lundi 9 avril 2012

.سردار تنهاپنجشنبه 25 اسفند 1390
افشاگری‌های يک "عضو سپاه پاسداران" با نام مستعار "سردار تنها"
دوستان عزيز و همرزمانمدر افشاگری قبلی برايتان از مجيد علوی قائم مقام سابق وزارت اطلاعات گفتم و قول دادم که برايتان بنويسم که علت واقعی آوردن مجيد علوی به سپاه قدس توسط سردار قاسم سليمانی چيست.برايتان نوشتم که قاسم سليمانی در توجيه اين کار خويش که مورد مخالفت اکثر فرماندهان و اعضای ارشد سپاه قدس بود اين پوشش ساختگی را مطرح کرد که می خواهم با آوردن مجيد علوی از منابع اطلاعاتی و امکانات و برخی از پرسنل وزارت اطلاعات در ماموريت های سپاه قدس استفاده کنم تا جان تازه ای به سپاه قدس بدهم.اين دروغ بدوست خوبم که به اين اطلاعات دسترسی دارد قول داده به مرور بخشی از اطلاعاتش که شامل اسامی پروژه ها و مبلغ پورسانت ها و اسامی برخی بزرگان سياسی پشت پرده پروژه های بزرگ می شود را در اختيارم بگذارد.سردار تنهازرگ هيچگاه نتوانست فرماندهان و اعضای ارشد سپاه قدس را قانع کند چون آنها به خوبی می دانند که علت واقعی اين امر وجود اختلاف ميان سردار سليمانی و اکثر فرماندهان ارشد است.
شايد باور اين امر برای شما که از بيرون نظاره گر فعاليت ها و موضعگيری های سپاه پاسداران هستيد سخت باشد که اکثر فرماندهان عملياتی و بدنه واقعی سپاه پاسداران که از رزمندگان ديروز جبه های جنگ هشت ساله هستند از دزدی ها و کلاهبرداری ها و اختلاس ها توسط برخی از فرماندهان ارشد سپاه و پنهان شدنشان پشت واژه های مقدس و حمايت تام و تمام از رهبری خامنه ای و تکرار مرتب واژه فتنه به تنگ آمده اند.اين روزها هيچکس نمی تواند وجود اختلاف ميان فرماندهان ارشد سپاه پاسدارا ن را ناديده بگيرد چون هيچکس نمی تواند منکر جابجايی های فرماندهان ، بازنشستگی های اجباری و خانه نشينی های زود هنگام شود.وجود اختلاف ميان برخی فرماندهان و بدنه سالم و آرمانی سپاه پاسداران با فرماندهان دزد و اختلاس گر طبيعی است ، نکته عجيب و خنده دار وجود اختلافات گسترده ميان قافله دزدان و کلاهبرداران ذوب شده در ولايت فقيه و چفيه پوشش است.در سپاه قدس وجود اختلاف و باند بازی از تمام نيروهای سپاه پاسداران بيشتر و آشکارتر است چون فساد مالی بيشتری در اين نيرو وجود دارد که در ادامه به برخی از آنها اشاره می کنم.
در واقع يکی از علت های اصلی آوردن مجيد علوی به سپاه قدس وجود همين اختلاف ها است.اختلاف بر سر سهم خواهی بيشتر باعث شده برخی از فرماندهان ، کاسه ليس سردار سليمانی و برخی دور دانايی فر جمع شوند.
سليمانی با آوردن مجيد علوی که يد طولايی در دزدی و اختلاس دارد در تلاش است که هم از امکانات و رانت مجيد علوی با دولت و شخص احمدی نژاد و حجازی بيت رهبری استفاده کند و هم تغييری در موازنه قدرت خويش و حسن دانايی فر که اين روزها سفير ايران در عراق است ايجاد کند.
تقريبا دو سال پيش از معدود فرماندهانی بودم که به ريشه اصلی اختلاف ميان سردار سليمانی و حسن دانايی فر پی برده بودم ولی امروز داستان شروع اختلاف آنها که روزی از دوستان نزديک بودنند و حال گيری هايشان از يکديگر نقل قول عده های دوستان در سپاه پاسداران شده است.
داستان به دو سال پيش باز می گردد ، سليمانی به يک شرکت ترکيه ای و يک شرکت عراقی کمک کرد که بتوانند گازوييل از ايران خريداری و در عراق به فروش برسانند.اين دو شرکت بدون کمک سپاه قدس و شخص سردار سليملنی نمی توانست چنين مجوزی دريافت نمايد چون شرکت ملی نفت ايران معتقد بود که اولا توليد گازوييل در ايران کفاف مصرف داخلی را نمی دهد و دوما" قيمت فروش گازوييل در داخل ايران با قيمت فروش گازوييل در عراق قابل مقايسه نيست.
سردار سليمانی با اعمال فشار به شرکت ملی نفت آنها را وادار کرد که تن به اين خواسته بدهند .پس از صدور مجوزهای لازم مشکل جديدی سر راه اين دو شرکت که طرف قرارداد شخص قاسم سليمانی بودند بوجود آمد و آن مسئله نقل و انتقال روزانه گازوييل اين دو شرکت به خاک عراق از طريق مرزهای دربندی خوان ، خسروی و مهران بود.سردار سليمانی برای حل مشکل به سراغ دانايی فر رفت و از او خواست تا تانکرهای شرکت خويش را در اختيار اين دو شرکت قرار دهد ولی دانايی فر به دليل دور خوردن در اين پروژه بزرگ و بی کلاه ماندن سرش که می توانست سود زيادی به او برساند از اين کار سر باز زد و شروع به بهانه جويی کرد.آن روزها قرار بود دانايی فر بعنوان سفير ايران در عراق به جای قمی به بغداد برود. سليمانی به تلافی اين کار دانايی فر تعمدا انتصاب دانايی فر به عنوان سفير جديد در عراق را با مشکل مواجه کرد تا بلاخره دانايی فر سر تسليم فرود آورد.
درآمد حاصل از فروش گازوييل به حساب سردار سليمانی واريز می شود و برخی ديگر از مقامات سپاه قدس هم در بخش کوچکی از سود فروش و حمل و نقل گازوييل به عراق سهم می برند.
ارزش اين معامله سالانه نزديک به سی ميليون دلار است که کماکان ادامه دارد.دانايی فر پس از اين ماجرا هيچگاه نتوانست سردار سليمانی را ببخشد و عملا پس از سفير شدن راه سليمانی و اعضای باند اقتصادی او در داخل عراق را بسته و به آنها اجازه فعاليت اقتصادی در داخل عراق نمی دهد.در واقع اين دو به يک توافق نانوشته دست پيدا کرده اند: سود حاصل از فروش و قاچاق بنزين و گازوييل و ديگر اقلام تجاری و مصالح ساختمانی و بخصوص تير آهن به باند سردار سليمانی اختصاص يافته و سود حاصل از شرکت های پوششی سپاه قدس در داخل عراق از اربيل و سليمانيه گرفته تا بصره و بغداد به باند دانايی فر تعلق دارد.
باند دانايی فر با استفاده از ارتباطاتی که از قبل با برخی عراقی ها در مرکز، جنوب و شمال دارند در قالب شرکت های پوششی ثبت شده در ايران و ترکيه و مالزی اکثر قراردادهای عمرانی بزرگ و ساختمان سازی که يک سر آن وزارتخانه های عراقی است را در کنترل دارند .تعدادی از اعضای دولت عراق و برخی از نمايندگان مجلس عراق و برخی از مقامات رسمی و غير رسمی عراق که سابقا جزء مجلس اعلای عراق و ديگر تشکل های سياسی و شبه نظامی عراق در دوران صدام بوده اند برای از دست ندادن حمايت های سپاه قدس و جمهوری اسلامی ايران و البته سهم بردن از اين سفره رنگين ، اکثر پروژه های بزرگ را به شرکت های پوششی سپاه قدس که مورد تاييد دانايی فر هستند می دهند و شرکت های قدس هم با گرفتن پورسانت های کلان ، اجرای پروژه ها را به شرکت های دست دوم ايرانی ، ترک و عراقی واگذار می کنند.
