samedi 17 mars 2012




نقاشی های شگفت انگیز و گمراه کننده آلگ شاپلیاک








شاپلیاک نقاشی رنگ روغن کار با استعدادی است که با استفاده از نقش های پنهان، نقاشی های تجسمی زیبایی خلق می کند.به گزارش آپام،به نوشته آدیتی سنترال : این هنرمند متولد ۲۳ سپتامبر ۱۹۶۷ در ترنپول اوکراین است. وی در هنرکده ی لیویو تحصیل کرده اما عشق حقیقی اش همواره نقاشی بوده است. وی تابلوهای زیبایی کشیده است اما شهرتش از بابت ساختن فریب های چشمی در تصاویر است که حقیقتا خارق العاده هستند.

dimanche 11 mars 2012

بعد از گذشت سه سال، جزئیات یکی از زیان بارترین قراردادهای اقتصادی بعد از انقلاب
برملا شده است ...
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com شنبه ۲۰ اسفند
۱٣۹۰ - ۱۰ مارس ۲۰۱۲
بازتاب امروز:
سرانجام بعد از گذشت سه سال، جزئیات یکی از زیان بار ترین قراردادهای اقتصادی بعد
از انقلاب با کشور چین برملا شد. به گزارش خبرنگار «بازتاب»؛ سه سال قبل
مطابق با یک قرارداد عجیب، دولت ایران درآمد حاصل از فروش نفت را نزد دولت چین در
اختیار این کشور می گذارد تا به عنوان پشتوانه ال سی های خرید کالای چینی برای
ایران استفاده گردد. بنابر این قرارداد، دولت چین علاوه بر آن که پول خرید نفت
ایران را نزد خود نگه می دارد، مدیریت این پول را نیز به عهده دارد و خود این پول
را به ارزهای مختلف می تواند تبدیل کند. یکی از نکات جالب و البته تاسف بار در
این قرارداد، این بوده است که دولت چین، هیچ گونه تعهدی نسبت به نتیجه اقدام خود
ندارد و اگر به خاطر اشتباه سهوی یا عمدی دولت چین بخشی از سود یا اصل پول ایران با
نوسانات نرخهای ارز از بین برود، مسئولیت آن بر عهده ایران است. اما ترکمانچای
بودن این قرارداد به اینجا ختم نشده و سایر مفاد قرارداد عجیب تر است؛ از جمله
اینکه دولت چین برای افتتاح ال سی یا فروش نسیه کالا به ایران، در حالی که پول نقد
ایران به عنوان پشتوانه در اختیار آن است، اقدام به دریافت بیمه از ایران می کند که
امری عجیب و کم سابقه در بانکداری جهان است. این موضوع به این معناست که
فروشنده در حالی که مبلغی بسیار بیشتر از پول کالا به صورت نقد در اختیار دارد،
اقدام به کشیدن درصد قابل توجهی بر روی مبلغ کالا به عنوان حق بیمه یا هزینه ریسک
کرده که این مبلغ در سالهای قبل ۴ درصد بوده و احتمالا در شرایط فعلی به دو برابر
این رقم افزایش یافته است که در مقیاس کلی میلیاردها دلار می شود. محور سوم این
قرارداد ترکمانچای، عدم استفاده کامل ایران از انبوه سرمایه کشور است که نزد چین
سرمایه گذاری شده است و گفته می شود این رقم در حال حاضر از مرز ۲۵ میلیارد دلار
گذشته است. به بیان دیگر، ۲۵ میلیارد دلار از سرمایه کشور طبق این قرارداد در
اختیار دولت چین می باشد، اما به جای پرداخت سود به ایران، از ایران مبالغ سنگینی
به عنوان بیمه و ریسک دریافت می شود. برای مشخص شدن ابعاد زیان کشور از محل این
قرارداد، تنها به ذکر این نکته بسنده می کنیم که اگر این مبلغ هنگفت به جای سپرده
گذاری نزد برادران چینی به خرید طلا اختصاص یافته بود، طی این مدت ارزش آن چندین
برابر شده بود و علاوه بر آنکه اصل ۲۵ میلیارد دلار موجود بود، حدود ۵۰ میلیارد
دلار دیگر که یارانه دو سال مردم است، سود عاید ایران شده بود. هرچند مطابق
قانون امکان افزایش محورهای سوال از رئیس جمهور نیست، نمایندگان سوال کننده از
احمدی نژاد در حاشیه سوالات خود به این موضوع هم اشاره ای کلی کنند، به ویژه که یکی
از سوالات مربوط به عدم پرداخت بودجه مصوب مترو از ذخیره ارزی است که مسوولان دولتی
خالی بودن این صندوق را بهانه می کردند و اینک برخی زمینه های آن روشن شده است.

اسدی هوشنگ

از روز نامه روز



چهارشنبه ۱۷ اسفند ۱۳۹۰قرمزته خاتمی!هوشنگ اسدی
اسکار و چادر، گلشیفته و خاتمی؛ موج درموج می آیند و "ما" رابا خود می برند. سینما و سیاست و فوتبال و هرچیز و همه چیز در گرداب گفتمان قبیلگی می افتد و جنگ قرمز وآبی تا حد جنون اوج می گیرد. بالا می شویم. نه، بالایمان می کنند وبرموج ها می برند تاباسر فروافتیم در شادی برد یا اندوه باخت. و بعد نفس بریده می ایستیم تا موج تازه برسد و مارا از اعماق انفعال و یاس به جنون پرشور دیگری بر کشد. هان! دیگر بار مشت ها گره کنیم و نعره برکشیم. و هرگز، هرگز نگاه نمی کنیم که امواج از کجا آمده اند و بوقی های استادیوم که مارا سمت می دهند، کدامین اند. سخت جان ترین استبدادخیمه زده بر میهن را، نمی بینیم. و "نظام" مدام مارابا خود می برد. "ما" را که راهیان گفتمان آزادی بر آمده از ماهیت و هویت طبقه متوسط باشیم، "نظام" امنیتی - اقتصادی که نیروی بسیج شده" حاشیه" را همراه دارد، می کشاند مدام به جایزه ای در سینما، بردی در فوتبال و می کُشاند دم به دم به خون ندا یا رای خاتمی. و دست ازدامان "نظام" نمی گیریم که نمی گیریم. می خواهد چادرباشد که پوششی است مانند دیگر لباس ها و محترم؛ مگر آنکه نماد ایدئولوژی خاصی شود و یا عبا که لباس اهل منبر است و رنگ شکلاتی اش نشانه سیدمحمد خاتمی. و حالا نوبت، نوبت اوست:- قرمزته خاتمی!- آبیته خاتمی!شروع می شود چنین و دامن می گسترد چندان که موافقان عبارات عاشقانه می نویسندومخالفان دشنام های پلشت می دهند؛ و همه انگار تیم محمد خاتمی همین چند ساعت پیش وارد میدان شده و برای "ما" ناشناخته بوده است. به خشم آمده ایم که به دروازه "ما" گلی تاریخی زده و آزرده ایم که چرا چشم از دروازه تیم خود گرفته و توپ سیاست را روانه سنگر "نظام" نکرده است. شاید بر ما پوشیده باشد یابه عمد چشم بسته باشیم که نبینیم طبقه متوسط در فیلم مورد دعوای ما چگونه تصویر شده است، اما سید محمد خاتمی که دیگر آشنا از آشناتر است. بارای "ما"، طبقه متوسط- بود که بر صندلی ریاست جمهور نشست. به دیروز تاریخی دوم خرداد نگاه کنیم. رای "ما" ازآگاهی طبقاتی می آمد، از چاره ناچاری که قتل عام برآمدگان از انقلاب مشروطه بدست "نظام" سببش بود، یا رفتن بر موجی که آمدن خاتمی را از رفع حجاب اجباری تا بر انداختن حکومت تبلیغ می کرد؟ هرچه بود، جامعه بار دیگر سرشت تاریخی خود را تکرار می کرد و بدیل "نظم مستقر" را در درون آن می یافت. نو در دل کهنه می شکفت. از لوتر روحانی تا سر توماس مور نجیب زاده می آمد ؛ در سرزمین ما به امیر کبیر آشپز زاده می رسید، دکتر مصدق اشرافی را دیدار می کردو درآخرین تجارب تاریخی دست دبیر اول حزب کمونیست اتحاد جماهیر شوروی را می گرفت و "میخائیل" رابه شکستن نهاد قدرت یکی ازدو ابر قدرت وقت می خواند. در همه این تجارب تاریخی سه عنصر اصلی آمیخته و در آمیخته با هم دوران "گذار" را سبب شدند: ماهیت ساختار استبدادی، روح زمانه و شخصیت مصلح. این سه عنصر درمتن آرایش قوای طبقاتی گاه سرتوماس مور به تیغ جلادسپردند، زمانی رگهای میرزا تقی خان گشودند و در روزگارانی هم راه به تغییر و اصلاح بردند. محمد خاتمی با ریشه ـ نه ریش ـ و پیشینه، با اندیشه و جامه به "نظام" دینی حاکم بر ایران تعلق داشت و دارد؛ بر این فتوای بنیانگذار جمهوری اسلامی بجان باور که "حفظ نظام" اصلح است وحتی با تعطیل واجبات دین. اقلیتی در درون ساختارقدرت "اصلاح" برخی از امورحقوقی را مایه "حفظ نظام" می دانند و از سقف اجرای بی تنازل قانون اساسی فراتر نمی روند. محمدخاتمی درسپهر اندیشه این اقلیت درون "نظام" به کف خواست ها هم راضی است. به "روزنه" هم قانع است. محمد خاتمی باهمین "بینش" ـ نه، اندیشه اصلاح ساختاری ـ در لحظه نا منتظری از تاریخ از درون جان سخترین استبداد ایرانی بیرون می آید و با بیرونی ترین حلقه گفتمان روز طبقه متوسط هم پوشی می یابد. طبقه متوسط که برای اولین بار در تاریخ ایران از زیر سرکوب ایدئولوژیک چپ سنتی و مذهب بیرون آمده و گفتمان آزادی لیبرالی را فریاد می کند، در فقدان هر نوع امکان دیگر "سید مظلوم" را نماینده طبقاتی خود می پندارد و بر بنیاد فرهنگ ایرانی به قهرمان تبدیل می کند. محمد خاتمی اما هر چه هست، قهرمان نیست. و این عیب نیست. خود خاتمی درهمان روزهای نخست سخنی گفت که جمله معروف برتولت برشت را به یاد آورد: "بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز دارد. " و محمد خاتمی اما هرچه هست، دروغزن و دروغگو نیست. ازهمان نخست روش اصلاحی خود را – به معنای توضیح داده شده در بالا روشن می کند. از این منظر طبیعی است که او سالمرگ اسداله لاجوردی را تسلیت بگوید. برای او لاجوردی جلاد مخوف و قاتل بهترین فرزندان ایران نیست، بلکه کوشنده "حفظ نظام" است. واین مسیر تا ریختن خون ندا ادامه می یابد. ندا، نماد طبقه متوسط است، اما آزادی که او به نمایندگی طبقه اش می طلبد، با آزادی درباور محمد خاتمی سالهای نوری فاصله دارد. ؛ همان فاصله نوری که گفتمان "آزادی" و اندیشه "نظام" را از هم دور می کند. محمد خاتمی در تجربه روزانه یک رئیس جمهوراسلامی ـ– ونه در رمانتیسیسم یک آزادی خواه با اندیشه جمهورناب -ـ یک دست خود را در دستان "نظام" و دست دیگرش را در پنجه های "ما" ـ طبقه متوسط ـ دیدو کوشید این دو دست را بهم برساند. تلاشی آرمان گرایانه است. این دو دست دیگر در دوسوی تاریخ ایستاده اند. پنجه شکسته طبقه متوسط به دست آهنین آلوده به خون "نظام" نمی رسد. عصر تاریخی این پیوند را غیر ممکن ساخته است. و محمد خاتمی نه میرزا تقی خان امیر کبیر است که هزاران بهائی را شمع آجین کند و خود در حمام فین رگ هایش را بروی تاریخ بگشاید؛ و نه دکتر محمد مصدق که راه خانه گیرد و دست آشتی بسوی استبداد زمانه دراز نکند. ایندو هیچکدام از جنس قدرت هائی که در صدد اصلاحش برآمدند، نبودند. بیرون از "نظام" حاکم جای نداشتند، اما از"جنس" آنهم نبودند. محمد خاتمی با هزار ریشه به سنت و اسلام و حکومت وصل است ؛و تازه دو دوره نشستن بر صندلی ریاست جمهوری، جایگاه سیاسی او را در طول نظام قرار داده است و نه درعرض آن. و همه اینها بدورانی است که قدرت حاکم در جمهوری اسلامی به روزگار هنری هشتم در قرن شانزدهم میلادی انگلستان و زمانه ناصرالدین شده درایران قرن نوزدهم بیشتر شبیه است. شاه انگلیسی نخست وزیر اصلاح طلب خودرا گردن زد و پادشاه ایران به فرمان گشودن رگ امیر کبیر داد که براه اصلاحات می رفت. دراین بستر حکومت خشن خدایگانی، محمدخاتمی بر سرشت خود، دستش را نرم نرمک از پنچه های منتظر مردم بیرون کشید. این را یارو مشاور نزدیکش محمد علی ابطحی از نزدیک و زودتر دید ودر مصاحبه ای گفت. همه رویدادهای متنوع و متعدد دوران دوم ریاست جمهوری محمدخاتمی هم اینرا تائید می کند. و بعد هم در رخدادهای سال ۸۸ به اوج رسید. می شد فریاد زد: خاتمی کجائی؟ خاتمی کجائی؟و او را درمتن واقعی خود پیدا کرد که اینروزها در نامه تو ضیحی اش بار دیگر به صراحت اعلام می شود: "اقدام من از منش و بينش سياسی و فکری من و آن چه به آن باور دارم و پای بندم ريشه می گيرد. من براساس راهبرد اصلاح طلبانه به آشتی ملی و بازگشت به آرمان های اصيل انقلاب و قانون اساسی و ايجاد فضای همدلی و مشارکت همگان دعوت کرده و می کنم. در هر اقدام سياسی در نظر گرفتن مصالح و شرايطی که نيروهای فعال در داخل کشور با آن مواجه اند ضرورت دارد..... به جای هرگونه توجيهی، چه از سر افراط و چه از سر تفريط، درستی تصميم هايی در جهت منافع و مصالح ملی و پيشبرد اصلاحات در درون نظام جمهوری اسلامی گرفته می شود اولويت پيدا کند و ان شاء الله گشايش در کارها فراهم آيد."این دقیقا همان محمدخاتمی است که بود، هست و می تواند برای همیشه هم باشد. او شاید از معدودترین کسانی هم باشد که در صد سال اخیر بهر دلیل در صحنه سیاست ایران حاضر شده و برمنش و روش خود استوار مانده اند؛ بااین تفاوت که سیمای معتدل، نرم گو و مهربان خاتمی منحصر بفرد هم هست. این محمد خاتمی از منظر "واقعیت" از "ما" ـ– طبقه متوسط پیگیر گفتمان آزادی ـ– نیست. و بر "ما" هم نیست. او می کوشد تیغ استبداد را کند سازد و هدفش درنهایت "اصلاحات در درون نظام جمهوری اسلامی" است و این یعنی حفظ "نظام" واقعا موجود در چهار چوب حقوقی "اسلام". این خواست، با کوچکترین حلقه گفتمان "آزادی"، بیشتر همپوشی ندارد. بروشنی آفتاب پیداست که محمد خاتمی درموضع "تحریم "- یعنی نفی چهار چوب حقوقی "نظام"- نمی ایستد. اگر "واقعیت" محمد خاتمی این است که خود درعمل و حرف و نوشته می گوید، دیگر گناه" ما" ست که از او قهرمان می سازیم و در نبرد بی امان اجتماعی حتی پرچم طبقه خود بدستش می دهیم. رویا می بافیم. به انتظار می نشینیم و ناگهان ضربه ای هولناک می خوریم. پایوران سیاسی ـ امنیتی "نظام" که باهم درحال رقابت و علیه "ما" متحدند، بر عکس "ما" واقعیت محمد خاتمی را بدقت می شناسند و در لحظه مناسب مهره اورا در صفحه بغایت پیچیده شطرنج سیاسی ایران حرکتی می دهند که در بازی "برد- برد" تعریف کرده اند. آرایش صحنه با اختصار تمام چنین است: برای نخستین بار در تاریخ سی واند ساله جمهوری اسلامی تقریبا همه نیروهای سیاسی ایران به انتخابات "نه" گفته اند. این واقعیت تلخ که بخش عمده این اتحاد ناگفته حاصل سیاست "نظام" است و نه توافق نیروهای سیاسی، از اهمیت آن نمی کاهد. حضور یا عدم حضور خاتمی بیش