آن فهميده اند؟ شاهين - تهران
من يک روحانی ۳۹ ساله هستم از قم. متاسفانه صنف ما بزرگترين ضربه را به دين و تشيع زده چون سياست را با ديانت مخلوط کردند اصولا در مذهب ما تشيع دين و سياست فقط در عصر امام معصوم يکی است و در عصر غيبت اصلا روحانيت و دين نبايد در سياست دخالت کنند چون سياست فساد می آورد و حتی با تقوی ترين افراد در سياست فاسد می شوند. من با نظر آقای سروش گرچه کاملا موافق نيستم اما معتقدم برای حفظ دين روحانيت بايد کمی نقشش کم شود تا دين بيشتر ضربه نخورد . محمد تقی - قم
صحبتهای علمی آقای سروش جای هيچ شبه ای ندارد دين تنها ارتباط معنوی شخص با خالق خود می باشد . صادق - تهران
نياز داشتن يا نداشتن مسئله مهمی نيست، مسئله مهم قانونمند بودن جامعه و عدم مصونيت تمامی اقشار در برابر اجرای قانون چه روحانی و چه غيرروحانی همگی بايد در برابر قانون به طور جدی پاسخگو باشند. فساد و خيانت در بين تمامی طبقات وجود دارد مسئله مهم مصون نبودن از پيگرد می باشد. اگر آقای سروش راست می گويد وارد عرصه سياست شود تا مورد نقد قرار گيرد. کنار گود نشستن و رجز خوانی از عهده هر کسی بر می آيد. بدترين نمونه های فساد در کشورهای همچون انگليس نيز مشاهده می شود که داعيه خيلی مسائل را دارد. کسانی هستند در کشور بدون توقع چه موافق و چه مخالف نظام با فساد مبارزه می کنند و فقط به دنبال بهره برداری از هر مسئله به نفع جناح خود نيستند. تهرانی
...اسلام و دمکراسی هيچ همخوانی با يکديگر ندارند واين دو بر ضد يکديگر هستند. جوانان ايرانی بزرگترين قربانيان خشونت، بيکاری، فقر و فساد در در جامعه هستند و بسياری از آنها اسلام آقايان را بانی اين فلاکتها می دانند. دين بايستی يک مسئله خصوصی و داخل محدوده عبادتگاه باشد. ساسان - شاهين شهر
به گزارش ايلنا، دکتر سروش گفته: غرب و خصوصاً اروپا و کشورهای اسکانديناوی ضد دين اند که از زندگی اخروی غافل هستند، وی گفت: در آمريکا مردم دينی‏اند و به زندگی اخروی توجه داشته و تجليات آن در زندگی‏شان نمايان است ولی حکومت سکولار از ارزش‏های اخروی غافل است و قانونی نمی‏گذارد که متضمن سعادت اخروی انسان باشد. بالاخره ما نفهميديم که دکتر سروش طرفدار حکومت سکولار است يا طرفدار حکومت غيرسکولار؟ حسين مير
فرمايش آقای سروش کشف جديدی نيست. هيچ عمل شرعی که حضور آخوند در آن الزامی باشد در اسلام وجود ندارد. به اين معنی و در مقايسه با مسيحيت، بله اسلام يک دين سکولار است. محسن
در پاسخ به اينکه اسلام سکولار است بايد گفت خير، زيرا اديان در مجموع انحصارگرا هستند و هر کدام راه رسيدن به تکامل نهايی را در ايمان به مسلک خود می دانند، برای مثال سه دين يهود، اسلام و مسيحيت که شايد حتی در ظاهر همديگر تأييد نمايند و در نهايت تکامل نهايی انسان در ايمان به خود می دانند و هر يک ديگری صحيح و ناقص می دانند. در جواب سؤال دوم بهتر است اول ببينيم که اسلام را دينی فردی می بينيم يا اجتماعی؟ در حالت دين شخصی به راحتی می توان به اين نتيجه رسيد که دين شخصی نياز به واسطه ندارد، ولی در حالت اجتماعی به علت ناقص بودن اديان در امور سياسی و اقتصادی و حتی گاهی فرهنگی می توان روحانيت را ديد که در حال ارائه احکام و موارد مورد نياز اداره کشور بنا به مصلحت روحانيت است. دانشگاه نيز می تواند با توجه به اينکه علم تجربی را به دانشجويان می آموزد... نماينده مناسبی برای قشر سکولار باشد. اميد فروتن - قزوين