دقيقا همان کاری که اکثر فرماندهان دزد و کلاهبردار قرارگاه سازندگی خاتم الانبيا در داخل ايران انجام می دهند.
برخی از فرماندهان دزد و اختلاس گر قرارگاه سازندگی خاتم الانبيا که مستقيما با حاج قاسم رستمی که وزير فعلی نفت در ارتباط بوده و يا هستند با فشار به وزارتخانه ها و سازمان های دولتی و يا شبه دولتی و با استفاده از رانت سپاه پاسداران و بيت رهبری عمده پروژه های بزرگ نفتی و مخابراتی و دريايی و اسکله سازی بخصوص در منطقه پارس جنوبی که اکثرا" هم ترک تشريفات هستند را بدست آورده و پس از پيدا کردن شرکت های داخلی و خارجی که توانايی انجام پروژه ها را دارند با آنها وارد مذاکره شده و پس از گرفتن پورسانت های کلان و واريز آن به حساب های شخصی خودشان ، اين پروژه های بزرگ را به پروژه های کوچکتر تقسيم کرده و در قالب قراردادهای کوچک تر بعنوان مجری دست دوم به اين شرکت ها واگذار می کنند تا امکان ردگيری ، قيمت گذاری و اجرای پروژه ها را از دستگاه های ذيربط سلب نمايند.
از طريق يکی از دوستانم که دستی در قراردادهای قرارگاه خاتم دارد متوجه شدم که دزدی های اين آقايان تنها به گرفتن پورسانت از شرکت های دست دوم محدود نمی شود و چند وقتی است که به کارچاق کنی نيز رو آورده اند.
دوستم که به اطلاعات قرارگاه خاتم دسترسی دارد می گفت سال ۱۳۸۸ با يک شرکت چينی که قصد داشت برای انجام يک پروژه مربوط به وزارت نيرو در نزديکی اصفهان مبلغی در حدود نه و نيم ميليون دلار قيمت دهد و در مناقصه شرکت کند از طرف يکی از فرماندهان ارشد قرارگاه خاتم و به واسطه يکی از مترجمين چينی شرکت تماس گرفتند و پيغام دادند که می توانيم به شما کمک کنيم که برنده مناقصه شويد به شرط آنکه به جای نه و نيم ميليون دلار ، مبلغ اجرای پروژه را هيجده ميليون دلار عنوان کنيد و نه و نيم ميليون ديگر را به حساب مشخصی در دبی واريز نماييد. به گفته دوستم اکثر پروژه های چند ميليون دلاری نفتی و دريايی قرارگاه خاتم با رقم های کمتری بين بيست و پنج درصد
تا پنجاه درصد قابل اجرا هستند
دوست خوبم که به اين اطلاعات دسترسی دارد قول داده به مرور بخشی از اطلاعاتش که شامل اسامی پروژه هاومبلغ پورسانت ها و اسامی برخی بزرگان سیاسی پشت پرده پروژ ه های بزرگ می شد را در اختیارم بگذارد
يكشنبه 20 فروردين 1391
ماجرای حساب ذخیره ارزی، افشاگری‌های "عضو سپاه پاسداران" با نام مستعار "سردار تنها"
دوستان و عزیزان همسنگرمامیدوارم با انتشار این سومین افشاگری خویش بتوانم همانگونه که قبلا قول داده بودم باعث رسوا شدن بیشتر خامنه ای و سجده کنندگان درگاهش شوم.دوستان عزیزم مطمین هستم تاکنون بارها در برخی مصاحبه ها و نطق های تعدادی از دلسوزان این آب و خاک شنیده و یا خوانده اید که صندوق ذخیره ارزی کشور خالی و یا در دوران ریاست جمهوری احمدی نژاد بیش از یکصد میلیارد دلار از درآمدهای نفتی به حساب این صندوق واریز نشده است.
و همچنین حتما تاکنون بارها از طریق برخی سایت های خبری شنیده اید که تعداد زیادی از نزدیکان خامنه ای در بانک های خارج از کشور حساب های ارزی میلیون دلاری و یا حتی میلیارد دلاری دارند.
امروز می خواهم پشت پرده تمام این قضایا و ارتباط این دو موضوع را برایتان افشا کنم ولی قبل از آن لازم است تا مقدمه ای بنویسم تا درک بهتری از زنجیره اتفاقات پشت پرده این موضوع بدست آورید.
روزهای اولی که احمدی نژاد رییس جمهور شد را حتما به خاطر دارید.خامنه ای و دستیارانش قصد پیاده سازی تمام و کمال داستان قدیمی سلطان و شبان و اجرای کامل نقشه های خواب گذار اعظم را داشتند.
آن روزها احمدی نژاد آنچنان سرمست از پیروزی باور نکردنی خویش در انتخابات ریاست جمهوری و لذت بردن از شهد شیرین ماه عسل با خامنه ای بود که به هیچکس و هیچ چیز توجه نداشت و نمی دانست اجرای کورکورانه دستورات و طرح های رذیلانه خامنه ای و دستیارانش می تواند چه عواقب سنگینی برای کشور داشته باشد.
یکی از طرح های خطرناک این دوره که در طول تاریخ سیاسی و اقتصادی ایران بی سابقه بود ، انتقال پنهان ذخایر ارزی کشور به خارج از کشور و نگهداری آن در حساب های شخصی برخی از افراد نزدیک و مورد وثوق و معتمد خامنه ای بود.
تیم خامنه ای با عنوان اینکه با افزایش تحریم ها ، آمریکا و متحدین اروپای اش بدنبال بلوکه کردن دارایی ها و حساب های ارزی بانک مرکزی هستند به احمدی نژاد که آن روزها هیچ تجربه ای در امور حکومتی نداشت قبولاندند که این طرح می تواند پیشاپیش جلوی این خطر را بگیرد.
همه شما دوستان عزیز می دانید که علیرغم نابسامانی ها و عقب ماندگی های سیاسی و اقتصادی ایران، یک بوروکراسی قوی که از رژیم پهلوی به ارث مانده بر کشور حاکم است.این بوروکراسی اجازه نمی دهد که هیچکس حتی خامنه ای بتواند بدون طی مراحل قانونی ریالی از حساب های دولتی برداشت و جوابگوی آن نباشد.
خامنه ای برای رسیدن به مقصود خویش مجبور بود علاوه بر در اختیار داشتن رییس جمهور برخی سازمان ها را با خود همراه و یا از سر راه بردارد.انحلال سازمان عریض و طویل برنامه و بودجه و گماردن یکی از کارکنان دفتر خویش به نام دانش جعفری در راس وزارت امور اقتصادی و دارایی از جمله پیش زمینه های اجرای این طرح خطرناک بود.
دومین اقدام موذیانه تیم خامنه ای در پیاده کردن این نقشه شوم فرستادن یکی از عوامل خویش به بانک مرکزی برای عملیاتی کردن این پروسه بود.
حجازی دفتر رهبری که از ابتدا رهبری این عملیات را بدست داشت یکی از افراد مورد وثوق خویش به نام دکتر رودساز را به احمدی نژاد معرفی کرد.
