lundi 21 décembre 2009
























































سایر > سیاسی
تاریخ انتشار: ۳۰ آذر ۱۳۸۸, ساعت ۱:۲۸ بعد از ظهر
ولایت بر دلها
مسیح علی نژاد

به گزارش رسانه های آزاد، مستقل و غیر مجیز گوی دولت ایران، آیت الله منتظری منتظر دستور شکستن حصر از سوی حاکمان نماند و سحرگاه سوم محرم، حصر را شکست و از بند رهید.

پیرمرد، آنگاه که حماسه سبز یک ملت را برای آزادی دید، آرام پلک برهم گذاشت و آزاد شد. درست در روزهایی که شایعه مرگ کسی خانه به خانه می رود و مردم در به در دنبال یک سرنخ ساده می گردند تا شایعه مرگ سلطان را تایید کند، خبر واقعی مرگ منتقد سلطان را کسی اما باور نمی کند و همه دنبال بهانه و سرنخی بودند تا خبر را تکذیب کنند!

در رثا و حُسن حسینعلی منتظری همه خواهند نوشت؛ من اما می خواهم از عزاداری یک نسل بی اعای بزرگان شهر، بی باور، برای یک آیت الله بنویسم. از گریه های دیجیتالی یک نسل لاقید برای یک مرجع عالیقدر. نسلی که گردن زیر گیوتین می گذارد اما با فرمان و دستور، مقلد نمی شود و فتوای مراجع عظمی نمی خرد و قبای تقلید آقا به تن نمی کند و ولایت ولیّ ناخوانده نمی پذیرد و صفت معظم به منبر نشینان عطا نمی کند.

باورش دشوار است اما مرجع پیری در قم ، در یک شهر سنتی و مذهبی در گذشت و نسلی در دنیای مدرن و مجازی عزای عمومی اعلام کرد. نسلی که می گویند از روحانیت متنفر و منزجر شده ، نسلی که مظنون است به بی ادبی و اوباشی گری و خس و خاشاکی و بی اعتقادی و براندازی. نسلی که تبعید به گناباد را به جان می خرد اما گناه تن دادن به ولایت آنانی که فرمان شلیک به یک ملت بی پناه را صادر می کنند، نه.

نسلی که زیر شکنجه، دنده هایش می شکند اما به دوربین هایی که برای اعتراف به ابراز مهرش به آقا چیده شده اند لبخند نمی زند.

فیس بوک، توییتر، گودر، وبلاگستان و شبکه های اجتماعی و اینترنتی، شده اند مسجد و معبد عزاداران دنیای مجازی. کاربران اینترنتی، تن شریف یک مرجع بی جان را بر شانه های مجازی خود تشیع می کنند.

انگار دنیا قم شده است و دلها غم.

پیرمردی در قم پس از سالها حبس و حصر خانگی، باورش نبود که آزادی اش را ملتی چنین غمگنانه اما پرشکوه در یک کشور بی رسانه به سوگ نشیند.

درست است که فارس و ایرنا و باقی خبرگزاران رسمی و دولتی پا روی جنازه بی جان مخالفان و منتقدان هم می گذارند و لگد پراکنی می کنند اما برای ارشد مخالفان ، کسی منتظر بیانیه رسمی از خبرگزاری های رسمی حاکمیت نماند و هنوز هوا روشن نشده، آدرس خانه شیخ بر شبکه های اینترنتی ثبت شد و دست به دست گشت و کسانی که در ایران بودند راهی شدند، آنان که دور از خانه ماندند همپای عزاداران، انگار فرسنگ ها پیاده روی کرده اند در دنیای مجازی.

این روزها از خیابان های تهران به دو شیوه گزارش می شود.

به عکس ها خوب نگاه کنید، به دیوارها خوب نگاه کنید. شهر پر از شعار مرگ بر دیکتاتور است و زیر پای یک نسل خشمگین عکس های یک مرجعِ خود خوانده لگد مال می شود و در در سوی دیگر بر شانه های همین نسل، عکس های یک مرجع طرد شده تشییع می شود.

اما آنچه رسانه های رسمی گزارش می دهند این نیست.

عکس آیت الله خمینی را هم پاره کردند و در کنارش کمرنگ نمایی هم از پایین کشیدن عکس حاکم زنده را نشان داده اند تا شاید در فراخوانی که برای تقبیح عکس امام اعلام شده بود، بعیت با ولایت هم به نمایش عمومی گذاشته شود.