... اصلا اسلام دينی نيست که بتوان آن را سکولار خواند. بالاخره اسلام يک مقوله علمی هست و همچنين قانون اساسی محکمی به اسم قرآن داره که بسيار ساده می توان با استفاده از آيات آن و روايات مستحکم و متواتر در زمينه اين مساله بحث کرد که اگه خواستيد ما هستيم در خدمت به عنوان يه دانشجوی ساده چه رسد به علمای بزرگی که امثال آقای سروش هيچوقت تن به مناظره ی با آنها نداده اند. به هرحال اسلام مثل ساير اديان نيست که دچار تحريف شده و آنقدر شاعرانگی در آنها راه يافته که همه چيز را می توان با آن منطبق کرد. اسلام سر و ته و حساب کتاب دارد ... . محسن - تهران
طبق تعريفی که آقای دکتر سروش از سکولاريسم ارائه نموده اند اسلام را می توان دينی سکولار معرفی کرد. البته گذشته از بحث سکولار بايد گفت که بحث ولايت فقيه يک تئوری ابتدايی از دين است. اگر مردم يک جامعه بخواهند دستورات دينی در قوانين آنها لحاظ شود می توانند از علمای دين برای تبيين قوانين منطبق بر دين کمک بگيرند اما اينکه شخصی وجود داشته باشد که در هر برهه ای احکام دين را بيان کند واقعاً بچه گانه است. حالا بگذريم از فسادی که در همون تعيين ولی فقيه و نهايتاً در شخص ولی فقيه پديدار می شود. البته ناگفته نماند که امروز در ايران برای قبول سکولاريسم نيازی به قرائت دينی از آن نيست بلکه حتی اگر قرائت ضد دينی از آن شود باز مورد قبول عامه خواهد بود. چون مردم امروز ايران به هيچ وجه دين را قادر به اداره امور نمی دانند. اما به نظر من از آن جهت دين قادر به اداره امور نيست که متولی دارد و فساد شديدی بر متوليان آن حاکم است. و الا اصل دين چون با معيارهای انسانی سازگار است در کنار ساير دستاوردهای بشری افقهای روشنی را در مقابل تئوری پردازان علوم انسانی قرار می دهد. مرتضی - تهران
آقای دکتر سروش، شما که زمانی پرچمدار روحانيت و روحانيون بوده ايد و استفاده های لازم را از اين قشر برده ايد ديگر چرا از جدايی بين روحانيت و اسلام و سکولاريسم دينی سخنورانی می کنيد. قصد توهين به شخصيت حضرتعالی به عنوان ايده پرداز دينی در جامعه اسلامی ندارم اما جالب است که هر کدام از حضراتی که در سالهای اوليه انقلاب سردمدار نهضتی بوده اند اکنون خود حرفهای گذشته خود را نفی می کنند. اسلام هم نياز به روحانيت دارد هم آنرا تائيد ميکند، اما هيچ الزامی در مراجعه به روحانيت وجود ندارد. همانطور که وقتی شما مريض می شويد با وجود دکتران حرفه ای و متخصص هيچ اجباری به مراجعه به آنان نداريد. محمد - اهواز