دکتر رودساز در آن زمان رییس دانشگاه آزاد واحد سمنان بود.دکتر رودساز اساسا کارمند وزارت اطلاعات است که در زمان ریاست جمهوری خاتمی از کار برکنار و بعنوان مامور به دانشگاه آزاد رفته بود.وی مدتی نیز رییس دانشگاه امام محمد باقر وابسته به وزارت اطلاعات بود ،وی در زمان فلاحیان مدت ها یکی از معاونین اقتصادی وزارت اطلاعات و سال ها نیز رییس بانک خصوصی وزارت اطلاعات به نام بانک امین بود.مدرک تحصیلی دکترای اقتصاد ، آشنایی با مسایل اقتصادی و بانکی بواسطه مدیریت طولانی مدتش بر بانک خصوصی وزارت اطلاعات و تصدی معاونت اقتصادی وزارت اطلاعات و نزدیکی تجاریش با حجازی دفتر رهبری و سابقه طولانی در انجام عملیات پولشویی به واسطه ارسال میلیون ها دلار هزینه های عملیاتی حزب الله لبنان و حماس و دیگر گروه های فلسطینی بصورت ماهیانه زیر پوشش های مختلف از جمله دلایلی بود که برای انجام این پروژه بکلی سری انتخاب شد.
به دستور مستقیم احمدی نژاد به رییس کل بانک مرکزی ، دکتر رودساز بدون داشتن هیچ پست سازمانی و عنوان مدیریتی به ساختمان فیروزه ای بانک مرکزی در خیابان میرداماد رفت و قرار شد با کمک مجید علوی که آن زمان معاون اطلاعات خارجی وزارت اطلاعات بود و همچنین سردار قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس با استفاده از امکانات و منابع و روش های اطلاعاتی این پروژه را به سرانجام برساند.
شکل کار اینگونه بود که ابتدا برای تعدادی از نزدیکان و معتمدین به خامنه ای در برخی کشورها از جمله چین ، روسیه ، مالزی ، سنگاپور ، ترکیه ، انگلیس ، آلمان ، روسیه سفید ، اوکراین ، عراق ، افغانستان و..... حساب بانکی با نام اصل باز کنند.تصمیم گیری در مورد اینکه برای چه کسی و در کدام کشور حساب باز شود بعهده دفتر رهبری بود و این دستورات صرفا در ملاقات حضوری از طرف حجازی به احمدی نژاد ابلاغ می شد.تمامی پسران ، دختران ، عروسان خامنه ای ، محمدی گلپایگانی ، حجازی ، سرلشکر فیروزآبادی ، سردار نقدی ، وحید معاونت اجرایی دفتر رهبری ، میثم تایب رییس سازمان اطلاعات سپاه پاسداران ، پورمحمدی رییس فعلی سازمان بازرسی کل کشور، سردار حسین شریعتمدار رییس روزنامه کیهان، برادران لاریجانی، دکتر ولایتی مشاور امور بین الملل دفتر رهبری ، طارمی دفتر رهبری، شریعتمدار وزیر سابق بازرگانی که کارهای مالی دفتر را انجام می دهد و.... جزء این لیست هستند.
ماموریت اصلی دکتر رودساز پس از افتتاح حساب های بانکی در خارج از کشور ،واریز متناوب بخش عمده ای از درآمدهای مازاد کشور به حساب های بانکی این افراد بدون بجا گذاشتن رد پا بود.
در واقع همان چیزی که در غرب به آن پولشویی می گویند.برای شروع پروژه پولشویی که پیچیدگی های خاصی داشت دفتر رهبری از فرماندهی سپاه قدس یعنی سردار سلیمانی خواست تا با برخی مقامات و شخصیت های سیاسی و اقتصادی و بعضا اطلاعاتی بعضی کشورهای دوست که سپاه قدس روی آنها نفوذ دارد وارد مذاکره شود،
کشورهایی مثل روسیه،چین،اوکراین،روسیه سفید،عراق و افغانستان.
در این کشورها به دلایل خاص سیاسی ضریب فساد مالی بسیار بالا است، سردار سلیمانی و برخی از سرداران ارشد سپاه قدس که در حلقه خودی ها هستند مثل دانایی فر و باغبانی و .... و برخی از مدیران ارشد وزارت اطلاعات که صد درصد مورد وثوق دفتر رهبری بودند توانستند با دادن رشوه های کلان و یا بعضا برخی توافقات سیاسی و دادن امتیازهای گوناگون مقامات آن کشورها را وادار نمایند تا در این کشورها حساب های جعلی مختلف با اسامی و تابعیت این کشورها افتتاح و حتی در برخی کشورها بانک های مشترک و خصوصی نیز باز کردند.
حتما می دانید که به دلیل وجود قوانین سفت و سخت ضد پولشویی بین المللی هیچکس نمی تواند پول نقدی که منشاء آن معلوم نمی باشد را در حساب بانکی خویش واریز نماید.
از اینجا به بعد اجرای پروژه وارد فاز جدید عملیاتی شد.شکل کار اینگونه بود که دکتر رودساز هر بار رقمی بین پنجاه تا هفتاد و پنج میلیون دلار بصورت اسکناس های صد دلاری از خزانه بانک مرکزی تحویل می گرفت و با استفاده از برخی امکانات وزارت اطلاعات و سپاه قدس بدون اینکه هیچکدام از عوامل اجرایی بدانند که بار محموله ها چیست دلارها که در کارتن های مقوایی جاسازی شده بود را بصورت قاچاق به یکی از کشورهای نزدیک مثل ترکیه، آذربایجان ،تاجیکستان ،عراق ، افغانستان و .... منتقل و به حساب های واسطه که بعضا تحت نام های جعلی افتتاح شده بود واریز می کردند
و پس از مدتی نگهداری این پول ها و عادی سازی، این مبالغ را در همان کشور بین حساب های واسطه دیگر گردش می دانند و سپس با ایجاد پوشش های تجاری این مبالغ از طریق سیستم های بین بانکی به برخی حساب های دیگر در کشورهای واسطه واریز می گردید. در نهایت پس از چندین بار گردش پول ها و تغییر دادن نوع پول ها مثلا از دلار به یورو از یورو به پوند این مبالغ به تناوب بصورتیکه باعث ایجاد حساسیت در سیستم های بانکی و نظارتی کشورهای مورد نظر نشود به حساب نزدیکان خامنه ای که در واقع حساب های بانکی با نام های اصلی بود واریز می گردید.
در اجرای پروژه قاچاق پول نقد به خارج از کشور که سخت ترین مرحله این عملیات بود برخی مواقع شانس می آوردند و برخی مواقع با بد شانسی مواجه می شدند. مثلا چند مورد انتقال کارتن های پول علیرغم هماهنگی ها و رشوه هایی که به تعدادی از افسران گمرکی و عوامل مرزی داده بودند در مرزهای روسیه و ترکیه لو رفت که حتما خبرهای آن را قبلا شنیده اید.،
در اینگونه موارد مجبور می شدند قید پول ها را بزنند.
یک بار هم تعداد زیادی از کارتن های اسکناس های صد دلاری که زیر بار کامیون های احشام که به آذربایجان می رفت توسط برخی عوامل اجرایی که از طرف وزارت اطلاعات به دکتر رودساز معرفی شده بودند دزدیده شد و هرگز نیز پیدا نشد ، چیزی حدود پنج میلیون دلار.
زمانی هم شانس می آوردند مثلا یک بار توانستند با کمک یکی از عوامل وزارت اطلاعات که در سرویس اطلاعاتی روسیه سفید مقام بالایی داشت مبلغ پنج میلیارد دلار را در سفر شش سال پیش احمدی نژاد به این کشور به عنوان بار همراه رییس جمهور و هیات همراه بصورت یکجا وارد این کشور نمایند.
دوستان عزیزم اگر می بینید که هر از چند گاهی از سوی برخی مقامات مثلا رییس دیوان محاسبات و برخی نمایندگان مجلس گفته می شود که حساب ذخیره ارزی خالی است و در مقابل برخی مواقع احمدی نژاد و یا رییس کل بانک مرکزی می گوید که در حساب ارزی بیش از یکصد میلیارد دلار ذخیره داریم تعجب نکنید
به قول شاعر هر کسی از ظن خود شد یار من.