آنان که آمده بودند، آنقدر اندک بودند که هیچ کس نتوانست فخر بیعت با ولایت را به جهان بفروشد اما اینک یک مرجع مظلوم بی رسانه، به تعبیر خبر اولیه اما حذف شده خبرگزاری فارس « مُرد» آنگاه به یکباره همان نسل خشمگین سوگوار شد.

نه سوگوار یک فرد، نه سوگوار یک روحانی یا سوگوار یک مرجع تقلید. سوگوار یک انسان که وقتی هنوز جان داشت، جسارت هم داشت که بگوید روحانیان، خدا نیستد و پاره شدن یک عکس را هم کفر اعلام نکرد و حتی مثل باقی رهبران جنبش سبز هم نبود و سبز تر بود و سبز تر می نمود؛ آنگاه که گفت: امام هم بی اشکال نبود!

حال، صادقانه قضاوت کنید برای یک مرجع پیر از حصر رهیده در شهر چه می کنند و برای یک مرجع خود خوانده، اگر برود از این دنیا چه خواهند کرد. برای یکی باید مراقب بود و نهادهای امنیتی را آماده باش گذاشت تا مبادا به عزاداری بیایند برای دیگری اما باید همان نهادهای امنیتی را آماده باش بگذارند تا مبادا...

کاش آنها که باید، تفاوت میان ولایت بر مُلک و "ولایت بر دلها" را می فهمیدند و منتظر داوری مردم در روز تشییع خویش نمی ماندند.


*ديدگاه هاي وارده در یادداشت ها لزوما ديدگاه جرس نیست.
ارسال نظر
*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی منتشر نخواهد شد . **از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید. ***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.
نام
ایمیل
محل سکونت
وب سایت
نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش


مقاله سبز
آرشیو
کیوسک ایران

مروري بر روزنامه هاي يك شنبه ۲۹ آذر ۸۸
آرشیو
طرح سبز طراح سبز به نداها، به سهراب برسان سلام ما را
آرشیو
طنز سبز

ابراهیم نبوی فرهنگنامه سبز (۹۵) عکس
آرشیو
فیلسوف‌نمایی
آرشیو
اسلام سبز

استبداد دینی و دین گریزی
قال علی بن ابی طالب (ع):احذروا علی دینکم… رجلا آتاه الله سلطانا فزعم أن طاعته طاعةالله و معصیته معصیةالله امام علی (ع) فرمود: مراقب دینداری تان باشید از شرّ کسی که خداوند به او قدرتی بخشیده اما او می پندارد که اطاعت او اطاعت از خدا و نافرمانی او نافرمانی از خداست. از: وسائل الشیعة / ج 18 / باب 10 از صفات قاضی / ص 93 / ح 17
آرشیو
رادیو جرس

از اینجا روی پلیر خود بشنوید Radio@rahesabz.net
آرشیو
شهدای جنبش سبز
بهزاد مهاجر
تو ماندی و خاک، ما رفتیم و خشم
آرشیو


اسرای جنبش سبز





مجید زمانی





کابوس مغزها







آرشیو
تاریخ انتشار: ۳۰ آذر ۱۳۸۸, ساعت ۲:۳۵ بعد از ظهر
جام می‌‌ و خون دل، هر یک به کسی‌ دادند
عبدالکریم سروش

غیرت حق بود و با حق چاره نیست کو دلی‌ کز حکم حق صد پاره نیست؟

رحلت غم انگیز مرجع بزرگوار حضرت آیت الله منتظری، دلیر‌ترین فقیه استبداد ستیز دوران، کام‌ها را تلخ و چشم‌ها را گریان کرد. درود و رحمت رضوان حق بر او باد که خود آیت رحمت حق بود و در راه احقاق حقوق بندگان خدا دمی نیاسود.

به آن چه می گفت و می‌‌آموخت حقیقتاً باورداشت و از آن چه داشت و می‌توانست داشته باشد کریمانه و دلیرانه گذشت و حق عدل و احسان را به جا آورد و اینک با نیک نامی و آبرومندی به دیدار پروردگاری شتافته است که دوستدار محسنان است. ان الله یحب المحسنین.