ازهمه بسود و یازیان "ما" ست. "ما"ی طبقه متوسط که از گفتمان آزادی دفاع می کنیم. گروههای سیاسی دیگر که جانبدار سیاست های دیگر هستند و بطور موقت و بر سر تحریم انتخابات در کنار "ما" هستند، نه نماینده ای در صحنه سیاسی ایران دارند و نه به دلیل سرکوب می توانند داشته باشند. این محمد خاتمی است که در داخل ایران است. یکی از رهبران جنبش سبز محسوب می شود. برد جهانی دارد و باین ترتیب نقطه طلائی برای پیروزی یا شکست انتخابات است. "نظام" که بقایش نه برگزاری یک انتخابات نمایشی دیگر، بلکه به تفرقه مخالفانش بستگی تام و تمام دارد، بروشنی می داند که محمد خاتمی رای می دهد. امیر محبیان این مهم را در مصاحبه باروز و به نقل از خاتمی می گوید و درست چند روز به انتخابات. و "ما"ئیم که شاید اصلا نمی شنویم که باور کنیم و یانه. روز موعود می رسد. "ما" بارویاهای خود و "نظام" با تکیه بر واقعیت چشم به صحنه می دوزیم. و هنوز ظهر نشده تیر خاتمی از کمان حادثه شلیک می شود. او در محلی دور افتاده رای می دهد. کسی عکس می گیرد و خبرگزاری فارس مخابره اش می کند. تردیدی نیست که "واقعیت" بر "رویا" پیروز شده است. و"ما" دامن کشان بر یکی دیگر از امواج "نظام" می رویم. بسرعت برق و باد تیم های قرمز وآبی شکل می گیرند. ابتدا حضور و رای خاتمی "دروغ" بشمار می آید و عکس ساختگی. سپس شایعات گوناگون از صندوق قدیمی"تئوری توطئه" سر بر می کشد: خاتمی را گرفته اند. تحت فشار بوده. خانواده اش را می خواسته اندبکشند. گفته اند در برابر چشمانت به زندانیان سیاسی تجاوز می کنیم و..... ای "رویا" ی بر باد رفته که چشم بر واقعیت نمی گشائی.... تیم مقابل به پاسخگوئی بر می آیند. بدنه "ما" در فضای مجازی به یک استادیوم بزرگ مبدل می شود. گروهی فریاد می زنند. از سخره خاتمی می آغازد وتا بدترین دشنام ها دامن می گیرد. گروه مقابل از تائید شروع می کند و به نامه های عاشقانه می رسد. هنوز شب نشده رای خاتمی اصل انتخابات را تحت الشعاع قرار داده است. تلفن های ماروزنامه نگاران زنگ می زنند و همکارانمان در رسانه های خارجی جویای واقعیت می شوند. چه از پاسخ ما قانع کننده بگیرند یانه، کارگزاران "نظام" دارند آخرین آجرهای انتخابات بدقت مهندسی شده را خندان خندان روی هم می گذارند و رویاهای "ما" را زیرش دفن می کنند. و دعوا هنوز ادامه دارد. "ما" هنوز هم بعد از انتشار نامه خاتمی به بازی قرمز وآبی ادامه می دهیم. اتحاد نخستین و بی سابقه از حساسترین جاشکسته است. جبهه ای که زیر فشار واقعیت و بناچار تشکیل شده بود، با حرکت دادن یک مهره ضربه کاری خورده و تفرقه بیشتر را در چشم انداز قرار داده است. و "ما" مانده ایم و دریغی دیگر. خورشيد ما يگانگی است که نداريم. يگانه که نيستيم، انديشه و برنامه نداريم و بناچار بر موج ها می رويم، اغلب ساخته و پرداخته "نظام"…. دیروز اسکارو گلشیفته. امروز محمدخاتمی و فردا؟ همین فردا اگر موسوی و کروبی زیر فشار بشکنند و یا اندیشه دگر کنند، چه می کنیم؟ فریادهای قرمز و آبی برای خنک کردن دل، برای فرونشاندن غضب خوب است. بازنده باد و مرده باد نمی توان ایران را از قید هولناک ترین استبداد تاریخش آزاد ساخت. آزادی برنامه می خواهد، یگانگی می طلبد و صحنه نبرد دشوار اجتماعی را، ارزیابی واقعی نیروها و اشخاص سامان می دهد. ازاین منظر قهرمان کار ساز نیست. رویا جز به سراب نمی رسد. چهره های سیاسی را باید در وضعیت واقعا موجود آنها ارزیابی کرد. و محمد خاتمی یکی از این چهره هاست. او نه از "ما" ست و تا این لحظه نه بر "ما". مشی سیاسی او اصلاح "نظام" از درون باهمه مقتضیات آن است. این مشی طرفدارانی هم دارد، هم در نیروهای سیاسی قدیمی ایران و هم در فعالان کنونی در داخل وخارج کشور. در این متن محمدخاتمی و حامیانش و طرفدارانش یکی از گروههای سیاسی متعدد و متفرق ایرانی هستند. نه بانامه عاشقانه می شود این واقعیت را تغییر داد و نه بادشنام می توان زدودش.
محمد خاتمی، محمدخاتمی است. عیبی اگر هست در ماست. چنین گفت فرزانه دوران، شاعر بزرگ ایران، ملک الشعراء بهار
:اين دود سيه فام که از بام وطن خاستاز ماست که بر ماست
وين شعله سوزان که بر آمد ز چپ و راستاز ماست که بر ماست
جان گر به لب ما رسد از غير نناليم… با کس نسگاليم
از خويش بناليم که جان سخن اينجاستاز ماست که بر ماست

نامه بیست و پنجم




یه روز خوب میاد
باورکنید
من وقتی عکس‌های جماعتی از نام آشنایان و مسئولان را در حوالی سال های انقلاب
می‌بینم، تنم می‌لرزد. همهٔ آنانی که در انقلاب و پیروزی آن نقش داشته‌اند، یا به
مرگ طبیعی و مرگی مشکوک مرده‌اند، یا به اسم جاسوس و منافق و عملهٔ استکبار اعدام
شده‌اند و فرار کرده‌اند، یا عطای ماندن را به لقای ما بخشوده‌اند و راهی خارج
شده‌اند، یا به اسم بریده و منافق و فتنه‌گر و بی‌بصیرت از گردونه‌های مسئولیت کنار
گذارده شده‌اند، یا به اسم عاملین فتنه به زندان و در به دری گرفتار آمده‌اند، یا
خود به انزوا در افتاده‌اند و ما را با همهٔ آینده‌ای که برای بلعیدن ما دهان گشوده
تنها گذارده‌اند.
iran-emrooz.net Fri, 09.03.2012, 22:33
نامه بیست و شش محمد نوری‌زادیک: زمان
وزمانهمی‌گفت: بچه‌ها کسالت داشتند. بُردمشان دکتر. نسخه نوشت. رفتم
داروخانه. شلوغ بود و آسیاب به نوبت. نسخه‌ها را دادم و خود به انتظار نشستم. کمی
گذشت. دوستی که نسخه می‌پیچید صدا زد: زینب زمان. رفتم جلو و گفتم: بله، مرد نگاهی
به من کرد و دارو‌ها را به دستم داد. کمی دیگر گذشت. همو صدا زد: ابوذر زمان، رفتم
جلو و رخ در رخ او قرار گرفتم. نگاهی به قد و بالای من کرد و گفت: نکند خودت هم
حسین زمانی! گفتم: درست حدس زدید. من «حسین زمان» هستم.«چهرهٔ درون» هر یک
از ما، ‌گاه در سایهٔ «چهرهٔ بیرون»مان به محاق می‌افتد و فرصتی برای تجلی و
خودنمایی و عرض اندام نمی‌یابد. ‌ای بسا درون هیولاگون یکی از ما در پس چهرهٔ فرشته
گونی که از خود آراسته‌ایم به حیاتی پنهان و مستمر مشغول باشد. و یا بالعکس، یکی از
ما پاک و بی‌آلایش و خواستنی باشد اما دیگرانی که مشتاق ما نیستند، چهرهٔ بیرون ما
را نادرست و سر به هوا تبلیغ کنند.«حسین زمان» از گونهٔ دوم است. که پاک و
بی‌آلایش و خواستنی است اما آنانی که مشتاق او نبوده و نیستند، از او چهرهٔ دیگری
برآورده‌اند. حسین زمان به شوق انقلاب و مردم، درس و آینده را‌‌ رها می‌کند و از
آمریکا به ایران بازمی‌گردد و یکسره به صف جوانانی می‌پیوندد که برای دفاع از
سرزمینشان به صف شده بودند. استعداد و دانش فراوان او از یکسوی و صفای درون او از