دوستان خوبم در بهترین شرایط این یکصد میلیارد دلار دیگر به ملت ایران تعلق ندارد و در حساب های شخصی برخی از افراد است که با روحیه ای که همه ما از آنها سراغ داریم هیچگاه این پول ها به کشور باز نمی گردد چون به لطف آقایان شرایط کشور ما هیچگاه عادی نمی شود و ما همیشه در شرایط بحرانی هستیم.
میلیاردها دلار از این رقم در مراحل مختلف این پروژه از دست رفت، دادن رشوه های کلان به برخی مقامات فاسد دیگر کشورها، دزدیده شدن و کشف مبالغ زیاد در جریان اجرای پروژه توسط عوامل مرزی و گمرکی سایر کشورها، پرداخت هزینه های اجرایی عملیات، بی ارزش شدن بخش قابل توجهی از اصل پول در جریان تبدیل چند باره به ارزهای مختلف و.......
دوستان و همسنگران عزیزم خامنه ای و تیم او در حالی آتش به خرمن سرمایه های این آب و خاک انداخته که برخی از دوستان جانباز و برخی خانواده شهدای دفاع مقدس در بی خبری کامل من و تو برای تهیه هزینه های درمانی خویش مجبور به فروش فرش زیر پای خود هستند.
دوست خوبم عباس که در عملیات کربلای پنج چشمانش را از دست داد برای آمدن به تهران و معالجه بیماری کلیوی همسرش پول ندارد ولی حجازی به دختران و پسران و سایر نزدیکان خامنه ای که در این پروژه حساب های بانکی خارج از کشور دارند توصیه کرده حتما حداقل هر شش ماه سفری به این کشورها داشته و از این حساب ها پول برداشت و هزینه های خرید و هتل را پرداخت نمایند تا همه چیز عادی به نظر برسد.نمی دانم این ظلم تا کی پا بر جا می ماند.
سردار تنها
Published from gooya news {http://news.gooya.com}Copyright © 2009seconds
افشاگری تکان دهنده سردار سپاه در مورد مجید علوی قائم مقام سابق وزیر اطلاعات
خبرگزاری آذربایجان : سردار تنها ،
موضوع ویژه : این افشاگری
مربوط به مجید علوی قائم مقام سابق وزیر اطلاعات است که چندی است به سپاه قدس سپاه پاسداران مامور گشته است.
تا همین چندی پیش یکی از بزرگترین مشکلات سپاه قدس در راه دفاع از مظلومیت ملت های فلسطین ، عراق ، افغانستان و .... کمبود فرماندهان دزد ، دلال و قاچاقچی بود که خدا را شکر با درایت سردار عالی مقام دنیای اسلام قاسم سلیمانی این مشکل نیز برطرف شد.
آوردن مجید علوی قائم مقام سابق وزیر اطلاعات به سپاه قدس توسط شخص سردار سلیمانی به بهانه استفاده عملیاتی از برخی پرسنل وزارت اطلاعات در تعدادی از ماموریت های برون مرزی سپاه قدس نشان داد که این سردار دلاور خامنه ای چقدر متواضع و حرف گوش کن است.
دوستان عزیز و همرزمانم
همانگونه که نامه اول برایتان نوشتم زمان سکوت به سر رسیده و حالا این من و تو هستیم که باید ثابت کنیم هنوز خیبری هستیم.در نامه قبل برایت نوشتم که می خواهم با افشاگری های خویش بساط عیش و نوش کاسه لیسان خامنه ای را بهم زده و رسوایشان کنم.البته نمی توان منکر قدرت لابی حجت القدرت میر حجازی در بیت خامنه ای نیز شد چون به هر حال یک پای ثابت تصمیم گیری های مهم حکومتی مخصوصا آنجا که پای بیضه اسلام در میان است شخص حجازی و شبکه اطلاعاتی- تجاری ایشان با کد عملیاتی "مدرسه حقانی" است.
مجید علوی هم که از دیر باز یار غار و شریک تجاری حجازی بوده است.در این نامه فقط می خواهم بخشی از سوابق مجید علوی که این روزها خوش نشین ساختمان نیاوران سپاه قدس شده است را برایتان بازگویی نمایم.
اینکه چرا مجید علوی به سپاه قدس آورده شده ، رابطه اش با احمدی نژاد و انتخابات مجلس آتی چیست و چه نقشی با دکان و دستگاه تجاری حجازی و فلاحیان و پورمحمدی دارد را به بعد واگذار می کنم.آ
نطوری که برخی دوستان قدیم وزارتی که قبل از بگیر و به بندهای بعد از انتخابات ریاست جمهوری از مدیران ارشد وزارت اطلاعات بوده اند می گویند ،مجید علوی در زمانی که مدیر کل کشورهای عربی معاونت اطلاعات خارجی وزارت اطلاعات بوده با گرفتن چراغ سبز از پورمحمدی معاونت وقت اطلاعات خارجی به دکتر رمضان فشار می آورند که حدود هفت میلیون دلار از بودجه سازمان جهاد اسلامی فلسطین که بصورت ماهانه توسط وزارت اطلاعات به این سازمان پرداخت می شده را برداشت و با این پول یک کسب و کار حسابی راه بیندازند تا با این کار در یک دوره زمانی چند ساله هم اصل پول و هم سود حاصل از آن را به دکتر رمضان برگردانند.
دکتر رمضان بیچاره هم که چاره ای نداشته و می دانسته که هر گونه مخالفت او با این پیشنهاد می تواند باعث سنگ اندازی مجید علوی در دریافت بودجه ماهانه سازمان جهاد اسلامی فلسطین در وزارت اطلاعات و شورایعالی امنیت ملی شود این پیشنهاد را می پذیرد.
بعد از موافقت های اولیه شکل کار اینجور می شود که هر ماه از بودجه چهار میلیون دلاری سازمان جهاد اسلامی مبلغ پانصد هزار دلار برداشت و به حساب یک شرکت ثبت شده در جزیره کیش که زیر نام برادر مجید علوی بوده واریز نمایند.
شرکت ثبت شده در جزیره کیش با خرید تعداد زیادی واحد تجاری و پاساژ شروع به کار تجاری می کند ، حدس بزنید پول سازمان فلسطینی جهاد اسلامی که قرار بوده بمب و موشک شده و بر سر اسراییلی ها بریزد چه شد؟
این پول با درایت مجید علوی و برادرش تبدیل شد به ماتیک و شرت و کرست و از دبی به جزیزه کیش و از آنجا وارد تهران و سایر شهرها شد.
البته مملکت گل و بلبل ما به شرت و کرست نیز نیاز دارد ولی نکته جالب و خنده دار این کیس آنجا است که آقایان با همه درایت های اقتصادی و استفاده از لنج های اداره اطلاعات بوشهر و قاچاق گسترده این نوع کالاها و به خصوص لوازم آرایشی که در آن زمان نرخ سود بازرگانی اش هفتصد درصد بود و البته ندادن سود گمرکی و استفاده از رانت های وزارت اطلاعات در مرزهای دریایی و هوایی و همینطور استفاده از برخی اسکله های اختصاصی ادارات اطلاعات و سپاه پاسداران ، باز این شرکت به دلیل لفت و لیس ها و دله دزدی ها و سوء مدیریت مجید علوی و برادرش ضرر داد و ورشکست شد و یا حداقل برای مالیدن شیره بر سر دکتر رمضان با تبانی پورمحمدی و فلاحیان و میر حجازی اینطور نشان دادند که ورشکست شده است.
آنطور که شنیدم با وزیر اطلاعات شدن یونسی در زمان ریاست جمهوری خاتمی و پس از ماجراهای قتل های زنجیره ای و آشکار شدن رد پای پورمحمدی و شخص حجازی در کیس قتل های زنجیره ای ، دکتر رمضان که روابط شخصی خوبی با خاتمی داشته جرات پیدا می کند و در یک ملاقات خصوصی با خاتمی پرده از این کلاه برداری برمی دارد و از خاتمی می خواهد که به این کیس نیز رسیدگی کند.