...در مورد اينکه اسلام دين سکولار هست يا نه به نظر من با توجه به محتوای جامع و جالب توجه قرآن که انسان ها را نسبت به مسايل معنوی و مادی - سياسی و اجتماعی و ... راهنمايی می کنه و افراد رو تشويق به رعايت و بهبود اوضاع بعيد به نظر می رسه که دينی سکولار باشه. طبيعتاً در هر صنفی وجود افرادی خبره و آگاه نسبت به آن امور لازم و ضروريه در مسايل معنوی هم وجود اينگونه افراد به جهت آگاهی و دانايی افرادی که نسبت به اين مسائل نا آگاه هستند لازمه ... دانشگاهها و کلاً محيط های آموزشی نقش اساسی در ساخت نهاد جوانان و نوجوانان دارند. برنامه ريزی برای تغيير و يا ايجاد نگرش در اينگونه محيط ها مثمر ثمرتر است. وحيد - تهران
حرفهای عبدالکريم سروش مثل هميشه جای تعمق و تأمل دارد. به خصوص برای کسانی که در جايگاه حاکم خود را پاک از هر ايرادی می دانند. مريم - تهران
در اظهارات آقای سروش تناقض ديده می شود، اگر اسلام دين سکولار است پس به گفته خود ايشان با مفاهيمی همچون عرفان و آخرت چگونه سازگاری دارد؟ آيا خلافت و جانشينی انسان از طرف خداوند که در قرآن به صراحت بيان شده با سکولاريسم همخوانی دارد؟ به نظر من اگر روحانيت نبود همين مقدار آموزه های دينی که امروزه ما به عنوان يک مسلمان از آن بهره می گيريم هم الان وجود نداشت چرا که اين روحانيت است که از زمان پيامبر اسلام تا کنون وظيفه ابلاغ دين و احکام آن را بر عهده گرفته است. اگر نبودند عالمان دينی چه کسی گفته های پيامبر و جانشينان او را درباره دين و احکام آن به نسل های بعدی منتقل می کرد؟ آيا دين بدون دستورات و وظايفی که از طرف خداوند و پيامبرش بر عهده امتش نهاده شده و به واسطه عالمان دينی به دست ما رسيده است معنايی پيدا می کند؟ چه کسانی اين همه کتب اسلامی از قرآن گرفته تا ساير کتب علوم اسلامی (عرفان، فلسفه، کلام و ...) رااز صدر اسلام تا کنون نوشته و نگهداری کرده تا به دست من نوعی رسيده است؟ اگر علما و روحانيون نبودند آيا دينی به عنوان اسلام و کتابی به نام قرآن الان وجود داشت که آقای سروش درباره آن صحبت کنند؟ آيا پيامبر و جانشينان او خود روحانی نبودند؟ حکومت دينی با هدايت دينی خيلی تفاوت دارد همچنان که بسياری از روحانيون حاکم نيستند ولی هدايتگر هستند. سپهر - اصفهان
از ديدگاه من ملاک نبودن روحانی برای ارزشيابی اصل احکام اسلامی صحيح است ولی در مورد سوکولاريسم مورد نظر سروش بايد تعمق بيشتری شود. اسلام اصولاً دين جامع و مانعی است جامع از لحاظ کامل بودن احکام در تمام امور از جمله مملکت داری و مانع از لحاظ بی اشکال بودن به جهت روياروئی با مسائل بشری از جمله مسائل روز که گر چه حکمی مستقيم ندارد ولی فقاهت در علوم مذهبی می تواند راهگشای آن باشد لذا اصل فقاهت برای زمامداری حکومتی که مبنای آن اسلام است لازمه بقاست. به اعتقاد من اسلام دينی است که امور سياسی، فرهنگی، اجتماعی و تمام امور بشری را پاسخگوست و فقاهت برای انطباق امور با مسائل شرعی و پاسخ به مسائل روز لازمه اين حکومت می باشد. ربانی - مشهد
اين سخنان متفکرانه و جسورانه و البته کاملاً با واقعيات تاريخی و مذهبی نيز تطابق دارد. علی حاجی احمدی