جام می‌‌ و خون دل هر یک به کسی‌ دادند در دایره قسمت اوضاع چنین باشد

نصیب او در دایره قسمت، خون دل بود و چون پیشوای پارسایان علی‌ علیه السلام عمری را در اندوه و ناکامی به سر برد و از طعن و تهمت و دشنام و ناجوانمردی دشمنان نصیبی وافر یافت، با این همه هیچ گاه چون عیسا مسیح به درگاه خدا ننا لید که "چرا رهایم کرده ای" ،بل چون سالار شهیدان حسین علیه السلام گفت رضی برضاک، تسلیما لامرک.

حق بلکه تکلیف او بود که چون یک فقیه مجتهد با پاره ای از اجتهادات آیت الله خمینی در آویزد و آنرا نپذیرد. حق او بود که چون یک شهروند آزاد، رهبر حاکم را نقد کند و بر او خرده بگیرد. اما نظام استبداد دینی آن نقد‌ها را نه تنها بر چشم و سر ننهاد بل چون گناهان کبیره‌ای دید که فاعلش سزاوار مجازات است و دلیل‌های عوامانه عنوان کرد که دل امام را خون کرده‌ای و در" امتحان خطیر "مقبول نیفتاده ای لا جرم مستحق عقوبتی.

پیام بی‌ دردانه و خود پسندانه مقام رهبری ‌نمکی تازه بر این زخم ظالمانه پر عفونت ریخت و "ابتلائات" آن فقیه راحل را لازمه کفران و غفران گناهانش شمرد: بلیات و ابتلائاتی که به اشاره رهبری و به دستان اعوان و انصار او پدید آمد و آن عزیز را بی‌ محکمه و بی‌ محاکمه به مدت پنج سال چون گنجشکی مظلوم در محاصره کرکسان ظالم نگاه داشت و مطبوعات ولایت مدارهم وی را در سیل و طوفان تهمت‌ها و اهانت‌های سنگین غرقه کردند.

جرم بزرگ آن فقیه نزیه جز این نبود که رهبری حاضر را شایستهٔ منصب افتا نمی شمرد و ردای مرجعیت را بر قامت او برازنده نمی‌‌دید وآنچه را همه درپس می گفتند او در پیش می گفت.

اسفا ودریغا که دیگر مراجع و مشایخ با او چنان که باید همراهی نکردند و با کوتاهی نا بخشودنی شان حوزه و مرجعیت را به زبونی و ذلتی نشاندند که رضا خان پهلوی هم آن را در خواب نمی دید و مصداق سخن پیامبر خدا شدند که " من اعان ظالما سلطه الله علیه" : هر کس ستمگری را یاری کند خود اسیر آن ستمگر خواهد شد.

اینک آن نازنین که اعتبار و افتخار حوزه علمیه بود رخت به سرای باقی کشیده است و مگر باز ماندگان طریقت پر شرافت او را دنبال کنند و با استبداد دینی بستیزند تا آب رفته را به جوی باز گردانند و نام نیکی‌ در این جهان و پاداش کریمانه‌ای در آن جهان برای خود فراهم آورند.

دو چیز حاصل عمر است نام نیک و ثواب واز این دو در گذری کلّ من علیها فان

ربّنا اغفر لنا و لا خوا ننا الذین سبقوا نا‌ با لایمان و لا تجعل فی‌ قلو بنا‌ غلا للذین امنو ا. ربّنا انک رئوف رحیم.

عبد الکریم سروش
اول دی ماه ۱۳۸۸


*ديدگاه هاي وارده در یادداشت ها لزوما ديدگاه جرس نیست.

ارسال نظر
*نظرات حاوی کلمات و عبارات رکیک و غیر اخلاقی منتشر نخواهد شد . **از نوشتن نظر خود به صورت فینگلیش خودداری نمایید. ***از اینجا فینگلیش را به فارسی تبدیل کنید.
نام
ایمیل
محل سکونت
وب سایت
نظر
مشخصات فردی من را به خاطر داشته باش


مقاله سبز
آرشیو
کیوسک ایران

مروري بر روزنامه هاي يك شنبه ۲۹ آذر ۸۸
آرشیو
طرح سبز طراح سبز به نداها، به سهراب برسان سلام ما را
آرشیو
طنز سبز