پس از شکایت دکتر رمضان مجید علوی از سوی یونسی به دادگاه اداری وزارت اطلاعات فرستاده می شود.نکته جالب اینجا است که دادگاه اداری وزارت اطلاعات به ریاست آقایی به نام شفیعی که شنیده ام آدم سالمی بوده زیر فشار شدید دفتر رهبری و شخص آقای حجازی تنها توانست مجید علوی را مجبور کند که با فروش املاک تجاری جزیره کیش و ساختمان اداری که در تهران به نام مجید علوی و برادرش بود حداقل اصل پول دکتر رمضان را پس بدهند که مجید علوی با هزاران دوز و کلک حتی همین کار را نیز نکرده و با بهانه های مختلف از جمله راکد بودن بازار ملک آنقدر دفع الوقت می کند تا احمدی نژاد رییس جمهور شود.
با رییس جمهور شدن احمدی نژاد و بال و پر گرفتن مجدد دفتر عظمای ولایت ، مجید علوی با آن همه سابقه درخشان دزدی و کلاهبرداری و محکومیت رسمی از سوی دادگاه اداری وزارت اطلاعات به واسطه روابط تجاری و سرپوش گذاشتن بر افتضاحات مالی گذشته به توصیه دفتر رهبری یک شبه معاون اطلاعات خارجی شد و پس از درگیری محسنی با احمدی نژاد و اخراج محسنی توسط احمدی نژاد ارتقاء مقام پیدا کرد و قائم مقام وزارت اطلاعات شد.
خنده مطلب اینجا است که وقتی وزارت اطلاعات بی وزیر بود و مجید علوی قائم مقام این وزارتخانه بود برای بستن دهان دکتر رمضان دستور داد که مابقی طلب دکتر رمضان که در حدود یک ونیم میلیون دلار بود را از محل بودجه عملیاتی وزارت اطلاعات به او پرداخت نمایند.مجید علوی با این دستور اداری توانست املاک بجا مانده از کیس دکتر رمضان را به جیب بزند، حال خودتان محاسبه کنید تفاوت قیمت فعلی املاک تجاری در کیش و تهران با قیمت آن سال ها.
در هر صورت این روزها مجید علوی میهمان ناخوانده ما در سپاه قدس است. مجید علوی با آنکه ردیف بودجه تصویب شده ای در نیروی قدس سپاه ندارد در خرج کردن بودجه زیاده روی می کند و افراد مورد نظرش که تعداد آنها بالغ بر دهها نفر می شوند و هنوز مراحل گزینشی آنها طی نشده و مجوزهای لازم برای استخدام آنها صادر نشده است را با پیشنهاد حقوق های بالا به استخدام درآورده است.او همچنان به هیچ عهدی پاسخگو نیست و مستمرا بودجه را به باد داده و هر روز تقاضای پول بیشتری می کند.
دوستان گرامی و عزیز اگر عمری بود و توسط تشکیلات حفاظت و اطلاعات دستگیر نشدم در نامه های بعدی برایتان خواهم نوشت که مجید علوی در سپاه قدس مشغول به چه کارهایی است و چرا اساسا سردار پر فتوح اسلام حاج قاسم سلیمانی تن به این ذلت داده که مجید علوی را به نیروی قدس بیاورد.برایم دعا کنید.
سردار تنها

dimanche 8 avril 2012




اوضاع "کش کشی"
است!
آن محکم و استوار اما زار و در هم
شکسته بر تخت است، دکتر خزعلی رزمنده جنگ ایران و عراق است که فعلا، پس از یک دوره
اعتصاب غذای اعتراضی از زندان بیرون آمده است. آن که صاف و سکندر وسط خیابان انقلاب
راه می رود، "خاوری" رهبر شبکه اختلاس 3 میلیارد دلاری است که فعلا در خانه ویلائی
خود در کانادا دوران حبس خانگی (!) را سپری می کند. این عکس او مربوط به روز
راهپیمائی ساندیسی؛ یا همان راهپیمائی به قول رهبر "تاریخی" بیعت با ایشان علیه
جنبش سبز در 9 دیماه سال 1388 است. آن ها که کفن جلیقه ای پوشیده اند و در اطراف
خاوری قلعه درست کرده اند نیز شاید از رزمندگان 3 میلیارد دلاری باشند که مواظب
فرمانده خویش اند.از هر طرفی می خواهی "کش" ندهی، باز "کش" می آید. اختلاس را
کش نمی دهی، انتخابات کش می آید، انتخابات را کش نمی دهی، اختلافات کش می آید.
خلاصه اوضاع " کش کشی است"!

ايران امروز
نشريه خبری سياسی الكترونيك
Iran Emrooz (iranian political online magazine)
Sun 08 04 2012 10:17روایتی مستقیم از جهنمی به نام زندان در قم… و
این گونه زندانیان هرلحظه شکنجه و تحقیر می‌شوندمنابع خبری ملی – مذهبی
در قم در مصاحبه با شماری از خانواده‌های زندانیان زندان مرکزی قم (لنگرود) و برخی
از زندانیان سابق این زندان، واقعیت‌هایی را از وضعیت این زندان و نیز روش‌های اخذ
اقرار و اعتراف در بازداشتگاه آگاهی قم به تصویر کشیده‌اند که هم چون گذشته از نقض
سیستماتیک و گستردۀ حقوق انسانی بازداشت‌شدگان و زندانیان در زندان‌های ایران حکایت
دارد، امری که همواره از سوی مقامات سیاسی و مسنولان قضایی جمهوری اسلامی انکار شده
است. ملی – مذهبی توجه خوانندگان را به خلاصه‌ای از این گفتگوها جلب می‌کند. گفتنی
است نام و مشخصات کامل این زندانیان موجود است و در صورت وجود شرایط مناسب و تامین
امنیت آنها از سوی نهادهای بین‌المللی، در اختیار عموم قرار خواهد
گرفت.*****لنگرود، یا ندامتگاه مرکزی قم ؛ خانواده‌هایی که برای
ملاقات با عزیزان خود مسیر ابتدای جادۀ قدیم قم- کاشان را طی کرده‌اند، وقتی این
نام را می‌شنوند اولین تصویری که در ذهنشان نقش می‌بندد، تابلویی است در کنار جاده
با همین نام و حصاری از سیم خاردار که دور تا دور «ندامتگاه» را گرفته است. زندانی
با دو واحد مجزا از هم که ۱۰ بند را در خود جای داده، و سوله‌ای در کنار آنها که
اردوگاه نام گرفته و در اصل محلی برای نگهداری معتادان بوده، و حالا، نه فقط
معتادان.خانواده‌ها درددل بسیار دارند و در کنار گله‌های خود از برخورد بد
و تحقیرآمیز کارکنان زندان هنگام ملاقات، ترسان و لرزان از مصیبت‌هایی می‌گویند که
بر سر فرزندان و شوهران و برادران شان در بازداشتگاه آگاهی آمده. می‌گویند برخی را
در آگاهی «جوجه» می‌کنند و اقرار می‌گیرند؛ دستبندی به دست و پابندی به پا، میله‌ای
از میان دستبند و پابند رد می‌کنند و دو سر آن را به قلابی در سقف که لابد برای
پنکه تعبیه شده می‌بندند و ساعت‌ها در آن حال نگه می‌دارند و می‌زنند. می‌زنند تا
اگر کاری کرده اعتراف کند و اگر نه تحقیر شود و از فحش‌های رکیکی که نثار خود و
ناموسش می‌شود عرق شرم بریزد و در دل از بی‌غیرتی به خود فحش دهد و حقیرتر و حقیرتر
شود تا از شخصیت انسانی‌اش چیزی نماند جز تصوری از یک مجرم ِلایق همه چیز. انگار نه