دیگر سوی خیلی زود او را در دل هم رزمانش جای می‌دهد. و می‌شود: فرمانده و مسئول. و
یک به یک پله‌های مسئولیت را در همان سنین جوانی در سپاه آن روزگار بالا
می‌رود.خودش می‌گوید: آن روزی که به جرم دخالت در سیاست به زندان و به
اخراج از سپاه محکومم کردند و با وساطت فرماندهان ارشد، و با نگاه به سابقهٔ
درخشانم محترمانه بازنشسته‌ام کردند، ردهٔ تشکیلاتیِ من، سرلشکری بود.آنچه
که حسین زمان به زبان نیاورد و من آن را دریافتم، این بود که او نمی‌توانست یکی از
فربگان بالانشین سپاه باشد که اکنون سر در اموال مردم فرو کرده‌اند. او بخاطر همان
درون پاک و ناب و خواستنی‌اش نمی‌توانست یک پایش را در مجلس و دولت و پستوهای
اطلاعاتی محکم کند و یک پای دیگرش را در اسکله‌های قاچاق.حسین باید از مدار
بالانشینان کنار گذارده می‌شد. آن بالا‌ها جای او نبود. بالایی‌ها به کارهای مهمی
چون: به زیربغل زدن سهام مخابرات، و ورود به مسائل اطلاعاتی و امنیتی، و ورود به
حریم خصوصی و شنود مکالمات مردم، و مچاله کردن سیاست، و مشارکت و گروکشی در دولت، و
افزودن به شمارگان اسکله‌های قاچاق، و پیمانهای بدون مناقصه، و دلارهای نفتی مشغول
بودند و حسین زمان کسی نبود که با آنان همراهی کند.در همان سال‌ها حسین
زمان با صدای زلال خود، روح جوشن کبیر و دعای کمیل را بر می‌کشید و به جان مخاطبش
در می‌انداخت. همین صدای زلال، او را به وادی موسیقی کشاند. موسیقی پاپ. یک پاسدار
رده بالای سپاه و موسیقی پاپ! حساسیت‌ها بالا گرفت. او باید رانده می‌شد. و: رانده
شد. به کجا؟ به هر کجا که ریختش را نبینند. و حسین زمان که حالا مهندسی کارآمد و با
تجربه بود، به تدریس در دانشگاه روی برد. او اکنون سالهاست که به دوراز همهٔ
حساسیت‌های بالانشینان در جزیرهٔ کیش، به تدریس مشغول است. تدریس، آنهم به زبان
انگلیسی.دارایی‌های او بسیار در دسترس‌اند: گذشته‌ای پاک و غرورآفرین در
سپاه، خانه‌ای و خانواده‌ای کوچک اما سر در آسمان پاکی‌ها فرو برده. با آلبوم‌هایی
که هر یک غوغایی از ظرافت‌های موسیقایی با آنهاست. آلبوم‌هایی که هر کدام تصنیف‌های
شوق‌انگیزی با خود دارند و صداوسیما به دستور شخص آقای رییس انتشار آن‌ها را رسماً
ممنوع کرده است.می‌گوید: من و همسرم آنقدر با روح انقلاب جوش خورده بودیم
که مراسم ازدواجمان را در مسجد محل برگزار کردیم. بنده خدایی که به مسجد آمده بود
تا نماز بخواند، بخیال اینکه ما مجلس ختمی آراسته‌ایم، شیرینی‌ای از بساط ما برداشت
و گفت: خدا رحمتش کند.زمان می‌گذرد و در وقایع همین دوسال گذشته او را و
خانواده‌اش را به جرم اغتشاش دستگیرمی کنند و به‌‌ همان مسجد یا مسجد مجاور
می‌برند. جوانکی تفنگ به دوش به حسین قراول می‌رود که: تو کجا بودی آن روز که جوان
های ما با دشمن جنگیدند و بخاک افتادند؟!حسین زمان را من خیلی دیر شناختم.
اما خدای را سپاس که سرانجام، با گوشه‌هایی از چهرهٔ درون او آشنا شدم. او را
پاسداری پاک یافتم. از جنس‌‌ همان پاسدارانی که رفتگانش همت‌ها و باکری‌ها هستند و
ماندگانش علایی‌ها. پاسدارانی که دستشان نه به خون مردم آلوده است و نه به پول‌های
غارت شده از مردم. پاسدارانی که پاک و شریف و خواستنی‌اند. مردمی‌اند. و در کنار
مردم که می‌ایستند، از بساطی که جماعتی از ابن‌الوقت‌ها به اسم سپاه گسترانیده‌اند،
سر به زیر و شرمسارند.پیشنهاد می‌کنم بار دیگر به صدای زلال حسین زمان که
تجلی گر زلالیت درون اوست، گوش دل بسپرید.دو: کجایی آزادی!به
یکی ازهم‌بندی‌های خود در یکی از سلول‌های ۲۰۹ زندان اوین آموختم که برای نوشتن بر
دیوار سلول می‌تواند از درپوش آلومینیومی ظرف‌های ماست استفاده کند. من خود پیش چشم
او ازهمان درپوش آلومینیومی قلمی ساختم و درشت نوشتم: «الملک یبقی مع الکفر ولا
یبقی مع الظلم». و او، که چشم به راه اعدام خود بود نوشت: ‌ای آزادی
کجایی!؟این روز‌ها بیش از دوسال ونیم از زندانی شدن بی‌دلیل جوانانی چون
مجید درّی و مجید توکلی و عماد بهاور می‌گذرد. جوانانی که نهایتاً می‌شد با اخذ یک
تعهد نامه آنان را به سرکلاس درسشان فرستاد و با زندانی کردنشان، از آنان،
کینه‌ورزانی رام نشدنی برنیاورد.مجید درّی اکنون در زندان بهبان زندانی
است. به جرم‌های خنده داری از قبیل اقدام علیه امنیت ملی و تبانی و شرکت در
اجتماعات غیرقانونی. من می‌گویم: حکومتی که تن آمریکا و هفت پشت او را لرزانده،
حکومتی که الگوی حرکت‌های اسلامی در منطقه است، حکومتی که همهٔ کفر در برابر
اقتدارش به زانو در افتاده‌اند، حکومتی که خواب راحت را از چشم جهانخواران ستانده،
حکومتی که پشتش به خدا و موشک‌های شهاب و پاسداران و بسیجیان جان بر کف گرم است،
حکومتی که برای آیندهٔ جهان و بشریت طرح و برنامه دارد، آخر چرا باید نگران
پیامک‌ها و ایمیل‌های مردم باشد و برای صیانت از آسیب‌های اینترنتی یک تشکیلات
بسیار مقتدرانه عَلم کند؟ جز اینکه باور کرده که: مردم تونس با همین اینترنت همدیگر
را خبر کردند و با افزودن آگاهی‌های اجتماعی و سیاسی، حاکم مستبدشان را فراری
دادند؟من می‌گویم: راه برآگاهی مردم نمی‌توان بست. و البته ما اگر در مسیر
آگاهی مردم سنگ اندازی کنیم، گر چه بتوانیم یک چند وقتی بر خر مراد بنشینیم و خوش
باشیم اما خواه ناخواه،‌‌ همان جهلِ منتشرشده، و همان سنگ‌های پیش پای آگاهی، دست
به گلوی ما می‌برند و کار ما را می‌سازند. این‌ها که من می‌گویم، سنت‌های حتمی و
تاریخی‌اند.راستی چرا نگویم: من رنج می‌برم وقتی مجید درّی را در زندان
بهبان، دو سال و نیم زندانی می‌بینم، بدون یک روز مرخصی حتی، و آدمهای آسیب‌زایی
چون محمدرضا رحیمی و احمدی‌نژاد و جنتی و سید احمد خاتمی و علم الهدی و شیخ صادق
لاریجانی را که بر مسند بسیاری از فرصت‌های مادر مردهٔ این مردم خیمه خوابانده‌اند
و ضایعه پشت ضایعه پدید می‌آورند و از سفره‌ای که سیر از او می‌خورند، سیر نیز
نمی‌شوند.انصاف هم خوب چیزی است. یک لحظه تجسم کنید آن کسی که دو سال ونیم
بدون مرخصی زندانی است و اسمش مجید درّی و مجید توکلی است، فرزند پدر و مادری است
که عاطفه دارند. انسان‌اند. خدایی دارند. حقوقی دارند که ما لاجرعه آن حقوق را سر
کشیده‌ایم.‌ ای امان از فردا. ما که مقتدر و بی‌شکستیم، چرا باید از یک جوان مثل
مجید درّی و مجید توکلی بترسیم؟ از آن‌ها ترسیدیم، از پیامک و ایمیل مردم چرا
می‌ترسیم؟ بیش ازدو سال و نیم زندان؟ بدون یک روز مرخصی؟ ما با این تحکم‌های خشن چه
چیزی را ثابت می‌کنیم؟ اقتدارمان را؟ بله؟ اقتدارمان را؟ اقتدار آنجاست که: حاکمانی
نه بر ترس، بل بر فهم مردمان حکومت کنند. و اگر به توفیق همه جانبهٔ خود بسیار