ابراهیم نبوی فرهنگنامه سبز (۹۵) عکس
آرشیو
فیلسوف‌نمایی
آرشیو
اسلام سبز

استبداد دینی و دین گریزی
قال علی بن ابی طالب (ع):احذروا علی دینکم… رجلا آتاه الله سلطانا فزعم أن طاعته طاعةالله و معصیته معصیةالله امام علی (ع) فرمود: مراقب دینداری تان باشید از شرّ کسی که خداوند به او قدرتی بخشیده اما او می پندارد که اطاعت او اطاعت از خدا و نافرمانی او نافرمانی از خداست. از: وسائل الشیعة / ج 18 / باب 10 از صفات قاضی / ص 93 / ح 17
آرشیو
رادیو جرس

ا

vendredi 11 décembre 2009




ريشه های اصطلاحات و ضرب المثلهاملیجک! + عکس
هرگاه کسی بدون هر گونه دلیل موجهِ ظاهری و یا سیرتی، در نزد شخصی که مسئولیتی بر عهده دارد بیش از حدِ معمول عزیز و گرامی شمرده شود؛ آن شخص عزیز شدۀ بی مورد را "ملیجک" خطاب می کنند. و اما این ملیجک کیست و چگونه كودكي زشت و لاغر و لجوج در نزد پادشاه یک مملکت تا بدان حد عزیز و محبوب شده است؟
ورود زنی از اهالی گروس به نام زبیده خانم به عنوان خدمه به دربار ناصری، نخستین سنگ بنای ظهور شخصیتی تاریخی به نام ملیجک محسوب می گردد. زبیده خانم که زنی بسیار عاقل و زیرک بوده است به زودی صیغه ناصرالدینشاه شده و به امینه اقدس ملقب می گردد. او به دلیل کاردانی و امانتداری در اندک مدتی مورد علاقۀ وافر شاه قرار گرفته و تقریباً نوعی مباشر اندرونی شاه محسوب می شود. امینه اقدس چندی بعد برادرش میرزا محمد خان را نیز به عنوان خادم شاهی (غلام بچه) در تشکیلات دربار وارد می نماید. زیرکی و برنامه ریزی های عاقلانه امینه خانم موجب می گردد که برادرش نیز نزد شاه قرب و منزلتی یافته و سرانجام لقب امین خاقان نیز به او داده شود. محمد خان در بدو ورود به دربار، فارسی را خوب صحبت نمی کرده است. او روزی هراسان به حضور ناصرالدینشاه می رود و به او خبر می دهد که بچه ها جوجه ملیجک ها را از لانه اشان در آورده اند. به کار گرفته شدن کلمه ملیجک به جای گنجشک از طرف میرزا محمد خان موجب تفرج و شادمانی شاه می گردد. ناصرالدینشاه که عادت داشته است به برخی از افراد علاوه بر القاب رسمی، القاب مضحک و خنده داری از قبیل زیقوله، شغال الدوله و موچول خان نیز بدهد، از شنیدن کلمه ملیجک که به زبان محلی گروسی به معنی گنجشک است، خوشش آمده و به محمد خان امین خاقان هم علاوه بر لقب رسمی پیشین، لقب ملیجک را می دهد. این لقب به مرور زمان جزئی ار نام وی می گردد؛ به طوری که به فرزند او غلامعلی خان نیز لقب ملیجک ثانی می دهند (ملیجک مورد بحث ما). از آنجا که خود امینه اقدس صاحب فرزندی نمی شده، غلامعلی فرزند برادر خود را به صورت محرمانه در نزد خویش در اندرونی نگه می داشته است. امینه اقدس به خوبی واقف بوده که ناصرالدینشاه از حضور هرگونه جنس مذکر (!) در حرم شاهی خشمگین می گردیده است، از این رو در فکر چاره ای بوده که تا بتواند برادرزادۀ خود را آزادنه و بی پروا از خشم شاه در کنار خود در اندرونی نگه دارد.