انگار که همۀ آنها که به آگاهی می‌آیند متهم‌اند نه مجرم و طبق قانون اساسی نیم‌بند
این مملکت از هتک حرمت و حیثیت و شکنجه مصون‌اند. و انگار نه انگار که بسیاری از
آنها که مجرم‌اند و به اینجا آمده‌اند از نداری و بیکاری و بیسوادی به این راه
افتاده‌اند؛ و مگر آن که ما مجرمش می‌نامیم تا چه حد از سر اختیار و نه جبرناشی از
این عوامل بوده که رو به خلاف آورده و حال بازخواست و مجازات می‌شود، و کاش فقط
مجازات بود.بعضی از خانواده‌ها با صدای لرزان می‌گویند شخص دادستان به
ماموران آگاهی مصونیت داده که هر کاری برای حرف کشیدن و وادار کردن به اقرار راست
یا دروغ بکنند؛ خواه این کار جوجه کردن باشد، خواه استفاده از گاز و اسپری فلفل و
شوکر، خواه فحاشی به خانواده و تهدید به دستگیری آنها، خواه خرد و خمیر کردن با
باتون و لولۀ سبز. از یکی از زندانی‌های از بند رهیده دربارۀ «دستبند قپانی»
می‌پرسم، با زبان خودش می‌گوید: «قپونی یعنی یه دستتو از بالای سر، یه دستتو از پشت
کمر به هم دستبند بزنن و از همون دستبند آویزونت کنند و کتک بخوری». تصورش دهشت‌آور
است چه برسد به «قپانی شدن». خانمی از روز ملاقات می‌گوید که دیده در کابین
بغلی پسری دستش را از مادرش پنهان می‌کرده، و وقتی از علتش پرسیده جواب شنیده که
«زمین خوردم و دستم زخم شده»، نگو که دو ناخنش از ضربۀ کابل روی انگشتانش در آگاهی
شکسته و به مرور زمان افتاده. دیگری می‌گوید شوهرش را خود دادستان در دفترش کتک زده
و از دست‌ها و پاهای دیگرانی می‌گوید که در همان دفتر قلم شده‌اند و رنج پلاتین را
تا آخر عمر به تن کشیده‌اند. چه در ذهن بیمار این شخص می‌گذرد که او را سزاوار نام
«ناقض حقوق بشر» کرده و خانوادۀ زندانیان را تشنۀ انتقامش. می‌گویند
زندانیان زندان مرکزی روزی که خبر قرار گرفتن نام گنجی دادستان قم در فهرست سیاه
اتحادیۀ اروپا را شنیده‌اند جشن گرفته‌اند. لابد آنها که گذرشان به بازداشتگاه
نزدیک ترمینال قم افتاده قدری تشفی خاطر یافته‌اند. دیوار این بازداشتگاه در سکوت
این شهر چه صحنه‌ها که ندیده و چه ناله‌ها که نشنیده. می‌گویند آنجا بعضی
بازداشتی‌ها را با کتکِ با فاصله بی‌خوابی می‌دهند‌. ضعف اطلاعاتی پرونده را با این
روش ها جبران کردن سهل‌تر از افتادن به مسیر قانونیِ وقت‌گیر است، البته به قیمت
بدن‌هایی که کوفته می‌شود و شخصیت‌هایی که مچاله و روح و روان‌هایی که
متلاشی.وقتی خانواده‌ها از این اتفاق‌ها می‌گویند اول باور نمی‌کنی اما
حلقۀ اشک را که در چشمان شان می‌بینی و بغضی را که می‌ترکد و خشمی را که می‌پراکند،
گویی لمس می‌کنی دردی را که عزیزشان چشیده است . اکثراً از محله‌های فقیرنشین‌اند؛
همان «مستضعفان» که بنا بود «ولی‌نعمت» باشند و حالا شده‌اند مایۀ محنت. از
«لنگرود» که می‌گویند می‌بینی آنجا واقعا «ندامتگاه» است اما این طور که می‌گویند
هر که آنجا برود از زندگی پشیمان می‌شود، از به دنیا آمدن، نه از جرمی که کرده و
خطایی که احیانا از او سر زده است. متحیر می‌مانی که از کجایش بنویسی. از بهداری،
از هواخوری‌ها، از سوییت، قرنطینه، اردوگاه و سوییت اردوگاه، باشگاه ورزشی که به
بند تبدیل شده، یا بند ۱۰ که بند تنبیهی نام گرفته. اما خوب که فکر میکنی می‌بینی
همۀ این مصائب و مشکلات از سه چیز ناشی شده: اول، کمبود امکانات و بودجه نسبت به
جمعیت زیاد زندانی؛ دوم، نگاه مادون شأن انسانی به زندانی؛ و سوم، نگاه فرمالیته به
قانون.آن طور که آمارها می‌گویند قم به نسبت جمعیتش بعد از تهران رتبۀ دوم
را در آمار جرایم در کشور دارد. تعداد زیاد ورودی زندان این شهر گویای این مطلب
است. اگر شاه «قبرستان‌ها را آباد کرد» ظاهرا جمهوری اسلامی غیر از قبرستان‌ها
زندان‌ها را هم آباد کرده است. و ظاهرا پایتخت مذهبی ایران که ام‌القرای جهان
اسلامش می‌خوانند نصیبش از این بین بیش از همه بوده است. و کاش زندان‌ها آباد شده
بودند. این طور که خانواده‌ها و برخی زندانیان می‌گویند جمعیت زیاد زندانی و نبود
امکانات متناسب فاجعه‌ای به وجود آورده که نظیرش در زندان‌های دیگر کمتر دیده
می‌شود. از مسئلۀ کمبود جای خواب برای زندانیان گرفته تا جیرۀ پنج دقیقه‌ای وقت
حمام در هر چند روز. می‌گویند در زندان لنگرود نزدیک به ۴۰۰ نفر تابستان و
زمستان در هواخوری‌ها می‌خوابند. می‌گویند در این هواخوری‌ها جای خواب کنار دیوارها
خرید و فروش می‌شود و کسانی سرقفلی دارند. می‌گویند در تابستان هواخوری‌خواب‌ها» دو
نوبت اسباب‌کشی دارند. یک بار صبح و یک بار ظهر که تیغ عریان آفتاب وادار به
فرارشان می‌کند، از این سوی هواخوری به آن سو و از آن سو به این سو. در زمستان هم
پتو خرید و فروش می‌شود تا زندانی‌هایی که به سرما عادت نکرده‌اند با آن خود را
پتوپیچ کنند و اگر کلیه‌ درد نگرفته باشند خواب شان ببرد. می‌گویند شب‌های بارانی و
برفی زندانی‌ها را به مجتمع فرهنگی می‌برند تا برف و باران آزارشان
ندهد.ظاهرا این «مجتمع» گرم و نرم‌ترین جای زندان است که با فضای بزرگ خود
فقط به نماز جماعت و دعا و آموزش احکام و قرآن اختصاص یافته. لابد به خیال مسئولان
زندان می‌شود به کسی که اولی‌ترین نیازهای زیستی‌اش به سختی برآورده می‌شود و در
هواخوری‌ها همواره بر سر بقا نزاع می‌کند آموزش دینی داد. آن طور که می‌گویند در
هواخوری‌ها به دلیل ازدحام بیش از حد جمعیتِ «ساکنان» امکان ورزش وجود ندارد و نرمش
صبحگاهی هم در حد شمارش و تکرار اعداد «برگزار» می‌شود. باشگاه هم این اواخر به بند
تبدیل شده و محل اسکان گروه دیگری از زندانیان. فعلا همه چیز تعطیل است؛ فقط زنده
بمانید و البته احکام یاد بگیرید و قرآن حفظ کنید تا مگر امتیازی بگیرید و در
مجازات تان تخفیفی داده شود.ازدحام جمعیت زندانی البته برکات دیگری هم
داشته است! می‌گویند برای تلفن فقط یک روز در میان می‌توانی پنج دقیقه زنگ بزنی و
بیشتر از آن را اگر رفیقی نداشته باشی باید به قیمت چند نخ سیگار یا یک کارت تلفن
(واحد مبادله در زندان) از دیگرانی که نیازی به جیرۀ تلفن خود ندارند بخری.