متأسفانه مسئله روحانيت و عوامل تاثير گذار آن در حکومت بعد از استحاله دينی و سياسی و بعد از پيامبر بزرگ اسلام و خانواده مطهرش شکل گرفت و افراد فرصت طلب با اهداف سياسی و مادی با گسترش جهل و خرافه و گسترش آن بين عوام و توجيه خشونت جهت ايجاد جوامع الهی از احساسات پاک مردم در جهت منافع خود استفاده کردند. البته نقد عوامل داخل جهان اسلام يک مسئله که نياز به بررسی فراوان صاحب نظران دارد ولی مسئله اساسی و کمک بسيار مهم برای اين اقليت مرتجع دولت استعمارگر انگليس بوده که با دخالت در امور داخلی ملل اسلامی گسترش جهل و خرافه پرستی و ايجاد فرقه های مذهبی تشيع و تسنن سلسله های متصوفه جديد و عقب نگهداشتن فکری و در نتيجه علمی به طوريکه هنوز هم مراجع شيعه برای درمان، راه انگليس را در پيش می گيرند... سخنان آقای دکتر سروش نظر تمام قشر فرهيخته ايران می باشد. اسلام دينی کاملا سکولار می باشد و اثری از روحانيت در سخنان پيشوايان آن ديده نمی شود. البته دستورات اجتماعی آن هم کاملاً مؤيد آن می باشد. امام علی با وجود اتصال به ذات واجب الوجود خود در امور روزمره، کار کشاورزی داشته و عنوان روحانيت برای کسب مال برای خود يا ديگران اختصاص نداده بودند و به قول دکتر سروش شريعت فعلی اساس معيشت روحانيت را ايجاد کرده است. ميترا
‭BBC ‮فارسی
عبدالکریم سروش در لندن، روح پوپر بر فراز تهران
عبدالکریم سروش، روشنفکر و نظریه پرداز ایرانی این روزها از آمریکا به لندن آمده است.
آقای سروش پس از آنکه در اواخر دهه هفتاد خورشيدی گروههای افراطی، موسوم به گروه فشار، چندين بار در جريان سخنرانی های او در ايران اخلال ايجاد کردند، بيشتر وقت خود را به تدريس در دانشگاه های خارج از ايران گذرانده و اگر به سمیناری در ایران دعوت شده، مقاله فرستاده است.
دکتر عبدالکریم سروش را می توان مناقشه برانگیزترین "روشنفکر دینی" و یکی از تاثیرگذارترین متالهان شیعی نزدیک به سه دهه اخیر ایران دانست. شاید به علت سابقه زندگی آقای سروش در لندن، که به واسطه درس و مطالعه دوره دانشجویی بود، این شهر را بتوان پس از زادگاهش تهران، خانه دیگر او دانست.
برای همین است که هر روزش در لندن به کاری و بحثی و سخنرانی ای می گذرد. یک روز در کانون توحید لندن و سخنرانی درباره عدالت حاکمان از دیدگاه امام اول شیعیان و روز دیگر مقابل دوربین تلویزیون بی بی سی در شرح و تامل در آنچه که این روزها در ایران می گذرد.
در حالی که آقای سروش این روزها را در لندن سپری می کند، گویی روح کارل پوپر، فیلسوف علم و معلمی که سروش به آرای او دلبستگی دارد، ناظر اتفاقاتی است که پس از اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری درایران در حال رخ دادن است.
آقای سروش درباره اعتراض های مردمی به نتایج دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران می گوید "این اتفاقی که در ایران افتاد و خیلی هم جالب بود یک معنای ویژه ای را نیز از دمکراسی نشان داد. همانطور که می دانید بر اساس رای پوپر در دمکراسی مهم این نیست که شما بتوانید کسی را نصب کنید بلکه مهم آن است که بتوانید او را عزل کنید. مردم عزمشان را جزم کرده بودند که آقای احمدی نژاد را عزل کنند و این یکی از نماد های بارز دمکراسی و جمهوریت در کشور ما بود که موانعی آمد و آن را سد کرد."