خود غلامعلی خان در کتاب خاطراتش رویدادی را که موجب بروزمهر و محبت شاه به خودش گردیده است را بدین گونه شرح می دهد. او می نویسد که در همان روز ورودش به دربار، شاه که عادت داشته است شبها در زیر چهلچراغی بزرگ بخوابد، استثنائاً از این کار منصرف شده و محل خواب خود را تغییر می دهد. (سپس ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم می دهند و) در همان شب آن چلچراغ کذایی سقوط کرده و به شدت به زمین می خورد. از این رو ناصرالدین شاه، نجاتِ جان خود را مرهون خوش قدمی غلامعلی خان دانسته و به او به چشم فرشته نجات خود می نگرد. به این ترتیب مِهر ملیجک ثانی در دل شاهِ صاحب قران جای ویژۀ خود را می گشاید و لقب عزیزالسلطان نیز به او اعطا می گردد. امینه اقدس هم به نوبه خود از فرصت پیش آمده نهایت استفاده را برده و آتش این علاقه را در دل شاه فروزان تر می نماید. به طوری که ناصرالدینشاه این کودک زشت و لاغر و لجوج را حتی بیشتر از فرزندان خود دوست می‌داشته است.
برای نمونه محمدحسن خان اعتمادالسلطنه در یادداشتهای روزانۀ خود مورخ (13 صفر1300 قمری) می نویسد: «ملیجک تب کرده بود. شاه به این واسطه کسالت دارند... از ناخوشی ملیجک زیاد متغیّر بودند. نه ناهار خوردند و نه خوابیدند.» (گمان نمی کنم که ایشان در هنگام از دست رفتن شهرهای آباد ایرانزمین و الحاق آنها به روسیه این چنین مغموم و افسره شده باشد).
... (سوم جمادی‌الاخری 1302): «سلام تحویل در تالار موزه منعقد شد... شاه در اطاق نارنجستان لباس می‌پوشیدند که به سلام بروند. شمشیر جهان‌گشای تمام الماس خاقان (فتحعلی شاه) را که هر سال در این موقع به کمر می‌بندند حاضر کرده بودند. در پشت غلاف (آن شمشیر) صورت فتحعلی‌شاه را مینا نموده‌اند. ملیجک وارد شد، شاه‌جون شاه‌جون گویان، مثل این که هزار سال پدر در پدر شاه و شاهزاده بوده است خود را به دامان شاه انداخت و بنا کرد شمشیر را تماشا کردن. از شاه پرسید این مرد که ریش بلند دارد کیست؟ شاه فرمود جدّ من فتحعلی‌شاه است که مثل من شاه بود. گفت این هم شاه بود. به ریشش ریدم، ریش این را خوب بود به دُم قاطر بست. ... از این حرف مهره از پشت ما کشیدند و به خود لرزیدیم. اما شاه فرمود راست می‌گویی ملیجک، ریشش خیلی بلند بود. من از او بهترم. به این ختم شد...»اینکه چرا ناصرالدینشاه این چنین علاقه شدید قلبی ای به این کودک دارد چندان روشن نیست؛ اما پاره ای را اعتقاد بر این است که هدف شاه از این مطلب این بوده است که به اطرافیان خود بفهماند که احترام و عزت هر کس (حتی اگر گربه ای بی مقدار باشد که به لقب ببری خان ملقب می شود) به دست شاه است و نه اینکه خودِ آن شخص کیست و یا چه خدماتی انجام است!
مهديقلي خان مجدالدوله که به شاه بسيار نزديک بود و حتي شاه را «تو» خطاب مي‌کرد؛ حکايت مي‌کند که : «آن هنگام که ناصرالدين شاه ديوانه ‌وار به عزيزالسلطان مهر مي‌ورزيد، روزي در خلوت به او گفتم تو که فرزندان و نوه‌هاي زيبا و دوست‌داشتني بسيار داري چرا به کودکي زشت و زرد رو و الکن دل بسته‌اي و با همه قدرت و وقار در مقابل او اختيار از کف نهاده‌اي؟ شاه از گوشه چشم زماني در من نگريسته گفت: اگر جز تو هر کس اين سؤال را از من کرده بود سخت مجازات مي‌شد، ولي به تو مي‌گويم که خود نيز به راستي دليل آن را نمي‌دانم. شايد از آنجا که مي‌بايد کسي بدون چند يا حداقل يک عيب نباشد خداوند مهرورزي به مليجک را عيب من قرار داده و در محبتش بي اختيارم ساخته. بارها خواسته‌ام از خواستنش بگذرم ولي نه تنها نتوانسته‌ام از او دل برکنم بلکه بيشتر به وي مايل گشته‌ام». غلامعلی خان در مورد تولد خود در کتاب خاطراتش می نویسد: «من در شب 21 ماه مبارک رمضان در سنه ی 1295 هجری قمری در عباس آباد متولد شدم. در تهران. ...» او فرزند میرزا محمد خان ملقب به امین الخاقان است که همان ملیجک اول باشد....