می‌گویند اگر بعد از چند ماه یا شاید هم یک سال در هواخوری خوابیدن به اتاقی بروی،
هنوز هم باید تا رسیدن به تخت کف‌خوابی کنی، مگر اینکه به قیمتی گزاف از نیازمندی
سرقفلی تختش را بخری. در یک اتاق ۱۸ نفره با ۱۸ تخت وقتی ۶۰ نفر را جای بدهند،
منطقا باید ۴۲ نفر روی زمین کف‌خواب شوند. این منطق زندان است. و منطق زندان است که
وقتی بهداری نمی‌تواند از پس درمان همۀ بیماران برآید، رسما موقع آمدن دکتر هوار
بزنند که «فقط رو به موتی‌ها بیایند» و همه از این موضوع بخندند تا مگر رفع ملالتی
بشود. و اگر «رو به موتی» باشی و بروی باز هم نباید امیدی داشته باشی؛ معمولا با
مسکنی قضیه را حل می‌کنند و همین مسکن بیماری را ماهها در تنت نگه می‌دارد و کهنه
می‌کند. زندانی‌ای می‌گوید در لنگرود معروف است که می‌گویند «آدم سالم
اینجا مریض میشه و آدم مریض افقی». حتی‌الامکان سعی می‌شود برای بیماری‌های
صعب‌العلاج پروندۀ پزشکی تشکیل نشود تا هزینه و مسئولیت درمان آن بر دوش زندان
نیفتد. می‌گویند تعدادی از بیماران روانی که کارشان به جنون کشیده نیز در بین عموم
زندانی‌ها نگهداری می‌شوند. البته معمولا بی‌آزارند و صدالبته مضطرب و پرخاشجو.
نباید تعجب کنی اگر دیدی یکی از آنها لخت مادرزاد ایستاده و بقیه او را دست
انداخته‌اند یا به مرور زمان ببینی که کسی در اثر فشار این فضا خود دیوانه شده و
علائم مشابهی بروز می‌دهد.جمعیت زیاد، علاوه بر اینها، در وقت توزیع غذا هم
نمود پیدا می‌کند که سوای کیفیت، کمیت را هم بی‌نصیب نمی‌گذارد؛ و اگر بخواهی وعدۀ
غذایت را تکمیل کنی باید در صفی طویل‌تر از صف عابربانک‌ها هنگام واریز یارانه‌ها
بایستی و از فروشگاه بند چیزی بخری، تازه اگر داشته باشد. میوه هم یکی ، دو هفته یک
بار اگر فروشگاه بیاورد باید پولش را از جیب خودت بدهی.می‌گویند اینجا هر
چیز که گیر نیاید، مواد، از هر نوعی که بخواهی، مثل نقل و نبات است: شیشه، کراک،
تریاک، حشیش، ناس و …؛ و اصلا معروف است که سه چیز را نمی‌توان از اینجا جمع کرد؛
مواد، لواط و قمار. وقتی تفریحی غیر از تلویزیون و سیگار نیست و کلاس‌های فنی-
حرفه‌ای هم از کثرت متقاضی و فضای کم عملا کاری از پیش نمی‌برد و باشگاه هم از سر
ناچاری شده بند و از طرفی فکر و ذکر مسئولان زندان شده برگزاری نماز جماعت و زیارت
عاشورا و کلاس احکام و قرآن، من و تو هم اگر باشیم لابد بدمان نمی‌آید که ببینیم
چطور از زدن شیشه فاز می‌گیرند و به عالمی دیگر می‌روند و ساعاتی فارغ از این جهنم
می‌شوند. می‌گویند اینجا اگر می‌خواهی حبس‌ات بگذرد باید روزها بخوابی و شب‌ها
بیدار بمانی تا گذران حبس راحت‌تر باشد.لواط هم مثل مواد به وفور هست. آنها
که کم سن و سال‌ترند و بر و رویی دارند، اگر حامیان سفت و سختی نداشته باشند،
می‌شوند «جوجو»ی گنده‌لات‌ها و صاحب پیدا می‌کنند و این صاحب‌ها گاه «جمال‌بازی»
دیگران با «جوجو»ی خود را هم تحمل نمی‌کنند چه رسد به «تعرض» را که می‌تواند به
تیزی‌کشی بینجامد و خون و خونریزی. کجاست خانواده‌ای که فرزندش را با هزار امید و
به قصد اصلاح به دست مسئولان قضایی سپرده تا ببیند که چه بر سر جوانش
می‌آید.اینها همه یک طرف، وضعیت قرنطینه، سوییت‌ها و بند ۱۰ (که بند تنبیهی
نام گرفته) هم یک طرف! می‌گویند در سوییت اردوگاه که محل نگهداری به اصطلاح
شورشی‌ها و ناسازهاست، هفته‌ها زندانی را با دستبند و پابند نشسته به دیوار
می‌بندند و به جز موقع غذا و یک بار دستشویی در روز به همان حال نگه می‌دارند.
دستشویی هم که می‌روند، کیسه‌ای به سر زندانی می‌کنند و تا جا دارد در بین راه
«باتون‌کش»اش می‌کنند، و در دستشویی هم مجبور است جلوی چشم مامور باتون به دست
تخلیه کند و جیکش هم در نیاید. می‌گویند در سوییت اردوگاه زندانی جیرۀ کتک دارد و
باید آن قدر این روش قرون‌وسطایی را تحمل کند تا «آدم» شود. می‌گویند در بند ۱۰
تنبیهی شرایط آن قدر سخت بوده که تا به حال چند نفر دست به خودکشی زده‌اند و یکی از
آنها به نام وحید میرزایی با همین کار خود را خلاص کرده است . خانمی که خود در
مراسم ختم او شرکت کرده می‌گوید شنیده که کسان دیگری هم به همین طریق خود را از آن
«جهنم» راحت کرده‌اند.زندانی‌ها و خانواده‌های شان، غیر از «بنیادی» رئیس
زندان که یک روحانی است، و «مطیع» مسئول حفاظت، اسم یک نفر دیگر را هم زیاد تکرار
می‌کنند: «آرین اسدی» معروف به «آرین»، از زندانیان مالی دارای چند سال محکومیت که
به گفتۀ برخی زندانیان با مصونیتی که از جانب مسئولان زندان پیدا کرده، مجاز به هر
کاری هست و حتی شخصا اقدام به ضرب و شتم زندانی‌ها می‌کند. می‌گویند او را مسئول
قرنطینه و سوییت کرده‌اند. زندانی‌ها با خشم و نفرت از او حرف می‌زنند و معتقدند
ذره‌ای از انسانیت در وجود او باقی نمانده است. بعضی‌ها هم دلشان به حال و روز او و
بیچارگی‌اش می‌سوزد. می‌گویند حق تردد به همه جا را دارد و به خاطر نفوذ زیاداش حتی
زندان‌بان‌ها هم از او حساب می‌برند. می‌گویند گاه شخصا زندانی‌ها را به میلۀ گازی
که در محوطۀ زندان است می‌بندد و در هوای سرد با شلنگ روی آنها آب می‌پاشد و چند
ساعتی در همان حالت نگه می‌دارد. البته چند باری هم زندانی‌ها به تلافی همین کارها
دسته‌جمعی او را کتک زده‌اند. شاید «آرین» هم از جمله نیروهای «خودسر» ی باشد که
همۀ گناه‌ها به گردن او انداخته می‌شود تا شانۀ مسئولان از بار مسئولیت خالی
شود.می‌گویند زمستان گذشته گروهی برنامه‌ساز از صدا و سیمای قم به زندان
لنگرود رفته‌اند تا برنامه‌ای تهیه کنند و با برخی زندانیان مصاحبه کنند. یکی از
زندانی‌ها که «هم‌خرجش» در این مصاحبه‌ها شرکت کرده می‌گوید در گوشه‌ای از راهروی
واحد یک، اتاقی شیک و تمیز با چند تخت آماده کرده بودند و مصاحبه‌ها به دور از فضای
واقعی زندان در آنجا انجام می‌شد. گویی حکایت این مصاحبه‌های نمایشی در کشور ما
تمامی ندارد. هر چه هست، اینجا، ندامتگاه مرکزی قم، آینۀ تمام‌نمایی از جامعه است و
بی‌کفایتی‌ها، بی‌تدبیری‌ها، بی‌سوادی‌ها و دورویی مسئولان در ادارۀ آن.