به این ترتیب در شرایطی که عبدالکریم سروش در لندن نگران مسائل ایران است، گویی روح پوپر، استاد نادیده سروش، بر فضای تهران و دیگر شهرهای ایران است که شهروندانش رای خود را طلب می کنند.
نابهنگامی تاریخی جمهوری اسلامی
عبدالکریم سروش درباره وقایع اخیر ایران می گوید که "متاسفانه قصه قدرت همه جا قصه یکسانی است مخصوصا قدرت مطلقه. قدرت مطلقه هر کجا باشد فساد می آورد چه دینی باشد چه غیر دینی."
آقای سروش معتقد است که می توان درباره تئوری حکومت دینی بحث کرد و نظر داد و او خود مخالفتی با این نظریه ندارد اما از نظر او مشکل در اجرای این تئوری است.
"شاید بتوان گفت حکومت دینی به دو دلیل نمی تواند بنا شود. یکی اینکه با قدرت نمی توانید ایمان و عشق بسازید و دوم اینکه اساس حکومت دینی بر تکلیف بنا شده در حالی که روزگار ما روزگار حق مداری است. این نکته خیلی مهمی است."
به گفته آقای سروش، حکومت جمهوری اسلامی قدری نابهنگامی تاریخی دارد. در دورانی پدید آمده و بر مفاهیمی تکیه می کند که این مفاهیم دیری است مورد سئوال و تشکیک قرار گرفته اند.
او می گوید "بشر جدید بشری است حقوق مدار یعنی به دنبال حقوق خویشتن است. اصلا بیانیه حقوق بشر در این دوران نوشته شده و چشم ها به آن باز شده و یک ایده محوری است که همه قانون اساسی ها حول آن نوشته می شود در حالی که اندیشه دینی علی الاصول در همه ادیان و علی الخصوص در اسلام بر تکلیف مبتنی است."
آقای سروش می گوید "من نمی گویم که تکلیف را باید فرو نهاد و یا امری بی معنی است. اما گاهی حقوق را در سایه تکلیف معنا می کنیم گاهی تکالیف را در سایه حقوق. گاهی تقدم با تکلیف است گاهی با حقوق. در حکومت دینی تقدم با تکلیف است."
به اعتقاد عبدالکریم سورش، در گذشته مردم تکلیف اندیش بودند و حکومت های دینی می توانستند رضایت مردم را به دنبال داشته باشند، چون همفکر بودند، اما ولایت فقیه و حکومت دینی چون حکومت تکلیف اندیش است با اندیشه جدید که حق مداری است در عمل تناقض پیدا می کند.
"من این را در جامعه خودمان به خوبی می بینیم. اصلا انتخابات یک عمل حق طلبانه است به معنای سیاسی جدید کلمه. حق بنده است که رای بدهم و کسی را به ریاست جمهوری و نمایندگی مجلس بگمارم. وقتی این حق را از من سلب کنند صدای من درمی آید."
"حاکمان ما دیگر مشروعیت از مردم نمی خواهند"
آقای سروش می گوید که هر حاکمیتی دست کم دو رکن دارد: یکی کفایت و دیگری مشروعیت. "شما وقتی حکومتی و قدرت سیاسی را بر سر کار می آورید اولا از او انتظار دارید که با کفایت کشور را مدیریت کند، خصوصا در مسائل اقتصادی، نظم معیشتی و آموزشی. دوم این که مشروع و مقبولِ مردم باشد. این هم به اندازه کفایت مهم است. ممکن است حکومت دیکتاتوری هم با یک راهی به امور سامان بدهد اما مقبول مردم و مشروع نباشد."
به اعتقاد آقای سروش، جمهوری اسلامی معنایش دست کم در نظر بانیان اولیه آن این بود که مشروعیت خود را از جمهور مردم می گیرد. "سخنان بسیاری آیت الله خمینی گفتند که بر همین معنا قابل حمل است. اما رفته رفته خصوصا پس از آیت الله خمینی این رای رو به ضعف رفت و کسانی دست بالا را در درون و بیرون حکومت گرفتند که مشروعیت را از مردم و جمهور سلب کردند و دادند به دست خداوند و امام زمان و از طریق امام زمان به نایب امام زمان که قرار بود مجلس خبرگان آن را کشف و به مردم معرفی کند."