محتاجند: بر دلشان. یک جوان، دو سال نیم زندان، بدون یک روزمرخصی! عجب
اقتداری!سه: تنهایی خوف‌انگیزباور کنید من وقتی عکس‌های جماعتی
از نام آشنایان و مسئولان را در حوالی سال‌های انقلاب می‌بینم، تنم می‌لرزد. همهٔ
آنانی که در انقلاب و پیروزی آن نقش داشته‌اند، یا به مرگ طبیعی و مرگی مشکوک
مرده‌اند، یا به اسم جاسوس و منافق و عملهٔ استکبار اعدام شده‌اند و فرار کرده‌اند،
یا عطای ماندن را به لقای ما بخشوده‌اند و راهی خارج شده‌اند، یا به اسم بریده و
منافق و فتنه گرو بی‌بصیرت از گردونه‌های مسئولیت کنار گذارده شده‌اند، یا به اسم
عاملین فتنه به زندان و در به دری گرفتار آمده‌اند، یا خود به انزوا در افتاده‌اند
و ما را با همهٔ آینده‌ای که برای بلعیدن ما دهان گشوده تنها
گذارده‌اند.خوب که نگاه می‌کنم می‌بینم شخص رهبر با جماعتی قلیل تنها مانده
است. درست دراوضاع و احوالی که «دشمن قدار» به تعبیر خود رهبر، در آن سوی غفلت ما
مترصد یک فرصت مغتنم است. این تنهایی اولین عارضه‌اش سرکوب اعتماد بنفس جامعه‌ای
است که به شدت نیازمند اعتماد بنفس است. ما چه بخواهیم و چه نخواهیم، یک خانه در
میان به مردمی برمی‌خوریم که یا یکی از عزیزانشان را اعدام و بی‌آبرو و متواری
ساخته‌ایم، یا به زندانشان درانداخته‌ایم، یا کاری کرده‌ایم که به مرگ ناگهانی و
سرنگونی عاجل ما مشتاق باشند.یک بار با دقت به عکس‌های آن دوران نگاه کنیم
و به این پرسش ساده پاسخ دهیم که: چه کسی و یا چه کسانی از تیرهای تهمت و نفرت و
دسیسه‌های دلخراش ما جان سالم بدر برده‌اند؟ آنان که ما بر اسمشان خط کشیده‌ایم آیا
چه سبقه‌ای داشتند و اینان که مانده‌اند چه وزن و چه ملاطی دارند؟شرمنده‌ام
که بگویم: جای همهٔ آنانی را که مرده‌اند و کشته شده‌اند و به تهمت‌های درست و
نادرست ما رانده و زندانی شده‌اند، جماعتی از پاسداران و روحانیان اطلاعاتی و
امنیتی و آدمهای کم بنیه پرکرده‌اند. و این،‌‌ همان بُهت بزرگی است که ما را به سمت
جامعه‌ای شبیه کرهٔ شمالی و شورویِ سابق شتاب می‌دهد. و البته فرشِ سرنوشت همانان
را نیز پیش پای ما پهن می‌کند.چهار: دربارهٔ خاتمی و کاری که
کردابتدایی‌ترین حسی که از کار آقای خاتمی در آن روستای دماوند به جان آدمی
چنگ می‌برد این است که او را از گردونهٔ اعتماد خود به دور اندازیم و او را با
سرانجامی که منفک از مردم معترض برای خود رقم زده است تنها گذاریم. خاتمی در آن
روستا به آرمان‌ها و خواست مردمی که برای تغییر ساحت‌های نادرست این نظام خون
داده‌اند و آسیب دیده‌اند، جفا کرد و خواه ناخواه آسیب‌ها و خسارت‌های فراوانی را،
هم برخود و هم برهمان خواست‌ها روا داشت.اگر این حس ابتدایی را ورق بزنیم
به این توجیه درست یا نادرست دست می‌یازیم که او: برای بقای این نظام و پرهیز از
روزهای تلخ و پرآشوب، نیازمند یک باب گفتگو بوده است. این باب گفتگو را اگر حاکمیت
از او دریغ می‌کند چرا خود او این در را به روی خود و به روی مردمی که معترضند
ببندد؟ از این منظر که به آن روز خاتمی در آن روستا بنگریم، باید به او و به میزان
دوراندیشی او حق بدهیم. گر چه من خود شخصاً کار او را نپسندیدم و با اعتنا به
روزهای پیشینی که او همچنان بر پرهیز از حضور در روز انتخابات پای می‌فشرد،
رویه‌های دیگری می‌توانست پیش آورده شود، اما با اینهمه باید باور داشت که خاتمی
محل مراجعه و دلبستگی مردمان بسیاری است که هنوز و همچنان روی به او دارند و چشم به
راه جسارتی و خیزشی از او روزشماری می‌کنند.من می‌گویم: ما چه از خاتمی
آزرده خاطر باشیم و چه نباشیم این مهم را نباید از ذهن خود دور بداریم که او در
معادلات سیاسی کشورمان سهم عمده‌ای داشته و دارد. نکند بخاطر شرکت او در انتخابات
اخیر، یکسره از او دل بکنیم و بی‌اعتنا از مناسبات پس پرده‌ای که خاتمی را تا پای
صندوق رأی برده است، روی به انشقاق و گسست بریم و جمعیت خود را به سرگردانی ترغیب
کنیم. همین!پنج: داستان حسادت‌های ریشه‌دارمعمولاً این مثل در
میان هنرمندان رواج دارد که «حسادت هنری» با زندگی هنرمندان امتزاج دارد. آنان
باهمهٔ تعارفاتی که برای هم ردیف می‌کنند، از توفیق دوست جانی خود نیز رنج می‌برند
و به سرنگونی هنری او مشتاق ترند. این حسادت هنری اگر در میان هنرمندان با طیفی از
رنگین کمانی حس و حال آنان پذیرفتنی باشد، از جانب دولتمردان ما پذیرفتنی که نیست،
زشت نیزهست.توفیقات جناب اصغر فرهادی در مجامع هنری جهان، آنچه که در ظرف
مدنیت ما نهاد، فهم و هنر و درخشش برای کشورمان است، و آنچه که در کاسهٔ مسئولان
ارشاد و سیاسیون دولتی و وجیزه‌های فرمایشی آنان نهاد،‌‌ همان حسادتی است که اگر
تاییدش کنند به جان کندن خودشان می‌انجامد و اگر بی‌خیال از کنارش عبور کنند، به
فرسودن و تباه شدن خودشان در مجامع هنری می‌انجامد.با اینهمه، ظهور فرهادی
در این سطح، آن سوتر از آزردگی بی‌دلیل جماعتی از دولتی‌ها و هنرمندان دولتیِ ما،
ظهورعزت و سربلندی برای همهٔ ایرانیان است. قرار نبوده و نیست که عزت و سربلندی
همچنان بلوکهٔ خاندان خودی باشد. فردی همچون فرهادی نیز که بزعم ما یک ناخودی است
می‌تواند برای وطنش شکوه و شرم و شوق بیافریند. با آنکه معتقدم فرهادی بسیار بیش تر
از بسیاری از خودی‌ها برای ما سرفرازی آورده است. و من‌ ای خدا چه رنجی می‌برم از
این داستان انشقاق‌گرِ خودی و ناخودی.فرهادی و اندیشهٔ مبارکش، برای ما
احترام پدید آورد. همچنانکه ورزشکاران ما آنگاه که درعرصه‌های جهانی می‌درخشند و
شوق جانانه‌ای به لایه‌های عاطفی و غرور آحاد جامعه می‌دوانند، درخشندگی فرهادی نیز
به جان افسردهٔ فرهنگی ما انرژی زایدالوصفی تزریق نمود. بسیار بیش از آنچه که همهٔ
هیمنهٔ دستگاهی چون وزارت ارشاد و تبلیغات اسلامی از عهده‌اش برآیند.فرهادی
فرزند ایران و فرزند زمانهٔ خویش است. استادی او علاوه بر اشراف هنری‌اش که همچون
یک بافندهٔ زبردست قالی، تار و پود اثرش را به هم تنیده و نقشی بی‌بدیل پدید آورده،
در این است که در مخمصهٔ ممیزی‌های تمام نشدنی و رایج هنری ما، به خلق این اثر بدیع
توفیق یافته است.به امید روزی که فرهادی به میهنش بازآید و وزیرارشاد به
نمایندگی از طرف کوچک و بزرگ این مردم دستش را ببوسد. مثل بوسه‌ای که ما بردست و
بازوی رزمندگان سال های دفاع مقدس خود می‌زدیم و با جان و دل پاسشان
می‌داشتیم.شش: شیر یا خط!ما قرار است با انتخابات چه چیزی را به
خودمان و به دنیا بفهمانیم؟ لابد اینکه: مردمان ما بر چند و چون مقدرات قانونی خویش
مستقرند و با اشراف برقانون، مسیر حرکت کشور خویش را خود تعیین و ترسیم می‌کنند.