«جمعه 26 ذیقعده 1311 - امروز ختنه‌سوران عزیزالسلطان است. این پسر هفده هیجده سال دارد. از شدت مرحمتی که شاه نسبت به او داشتند تا به حال ختنه نشده است. ... تا این اواخر که عزیز السلطان عریضه‌ای به شاه نوشت که اگر من داماد شما هستم پس چرا دختر خودتان اخترالدوله را به من نمی‌دهید؟ قرار شد که در ماه ربیع‌الاول عروسی بکنند. صغراخانم مادر دختر پیغام داده بود که اگر می‌خواهی داماد من بشوی اول باید ختنه بکنی. خُب، جاه و میل به دختر، عزیزالسلطان را واداشت که تمکین به ختنه بکند. بعد از ختنه شدن به دختر شاه نوشت: این همه جور از برای تو می‌کشم.»(!؟) محمدحسن خان اعتمادالسلطنه در یادداشتهای روزانۀ خود (غرّه جمادی‌الثانیه 1304) می نویسد: « ازتفصیلات تازه این که به ملیجک حمایل سرتیپی اول و منصب سرتیپی اول (فیلد مارشال) داده شد در صورتی که این طفل هشت سال زیادتر ندارد شاهنشاه به منصب و امتیازات تغوّط فرمودند. انشاءالله سلامت باشند. صلاح مملکت خویش خسروان دانند ما را به چون و چرا چه ‌کار است».
در سال 1311 هجری قمری، ناصرالدینشاه به عنوان هدیه عروسی عمارت اندرونی باغ سپهسالار را که در محوطه و مجموعه بهارستان (مجلس شورا) در تهران واقع شده است را به دخترش اخترالدوله و باغی بزرگ و یک ده آباد را در ورامین به ملیجک می بخشد. مجموعه ساختمان اندرونی اززمانی که ملیجک و اخترالدوله به آن نقل مکان می کنند عمارت عزیزیه نامیده می شود. ترور ناصرالدینشاه در سال 1313 قمری، آغاز تراژدی زندگی ملیجک به حساب می آید که او را از اوج عزت به حضیض ذلت فرو می نشاند. اخترالدوله مدتی پس از ترور پدرش از ملیجک جدا شده و با علی خان ارشدالدوله که روزگاری به نوعی نوکر خاندان ملیجک محسوب می گردیده است؛ ازدواج می نماید. این موضوع آزردگی ملیجک را دوچندان می کند. به ویژه که علی خان ارشدالدوله افسری بلند بالا، شجاع و خوش چهره بوده، یعنی دارای همان صفاتی بوده که هیچکدام از آنها درملیجکِ بینوا وجود نداشته است. ملیجک نیز سرانجام با معززاعظم نوۀ ناصرالدینشاه یعنی دخترکامران میرزا ازدواج می نماید؛ آنهم در زمانی که خود کامران میرزا نیزروزگار چندان مساعدی نداشته است. ملیجک در اثر بی کفایتی باغ بزرگ و ده آبادی را که ناصرالدینشاه در ورامین به عنوان هدیه عروسی به او داده بود قطعه قطعه به فروش می رساند.
از چگونگی زندگی ملیجک پس از پایان خاطره نویسی وی یعنی سال 1336 قمری ، تا زمان مرگ او اطلاع چندان موثقی در دست نیست. تنها مدرکِ موجود حکم بازنشستگی وی به عنوان پیشخدمت مخصوص محمد حسن میرزا (برادر و ولیعهد احمد شاه قاجار که هیچگاه به پادشاهی نرسید. زیرا سلسلۀ قاجار منقرض گردیده و رضا خان به سلطنت می رسد. از قضای فلکی ابن بار، نوبتِ رضا ولیعهد محمد رضا شاه می شود که به همان سرنوشتِ محمد میرزا گرفتار گردد و هیچگاه بر تخت شاهی جلوس ننماید ( تکرارتلخ تاریخ). سند بازنشستگی مذکورنشان می دهد که برای ملیجک حقوقی معادل ماهانه یکهزار ریال تعین گردیده بوده است. چنین گفته می شود که این حکم در نتیجه اقدامات مستوفی الممالک با موافقت رضا شاه صادر شده بوده است.