سروش می گوید "این تنش در دوران آیت الله خمینی همیشه وجود داشت اما الان کاملا رو شده که حاکمان ما برای مشروعیت به دنبال جمهور مردم نمی گردند و معتقدند تکیه به جای محکم تری داده اند که عبارت باشد از قوانین الهی و فقه اسلامی و از آن طریق می خواهند یک جامعه دینی و ایمانی به پا کنند."
"با قدرت می شود نفرت تولید کرد نه ایمان"
عبدالکریم سروش می گوید امثال محمد تقی مصباح، روحانی بنیادگرایی که محمود احمدی نژاد و نزدیکانش در دولت ایران از نظر فکری خود را وابسته به او می دانند، به دنبال بنا کردن یک جامعه دینی و ایمانی اند و قدرت را می خواهند به استخدام بگیرند تا یک چنین جامعه "پاک و ایمانی" را که مومنان در آن زندگی کنند، فراهم آورند. اما سروش معتقد است اینکه چنین تئوری ای شدنی است یا نه مسئله ای است که از ذهن این افراد غائب است.
"من در تئوری با حکومت دینی مشکل ندارم اما آنچه که در حقیقت مشکل پیش می آورد، عمل کردن به آن است. بالاخره کمونیست ها و فاشیست ها و لیبرالیست ها هم قدرت را می خواستد برای پیاده کردن کمونیسم و فاشیسم و لیبرالیسم. مشکل این است که آیا راه و کارش را پیدا کردید یا نه، به تناقض های عملی اش اندیشیده اید یا نه؟"
سروش می گوید "به نظر من ممکن است شما که یک حکومت فاشیستی بنا کنید، ممکن است یک حکومت دیکتاتوری بنا کنید، اما یک حکومت دینی نمی توانید بنا کنید، نه اینکه در تئوری نمی توانید فکرش را بکنید، در عمل نمی توانید آن را اجرایش کنید. به دلیل اینکه در عمل با آن در تناقض رو به رو می شوید از جنس همان تناقض هایی که سعدی به آن علاقمند بود. گفته بودم چو بیایی غم دل به تو بگویم/ چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی."
به گفته این شارح فلسفه اسلام سیاسی، حکومت اسلامی در تئوری خیلی خوب است اما در عمل ناشدنی است. "شما با قدرت نمی توانید ایمان بسازید مشکل این است. شما با قدرت می توانید خیلی چیزهای دیگر بسازید اما با قدرت نمی توانید ایمان بسازید."
آقای سروش می گوید " آنچه که حضرات در پی آن هستند همین حکومت فقهی است. با زور و با استبداد می توان حکومت فقهی بنا کرد ولی ارزشی ندارد چون تبدیل می شود به زد و خورد. همین بستن و گرفتن و سنگسار کردن و بستن مطبوعات و امثال آن. با زور می توان بی ایمانی و بی دینی تولید کرد تا دینداری و ایمان. این همان تناقضی است که در عمل وجود دارد و آقایان از آن غافل اند."
به گفته آقای سروش تجربه حکومت دینی در جامعه ایران "خیلی خوب این را نشان داده که آقایان هرچه بر اجرای احکام فقهی به خصوص احکام جزایی پافشاری بیشتری می کنند و شیپور را از سر گشادش می زنند، از آن طرف فرار مردم از دینداری و ایمان بیشتر می شود."
عبدالکریم سروش وقتی می خواهد کلام را خلاصه کند، چنین می گوید: " آقایان وقتی از حکومت دینی حرف می زنند، منظورشان حکومت فقهی است. این می شود و با زور هم می شود، اما هیچ بهایی ندارد."