خوب، بسیار خوب، منتها این انتخابات یک دورخیز کلی دارد و یک کنایهٔ جزیی. دور خیز
کلی‌اش این است که نمایندگان واقعیِ مردم – بله، نمایندگان واقعی مردم – به مجلس
راه یابند. و کنایهٔ جزیی و بطئی‌اش این است که: این واقعی بودن نباید «نمایشی»
باشد. مثل‌‌ همان کاری که صدام می‌کرد و به‌‌ همان چیزی که از پیش مشخصش کرده بود
دست می‌یافت.من می‌گویم: ما با ایجاد تنگناهای بسیار، همهٔ کارآمدان و
منتقدان و خیرخواهان جامعه را به اسم‌های مختلف وبه بهانه‌های گوناگون
ازمدارحضوردرانتخابات بیرون راندیم. ماندند جماعتی که باب میل ما هستند. مطیع و حرف
گوش کن و مجیزگوی. برگزاری انتخابات در میان این جماعتِ نرم و بی‌تپش که انتخابات
نیست. شیر یا خطی است به معنی اینکه: فعلا تو بیا و تو بمان. بویژه با راندن و
دورساختنِ هر معترضی که بتواند به همین شیر یا خط نمایشی ما سر بکشد واز میزان
استقبال مردم خبر بگیرد، وهمچنین تسلط دربست و بی‌خلل ما به زیروبالای انتخابات،
داستان اعلام نتیجهٔ نهایی را نیز به قدرواندازهٔ کرم خودما بند می‌کند. و نه به
آنچه که رخ داده.پس نمایندگان این دورهٔ مجلس، بدیهی است که نمایندگان
واقعی مردم نیستند. شأن فضائلشان‌‌ همان شأن گل یا پوچی است. که بود ونبودشان تنها
به پرکردن فضای پوک مجلس محتضرمی ارزد. این را منِ منتقد نمی‌گویم. عقل جمعی و
تعریف رایج انتخابات می‌گوید.در حقیقت ما با ضرب و زور، جماعتی را به اسم
نماینده به مردم حقنه کرده‌ایم و حالا با سماجت از مردم می‌خواهیم بخاطر واگشایی
مجلسی با این کیفیت، پابکوبند و شادمانی کنند. واین البته قبول می‌فرمایند که شدنی
نیست. منظورم این است که خدای متعال یک خصلتی در بنی‌بشر به ودیعه نهاده که با
آدمهای عاریتی حال نمی‌کند. و این باز البته تقصیر ما نیست. به‌‌ همان ودیعهٔ الهی
مربوط است.هفت: باجناقی با کفش‌های کتانیدیشب عروسی بود. عروسی
خوبان. عروسی نبود. یک فیلم خوب و خوش ساخت بود گویا. به قول یکی از جوانان مجلس،
می‌شد اسم این فیلم را «باجناقی با کفش‌های کتانی» نهاد. که عروس، دختر جناب مهندس
محمد توسلی بود. و داماد، از طایفه‌ای که مستحق این عروس و خانوادهٔ سرشناسش
می‌نمود. پدرعروس اما ماه‌ها در زندان بود. با آن کهولت سن. و با سوابقی که داشت.
اولین شهردار تهران بعد از پیروزی انقلاب. والبته با طعمی از زندانهای زمان شاه. و
زندانهای اسلامی ما. جرمهای زمان شاه اگر براندازی بود، جرمهایی که ما برای او
تراشیده بودیم، مضحک تر از مضحک بود: امضای یک بیانیه!خوشبختانه این حداقل
عقلانیت از زندانبان ما زدوده نشده است که به این پدر اجازه ندهند دو ساعت مانده به
مراسم به مجلس عروسی دخترش نیاید. آمده بود. دوساعت مانده به مراسم از زندان آزادش
کرده بود. البته چهل و هشت ساعته. که سر ساعت هشت صبح شنبه برمی‌گردی. پدرعروس،
مهندس محمد توسلی، با چهره‌ای که درون بی‌آلایشش در او موج می‌خورد به میهمانان
خوشامد می‌گفت. باهمان خوی خیرخواهی و وِزانت بزرگان نهضت آزادی. که بزرگان نهضت
آزادی نیز در این مجلس بودند. از پیر تا جوان.عروس نیز عجبا که ماههای
طولانی زندانی کشیده بود. و هنوز نیز باید گوش به زنگ زندان باشد. که بیا و مابقی
دوران محکومیتت را بگذران. عروس اما‌‌ همان بود که خبر زیرگرفتن آن اتومبیل نیروی
انتظامی را و کشته شدن یکی از مردم معترض را به گوش جهانیان رسانده بود. جای آن
راننده و آن قاضی خالی. راننده‌ای که آدم کشته بود و اکنون آزاد بود، و قاضی‌ای که
دست به زندانی کردنش روان است و همچنان با چرخش قلمش بی‌گناهان را به زندان
درمی‌افکند و بهشت برین را نیز همو زن مجاهدهٔ خود نمی‌پندارد.باجناق داماد
نیز زندانی بود. جناب مهندس فرید طاهری. من اما توفیق این را داشتم که در زندان
اوین یک چند وقتی از فهم و ادب فراوان او ارتزاق کنم. دیشب ناگهان خبر درگرفت که
فرید نیز در راه است.‌ ای عجب! چه می‌شنویم؟ من چقدر مشتاق این لحظه بودم. که فرید
را ببینم و برای لحظه‌ای هم که شده از تماشای ادب فراوانی که در حرکات و گفتار و
اندیشهٔ او خانه کرده بود، محظوظ شوم. گفتند از زندان به منزل رفته تا لباس عوض کند
و به مجلس عروسی بیاید.تا اینکه: فرید آمد. باجناق آمد. باجناق با کفش‌های
کتانی آمد. و با رویی گشاده و ادب فراوان و اشک‌هایی که برای هالهٔ سحابی رو به
شوهر هاله فرو ریخت. چه آرامشی در صورت این مرد بود. و من محو تماشای او بودم.
خدایا تو خوب می‌دانی دماوند را از کجا برآوری. من دماوند را در برابر این محفل
ساده و صمیمی و پاک، حقیر یافتم. جالب آنکه باجناق، برای تعویض لباس به خانه رفته
بود اما بعد از تماشای قد و بالای خانه، متعمدانه با‌‌ همان لباس زندان و با‌‌ همان
کفش‌های کتانی به مجلس عروسی آمده بود. جای عماد بهاور و خیلی‌های دیگر در این مجلس
خالی می‌نمود.من هیچگاه طرفدارهیچ حزب و دسته‌ای نبوده‌ام. هرگز. اما چرا
طرفدار ادب و انصاف و خیرخواهی هر جماعت و هرانسانی که علَم انسانیت برافراشته
نباشم؟ بویژه هموطنانم. و بویژه آنانی که این روز‌ها زندانی جفا‌ها و کینه‌ورزی‌های
شخصی مایند.هشت: یه روز خوب میاد!ای خدا، روزی درهمین
نزدیکی‌ها، مردمان ما نخواهند ترسید. نویسندگان و هنرمندان ما نخواهند ترسید.
نمایندگان ما نخواهند ترسید. و بجای همهٔ آنانی که نخواهند ترسید، دزدان در هر
لباس، چه سپاهی و چه اطلاعاتی، چه روحانی و چه غیرروحانی خواهند ترسید.روزی
در همین نزدیکی‌ها، مجلس، از شأن سرنگونِ فعلی‌اش، به شأن «عصارگی فضائل مردم» باز
خواهد رفت. و نمایندگان، بجای ترس و جهل، فهم را برخواهند کشید.روزی در
همین نزدیکی‌ها نمایندگان نترس ما، ویژه خواران و سپاهیان قاچاقچی را، و هیولا‌ها و
نامحرمان اطلاعاتی را شناسایی خواهند کرد، وپس از سپردن آنان به دست یداللهی قانون،
دستگاههای مخوف پس پردهٔ آنان را متلاشی خواهند کرد.روزی در همین
نزدیکی‌ها،‌ ای خدا، بانوان بی‌حجاب و فهیم ما، شانه به شانهٔ بانوان فهیم و با
حجاب ما، به مجلس ملی ما راه خواهند یافت. و برای همیشه، نکبت اجبار را از ساحت دین
به نمایش خواهند گذارد. چه می‌گویم؟ روزی در همین نزدیکی‌ها، از همان تریبون مجلس،
کمونیست‌های خوب سرزمینمان ایران، برای احقاق حقوق همه، بویژه برای حقوق خداباوران
گریبان خواهند درید.روزی در همین نزدیکی‌ها، تنِ اطلاعاتی‌ها و تن پاسداران
خاطی ما، از افشای خطا‌هایشان خواهد لرزید. چرا که نمایندگان راستین ما، به هزارتوی
آنان اشراف خواهند ورزید و با افشای هرخطا، باعث و بانی‌اش را به چوب قانون خواهند
سپرد.روزی در همین نزدیکی‌ها،‌ ای خدا، دزدان در هر لباس، چه خودی چه
ناخودی، از ترس نمایندگان شجاع ما به هزار سوراخ خواهند خزید. و دست کاوشگر قانون،
با اقتدار آنان را از سوراخ‌های اختفا بیرون خواهد کشید. این شعار نکبت بار «به
دزدی‌های من و دوستانم کاری نداشته باش تا به دزدی‌های تو و دوستانت کاری نداشته
باشم» خاک خواهد خورد و بجای آن شعار «من دوست و دوستدار توأم تا جایی که خطا نکنی.
که اگر خطا کردی همین منی که دوست توأم با بند بند قانون در برابرت خواهم ایستاد.