-->

شاپور بختیار

آقای طالبی با حمایت و سرمایه گذاری و خط و ربط وزارت اطلاعات و سپاه، فیلم «قلاده طلا » را ساخته که اساس حرکت معترضانه این دوسال ونیم مردم را به خارجی ها وصل کرده. فیلمی به غایت غیر منصفانه در حالیکه منتقدان حتی نمیتوانند اسمی و نامی از اعتراض مردم ببرند و یا حتی به اتهامات پاسخ دهند.
معمول براین بوده که کاتبان درباری، تاریخ را به نفع سلاطین تغییرمی دادند و تحریف می کردند. اینجا هم همان واقعه ی تکراریِ تاریخ تکرارشده. قرارنیست که با سرمایه ی یک نظام، وجلوی چشم بزرگانش وجلوی چشم میلیونها مردم، تاریخ این سی و سه سال سرزمین ما همانگونه مطرح شود که بوده: آمیخته به فساد وقتل وغارت دروغ و ریاکاری وبیکاری وتن فروشی واعتیاد وهدردادن سرمایه های ملی وانسانی. تاریخ دراین سرزمین دارد تعریف تکراری خود را به رخ می کشد: انطباق حادثه ها و وقایع، آنگونه که حاکمان می خواهند. حالا عضوی ازمجموعه ی وزارت اطلاعات مأمورمی شود درباره ی حوادث این دوسه سال اخیرفیلم بسازد. اوباید نقش همان کاتب های درباری را ایفا کند. شما وقتی عضو وزارت اطلاعات می شوید، اول چیزی را که درخود قربانی می کنید صداقت است. سالها پیش آقای کشاورز و خانم پوران درخشنده و آقای طالبی و آقای دُرمنش و من، داوران جشنواره ی سیمای استان ها بودیم. این جشنواره در ارومیه برگزار شد. یک شب این آقای ابوالقاسم طالبی چیزی تعریف کرد که من حالا می فهمم او به کجاها وصل بوده و این حلقه ی اتصال حالا دارد خودش را در «قلاده طلا» نشان می دهد. آقای طالبی گفت: یکی ازبچه های اداره (وزارت اطلاعات) به من (آقای طالبی) پیشنهاد کرد که بیا و فیلمی درباره شاپوربختیار بساز و نحوه ی کشته شدن او را همین طور که ما او را ا زپا درآورده ایم بازسازی کن که من (آقای طالبی) وقتی داستان را شنیدم گفتم کارمن نیست. آقای طالبی شروع کرد به تشریحِ نحوه ی کشته شدن شاپوربختیار از قول همان "یکی ازبچه ها":… پسرِ بختیار که رییس پلیس پاریس بود همه جور امنیت را برای پدرش فراهم کرده بود. درخانه ای که دواتاق داشت دردوطبقه. یک اتاق پایین یک اتاق بالا. برای پدرش یک تیم دوسه نفره ی محافظ گماشته بود که درطبقه ی هم کفِ خانه ساکن بودند. درطبقه ی بالا خود بختیار اقامت داشت. بختیار با ضربه های نوک عصا که به کفِ چوبی اتاق می زد افراد تیم یا خدمتکاران را خبرمی کرد. اگرچای می خواست یک ضربه. پیغامی اگرداشت دوضربه. مشورتی اگرمی خواست بکند یا جایی اگر می خواست برود سه ضربه. ما این اطلاعات را طی دوسه جلسه که درلباس سه عرب (سعودی یا عراقی) به دیدنش رفتیم و با اواعلام همکاری کردیم بدست آوردیم.در دیدار آخر، یکی ازبچه ها به بهانه ای به بختیارنزدیک شد وناگهان اورا که سبک بود از زمین بلند کرد تا با ضربه های نوک عصا تیم حفاظت را خبرنکند. یکی هم بلافاصله جلوی دهانش را گرفت و من هم با ضربات پی درپی چاقو دست بکارشدم و سلاخی اش کردم. از نفس که افتاد، آرام نشاندیمش روی مبل و با صدای بلند از او تشکر کردیم و ازخانه بیرون زدیم. تیم حفاظت نیم ساعت بعد ازخروج ما متوجه می شود که ازبالا صدایی نمی آید. مشکوک می شوند. بالا که می روند متوجه قضایا می شوند…." من این را از زبان خود آقای طالبی شنیدم. چیزی نیست که بخواهند انکارش کنند. در پستوهای خوفناک وزارت اطلاعات ازاین حکایت ها بسیاراست. چه درخارج ازکشورچه داخل. آقای طالبی دوچهره دارد. یکی اطلاعاتی و ترسناک. یکی هم چهره ای که با مردی و مردانگی نا آشنا نیست. ومن درآن سالها با همان خصلت مردی و مردانگی او آمیخته بودم. «قلاده طلا» را آن چهره ی اطلاعاتی آقای طالبی ساخته و حیف که مردی و مردانگی اش را درخلق این اثربه خاک برده. البته درطول ماههای زندان و آشنایی با بازجویان هیولاگون قبول کردم که مأمور وزارت اطلاعات شدن، مساویست با همه چیزرا کنارگذاشتن. وهمه چیزرا زیرپانهادن. (چهره اش به گلایه می نشیند) شما بالاخره ازمن چیزی بیرون کشیدید که من هرگز به این گونه سخن گفتن عادت ندارم. من این چیزی را که درآن سالهای نچندان دورازآقای طالبی شنیده بودم، تاکنون درهیچ محفلی بازگونکرده ام. شما اما با زیرکی عادت اخلاقی مرا مخدوش کردید.

شا هپور بختیار


بوسیله اتاق خبر - سردبیر, 07/04/2012 شنبه
محمد نوریزاد در مصاحبه ای که سایت "کلمه" متعلق به میرحسین موسوی با او انجام داده برای اولین بار فاش ساخته که ابوالقاسم طالبی کارگردان فیلم "قلاده های طلا" نه فقط از مأموران اطلاعاتی اصفهان است، بلکه وزارت اطلاعات ایران یک بار نیز از او خواسته بوده که صحنۀ به قتل رسیدن شاپور بختیار توسط مأموران وزارت اطلاعات ایران را در قالب یک فیلم به تصویر بکشد. محمد نوریزاد در این مصاحبه گفته است که ابوالقاسم طالبی پس از شنیدن روایت چگونگی قتل شاپور بختیار به مأمور وزارت اطلاعات گفته است که ساختن چنین فیلمی کار او نیست. با این حال، محمد نوریزاد تصریح کرده است : هم اینکه اسرار مرگ شاپور بختیار با ابوالقاسم طالبی در میان گذاشته می شود و از او نیز خواسته می شود که فیلمی در اینباره بسازد خود گویای ماهیت و دامنۀ مناسبات ابوالقاسم طالبی با نهادهای امنیتی و اطلاعاتی جمهوری اسلامی است.