تو نیز اینچنین باش با من» بر پیشانی مجلس و احزاب ما خواهد نشست.روزی در
همین نزدیکی‌ها، هرگز، فرد بی‌مایه و بی‌تجربه‌ای از صدفرسنگی مسندهای دستگاه قضا
عبور نخواهد کرد. تا از ترس افشای پروندهٔ برادرانش، به دزدان پرونده‌ساز کرنش کند.
روزی که دستگاه قضا، با علم و انصاف و عدالت و آزادی آشتی خواهد کرد. و پوسیدگان و
رابطه‌بازان از زیر و بالای مسندهای آن بیرون رانده خواهند شد.روزی درهمین
نزدیکی‌ها، جوانان ما، جوانی خواهند کرد. و جام نشاط را، و آزادی و امنیت را، با
تمام گوارایی‌اش سرخواهند کشید. روزی که جوانان ما ما را خوهند بخشود. و با ما آن
نخواهند کرد که ما با آنان کردیم.روزی در همین نزدیکی‌ها، روحانیان عتیقه و
دخالت‌گر و آسیب‌زای ما به انزوا فرو خواهند شد، و روحانیان پاک نهاد ما بر منبرهای
درایت خواهند نشست و قفل سخن را خواهند شکست. روزی که روحانیان آزادهٔ ما، برای زخم
دل نسل‌های آزردهٔ ما خواهند گریست. و پیش پای آسیب‌دیدگان ما به زانو در خواهند
نشست و طلب بخشایش خواهند کرد. و ما برای روحانیتی که در این ملک به خاک افتاده و
از گردونهٔ اعتبار دورمانده، راه خواهیم گشود. روزی که دین، از دست دخالت‌های
کودنانهٔ ما و از دست بی‌کفایتی‌های مکرر ما نفس راحت خواهد کشید و در جایگاه
بایسته‌اش جلوس خواهد کرد.روزی در همین نزدیکی‌ها، علم، به محافل علمی ما
راه خواهد یافت. و دانشگاههای ما با علم و تحقیق و تجربه خواهند آمیخت. روزی که
جوانان تیزهوش ما آبروی ازدست رفتهٔ علمی ما را نه دریکی دوشاخهٔ نمایشی، بل در
تمامی رشته‌ها و شاخه‌ها باز خواهند آورد.روزی در همین نزدیکی‌ها،
سفرکردگان و قهرکردگان و نخبگان به میهنشان ایران بازخواهند گشت و ریسمان بازسازی
این سرزمین زخمی را به دست خواهند گرفت.روزی درهمین نزدیکی‌ها، میلیارد‌ها
پول بی‌زبان مردم را به اسم یارانه، به جای اینکه خرج حق‌السکوت ندانم کاری‌های خود
کنیم و مفت از کفَش بدهیم، در مسیر احیای زیر ساخت‌های اقتصادی کشور سرمایه گذاری
خواهیم کرد و نرم نرم نکبت بیکاری را از سر و روی جامعه خواهیم روفت.روزی
درهمین نزدیکی‌ها، راه را بررواج اعتیاد خواهیم بست وبه صورت آنانی که درهرلباس از
ترانزیت مواد مخدر میلیارد‌ها دلار به جیب زده‌اند تف خواهیم کرد.روزی در
همین نزدیکی‌ها، ارادتمندانه به خانواده‌های شهدا و جانبازانی که همچنان در کنار
آسیب‌ها و آسیب زایان ایستاده‌اند، نشانی کسانی را خواهیم داد که جفاکارانه از شهید
و جانباز برای خود فرصت‌ها پدید آورده‌اند و کار و کسب‌ها آراسته‌اند و به
خواسته‌های این مردم آرزو به دل خیانت کرده‌اند وخندیده‌اند.روزی درهمین
نزدیکی‌ها، بسیجیان ما باورخواهند کرد تعریف بسیج وبسیجی، درخدمت به مردم خلاصه
می‌شود و نه نگاهبانی از منافع دیگرانی که حسابهای پنهان دارند و نگاه کاوشگر مردم
برای آنان مزاحمت است. روزی که بسیجیان ما خواهند دانست چه کلاه گشادی به سرشان
رفته است. روزی که آنان چوب و چماق را دور خواهند انداخت و در کنار مردم خواهند
ایستاد و به صف آنان خواهند پیوست.این‌ها که گفته آمد، ‌ای خدا، رؤیا نیست.
آرزوهای ناشدنی نیست. آرمان‌های بدیهی و دم دستی مردمی تحقیرشده وغارت شده است. که
به چشم خود درهمین ترکیهٔ مجاور، سالهاست همین‌ها رواج یافته و شوق‌آفرین می‌بینند
و افسوس می‌خورند. ‌ای خدا می‌بینی کار ما ایرانیان به کجا فروشده؟ که حسرت این
روزهای ترکیه ما را بگدازد؟!نه، روزی خواهد آمد که ما قدرهم را خواهیم
دانست واز اشکهای هم برای عاطفه‌های خراش خورده استمداد خواهیم گرفت. روزی که ما
قامت برخواهیم افراشت. روزی که شاد خواهیم بود و به روی هم و به روی زندگی غش غش
خنده خواهیم زد. روزی که زندگی خواهیم کرد. روزی که خدا را در کنار خود شانه به
شانه خواهیم دید. روزی که خندهٔ خدا را خواهیم شنید. روزی که اشک شوق مجال گفتگو از
ما خواهد ستاند. روزی که زمین به پاهای محکم ما غرور خواهد ورزید. به امید آن
روزهای نچندان دور. نگران نباشید: «یه روزخوب میاد…..»محمد نوری
زادنوزدهم اسفند ماه سال نود




-->
Iran Emrooz(iranian political online magazine)iran
emrooz©1998-2010
editor@iran-emrooz.net

سید مجروح



سیّد مجروح
والد بمانعلی
iran-emrooz.net Thu, 08.03.2012, 2:06
برتولت برشت اثری به نام «سقراط مجروح» دارد که آن فرزانه را
اندیشه ورزی چیره دست می‌نمایاند که در عین حال دچاراین ضعف هم هست که به اندک هول
و رعبی زهره‌اش آب می‌شود و بیش از همه از خون و کشتار بیزار است. از بد حادثه او
را به جنگی می‌برند. وقتی چکاچاک سلیح و عربده جنگاوران را می‌شنود و گرد و خاک
آوردگاه و کالبدهای به خون آعشته را می‌بیند، دلش سخت خالی می‌شود و بی‌سرو صدا به
گوشه‌ای می‌گریزد. اما از شوری بخت هنگام گریز خاری بدخیم در پایش می‌خلد و از درد
جانکاهش فریادی سهمناک بر می‌کشد. دشمنان که در همان گوشه کمین کرده بودند از صدای
فریاد وی به وحشت می‌افتند و روی به هزیمت می‌نهند. سپاهیان آتنی هم فریادش را چون
آوای هشداری می‌شنوند و به سویش می‌شتابند و کار دشمنان گریزان را یکسره می‌کنند.
آنگاه وی را که، به گمان، می‌خواسته است یک تنه صفوف دشمن را درهم شکند بر دوش
می‌گیرند و با عزت و شکوهی شایستۀ دلاوری بی‌بدیل، با غریو و هلهله به پایتخت بر
می‌نشانند.این روزها کسانی از حضور حجت الاسلام سید محمد خاتمی در مضحکه
انتخابات یکه خورده و به تفسیرهای مصلحتی، توجیهی یا صادقانه پرداخته‌اند، گاه او
را دریچه‌ای انگاشته‌اند که برای سازش با حکومت جابران جائر باز می‌باید گذاشت[۱] و
گاه وی را منجی فداکاری دیده‌اند که طعن و لعن عجولان را به جان می‌خرد تا در
بزنگاهی تاریخی، رستگاری جان و جهانی را به ارمغان آورد[۲]. هرچه هست هرکسی از ظن
خود یار او می‌شود. می‌توان با پاکدلانی که با ناباوری به کنش وی می‌نگرند و برایش
دل می‌سوزانند همدل شد و رؤیای آرمانی آنان را ستود. چیزی که هست سنجه صداقت هر
انسانی و به ویژه سیاست‌ورزان، نه نیّت که محک تجربه و میدان عمل است. کردار سیاست
بازی با آن پیشینه را نباید به گونه رفتاری فردی نگریست. ناگزیر مسئله پا گذاشتن یا
نگذاشتن به میدان سیاست یا تلقی بازیگران آن صحنه از قدرت است، آنجا که بینش و کنش
هرکس بر زندگی دیگران اثر می‌گذارد. چنین است که سلوک سیاستکاران، خود گویای ارج
ایشان در دامگه حادثه، در بطن جامعه و در وجدان جمعی ملت‌هاست که به مقتضای سرشت یا
به فرصت‌یابی برای خویشتن چنین یا چنان می‌کنند. در گذار خونبار سی و سه ساله ایران
باید دید که بنیاد ظلم را چگونه نهادند و چرا بدین غایت رساندند و چه کسانی بر آتش
آن دمیدند.با نگاهی گذرا به کارنامه این فرد به سهولت می‌توان دریافت که او
نیز از همان طایفه روحانیون و نمود برگزیده خرده فرهنگی است که در فرصتی تاریخی بر
کشوری زرخیز و جایگاه مردمانی هوشمند دست انداختند و بود و نبودشان را به تاراج
بردند. زنده یاد احمد کسروی وقتی گفته بود که ایرانیان حکومتی را به علمای شیعه
بدهکارند، اما آن رادمرد از ربح برهم انباشته این دین چیزی نگفته بود، تا هشداری به
نسل‌های آینده داده باشد. با قدری تساهل می‌توان گفت که این روحانی ناخواسته به
میدانی افتاده است که مرد آن نبوده و آنچه کرده و می‌کند از ترس و ندانم کاری بوده.
مثل سقراط. با این فرق که او به لطف بزدلی‌اش، دشمنان کشورش را رمانید، اما این
آنان را بر سرنوشت ملتی چیره‌تر گردانید؛ بیست میلیون رأی در اعتراض به توحش خلافت
را به پای فرمندی خویش نوشت و بدان غره شد و آرزومندانی را هم گرد خویش فراهم
آورد.اما حق را به کسانی هم باید داد که در این ساده انگاری تردید روا
داشته و مکر و تزویری که به آن طایفه نسبت داده می‌شود را با سرشت وی نیز آغشته
می‌انگارند. نشانه‌های آن کم نیست: همو وقتی دولت موقت با هزار مشکل اجتماعی و
سیاسی پس از انقلاب دست به گریبان بود به میدانش فرستادند تا فحش و فضیحت بار رئیس
آن کند که، خود بیچاره، در چنبر حوادث گیر افتاده بود[۳]؛ در سوک جلاد اوین مرثیه
سرداد [۴]؛ آدمکش‌ترین قاضی شرع را ستود و در صدر مصطبه قدیسانش نشاند[۵]. وقتی در
دالان قدرت بود و کمیسیون اصل ۹۰ مجلس ششم در عدالت‌پروری مجموعه حاکمیت از زبان
یکی از معاونین وزارت اطلاعات می‌نوشت: «دوستان قضائی می‌گویند ... شما اصلا وارد
روز دوم و سوم [دستگیری] نشوید. هرچه باید پیدا شود باید روز پنجم باشد. آقای
شاهرودی ... هم که من رفتم خدمتشان می‌گفتند حالا دوتا هم بازداشت بشوند، به نفع
نظام است. ما گفتیم آنکس که کرده است باید بازداشت بشود ربطی به ما ندارد. ایشان
فرمودند دخالت توی کار قضائی نکنید»[۶] لب تر نکرد. و باز وقتی آن شیر زن در
سیاهچال رژیم از آن قاضی تبه کار می‌نالید که «بینی‌ام را شكسته اند، انگشت شصت مرا
و همین طور انگشت پای مرا شكسته‌اند... »[۷] مردم خون گریستند اما او خم به ابرو
نیاورد تا به تریش قبای گزمه و داروغه و عسس خلافت برنخورد.باز هم باید
گفت؟ وقتی قاتلان و جباران حاکم تیغ در مردم می‌نهادند و دسته دسته اعدام می‌کردند
و توّابان خون‌های ریخته بر سنگفرش اوین را با شلنگ آب می‌شستند، یا در کیهان،
ارگان تبلیغاتی دستگاه خلافت، قلم می‌زد، یا در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مراقب
بود تا از ظلم ظالمان خبری به بیرون درز نکند، یا در کتابخانه ملی در را بر غوغای
بیرون می‌بست و «الدرةالفاخره فی کشف العلوم الآخرة » غزالی می‌خواند؛ گاه داد سخن
می‌داد و بنیانگذار جمهوری اسلامی را ابَر مظلوم تاریخ می‌نامید[۸]، که مفهوم
برابرش آن بود که در خاک غنودگان گلزار خاوران و لعنت‌آباد‌های دیگر ابَر ظالمان
تاریخ‌اند. وقتی رئیس جمهور بود از بیداد کوی دانشگاه چیزی نگفت تا بت اعظم را
نرنجاند؛ از قتل اندیشمندان به فتوای علمای همکاسه‌اش برنیاشوبید. گفت استعفا
می‌دهد. نداد. گفت با خودسری رهبر و حکم حکومتی می‌ستیزد، نستیزید. گفت نامزد دور
دوم نمی‌شود. گریه سر داد و شد. در اوج بدنامی این کشور وقتی جایزه صلح نوبل نام
ایران را به نیکی بلند آوازه کرد تنگدل شد و به بخل و حسد ارزشی برای آن قائل
نشد[۹] ... و این سیاهه سر دراز دارد.اما چه به تساهل، میدانی که این شخص
در آن پانهاد را فراخ‌تر از اهلیت وی بدانیم و چه او را شریک سفاکان قلمداد کنیم،
به برتولت برشت باز باید گشت که در روایت خویش از ماجرای گالیله می‌گوید وقتی آن
نادم را از محکمه اسقفانی بیرون آوردند که در حلقه آنان برای نجات جانش اعتقاد خویش
را نفی کرده بود، امید باختگانی که به سلحشوری و حقیقت‌دوستی وی دل بسته بودند،
سرافکنده بانگ برآوردند که «بیچاره ملتی که قهرمان ندارد» و گالیله از سر درد
می‌ژکید که «بیچاره ملتی که به قهرمان نیاز
دارد!»----------------------- [۱] - گفتگو با آقای رجبعلی
مزروعی در برنامه صفحه دو آخر هفته شبکه فارسی بی بی سی در شامگاه جمعه ۱۲ اسفند
۱۲۹۰.[۲] - مقاله آقای سید ابراهیم نبوی در سامانه اینترنتی روز، با عنوان
«خاتمی، مسیح بازمصلوب» به تاریخ ۱۵ اسفند ۱۳۹۰.[۳] - سه سرمقاله به قلم
حجت‌الاسلام سیدمحمد خاتمی، سرپرست روزنامه کیهان، در نقد دیدگاه‌‌ مهندس بازرگان،
از شانزده تا نوزده مهر ۱۳۶۰.[۴] - پیام رئیس جمهور در مرگ اسدالله لاجوردی در
شهریور ۱۳۷۷، که وی را شهید سرفرازی نامید که از مؤثرین و متنفذین در جریان انقلاب
اسلامی بوده است.[۵] - پیام حجت الاسلام سید محمد خاتمی در سوک شیخ صادق
خلخالی[۶] - از گزارش کمسیون اصل ۹۰ دوره ششم مجلس شورای اسلامی در باره قتل
زهرا کاظمی.[۷] - همان[۸] - از سخنرانی سالگرد درگذشت آیت الله خمینی در
مقبره ایشان.[۹] - «سید محمد خاتمی در پاسخ به پرسش به خبرنگار پارلمانی
خبرگزاری كار ایران، ایلنا، كه چرا به عنوان رئیس جمهور دولت ایران پیام رسمی برای
تبریك به شیرین عبادی نداده است، گفت: مگر هر اتفاقی در كشور افتاده باید پیام رسمی
بدهیم. از دیدگاه من جایزه صلح نوبل خیلی مهم نیست، البته جایزه ادبی آن مهم است،
اما صلح آن مهم نیست»
نظر کاربران:نقدی است که ما را
از خود به وحشت می‌اندازد! شاید که بیشتر به اعمال خود واثرات آن بعنوان یک فرد
از دریچه یک مسئول بنگریم! کاری که متاسفانه اغلب در مورد دیگران صواب میدانیم
اما به خود که میرسیم از آن میگریزیم. نوشته ایست برای ملتی قهرمان! اما ملت ما
ملتی سرشکسته است! ملتی که اول عمل میکند و بعد بفکر می نشیند. و به اصطلاح
روشنفکرانش کمتر میخوانند و بیشتر پرگویی میکنند. ملتی را با عملکردهای نادرست وکم
تحملی به سوی جهنم امروز هدایت کردند. نتوانستند بفهمند چرا همان غرب که به
بازگشت شاه کمک کرد چگونه در روبیدن اساس او نیز تعجیل دارد. و دریغا که از فرط
نداشتن آنقدر به عقب رفتیم تا برای رفتن شر دست به دامن شر شدیم و حالا داریم
دوباره به بخود بلکه به بازیگران عرصه شرارت می تازیم . دریغا که ما از ناچیزی خود
چقدر دچار انحلال خودشده‌ایم تا جایی که در بازیگران حاکمیت شر بدنبال قهرمانان خود
میگردیم! با تشکر فراوان از نویسنده و با امید به بازبینی رفتار خودمان و جایگاه
مسئولیت در عملکرد ما! با احترام به نویسنده محترم که به ما تلنگر میزند
Iran Emrooz(iranian political online magazine)iran
emrooz©1998-2010
editor@iran-emrooz.net
.