و اما چگونگی پایان کارغلامعلی میرزا ملقب به عزیز السلطان، امیرتومان (سرتیپ اول) هشت ساله، مفتخر به عنوان سردارمحترم و دارنده شمشیر مرصع (نوعی نشان افتخارعالی درجه) و مهمتر از همه معروف به ملیجک (ثانی): او در سالهای آخر عمر به صورتی کاملاً گمنام و منزوی در یکی از کوچه های خیابان لُختی (سعدی فعلی) زندگی می کرده است. در یکی از شبهای سرد زمستان سال 1319 خورشیدی (1358 قمری) در هنگامی که ملیجک به خانه باز می گشته (و بی شک غرق در افکار و خاطرات خوش روزگاران سپری شدۀ زندگی خویش نیز می بوده و شاید هم زیر لبی زمزمه می نموده است که : روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار سازد / چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد )، پایش در توده ای از کاهگِل که دروسط کوچه قرار داشته فرو می رود و به روی زمین در می غلتد. او در همان حال دچار سکته قلبی شده و در می گذرد. از دامان گرم و پرمحبت پادشاه در دربارناصری تا آغوش سرد و بیروح توده ای کاهگل در کوچه ای گمنام در خیابان سعدی تهران! ملیجک درهنگام فوت 63 سال سن داشته است. جنازۀ ملیجک در مقبرۀ خانوادگی مستوفی واقع در دهکدۀ ونک به خاک سپرده می شود. این مقبره در زمان حاضر در وسط محوطۀ دانشگاه الزهرای تهران (دانشگاه فرح سابق) واقع گردیده است. طنز و طعنۀ تلخ تاریخ چنین مُقَدَرکرده که تا ملیجک که روزگاران شیرین کودکی و نوجوانی خود را در اندرونی و حرمسرای ناصری بسربرده بوده است؛ پس از مرگ نیز قبر وی در وسط محوطۀ یک دانشگاه کاملاً زنانه قرار گرفته باشد!مجوی درستی عهد از جهان سست نهاد که این عجوزه عروس هزار داماد است (حافظ)گئومات
ریشه های اصطلاحات و ضرب المثل ها - گئومات هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.
بخش یکدر هنگامی که کسی بخواهد تواضع و فروتنی به کار برده و ازدانش و آگاهی و شخصیتِ والای فرد دیگری تجلیل نموده و ارج و مرتبۀ او رابسیار بالاتراز خود نشان بدهد از شعرضرب المثل گونه فوق که سرودۀ مولوی می باشد و او با این بیت شعر عطار را قدوۀ عشاق (پیشوای عشاق) نامیده است، استفاده نموده و می گوید: هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.
عطاری که باز هم مولانا در وصف مقام او در نزد اهل تصوف می سراید :عطار روح بود و سنایی دو چشم او ما از پی سنایی و عطار می رویم
این عطار کیست که هفت شهر عشق را گردیده در حالیکه شاعر، متفکر و عارفی برجسته با شهرتی بین المللی ، همچون مولانا جلال الدین بلخی خویشتن را درخم کوچه ای در یکی از آن هفت شهرعشقی می بیند که عطار همه را پیشتر گردیده است؟ و آن "هفت شهرعشق" کدامند و در کدامین مکان واقع گردیده اند؟ شيخ فريدالدين ابوحامد محمد بن ابوبکر ابراهیم بن اسحق عطارکدکنی نیشابوری، شاعروعارف برجسته و از بزرگان مشایخ تصوف ایران در قرن ششم و آغاز قرن هفتم می باشد. پژوهشگر گرامی دکتر شفيعي کدکني، هم ولایتی عطار، مي‌گويد که اطلاع دقيقي از زندگي عطار در دست نيست و زندگي او پراز رمز و ابهام است. به نحوی که نه تولدش را به درستی می دانیم و نه مرگش را! از آنجا که تمامی اطلاعاتِ مربوط به زندگی عطار از کتابِ خسرو نامۀ او کسب شده که خودِ این کتاب به سبب تاریخی و اسنادی ثابت شده که نوشتۀ عطار نیست، لذا در تمامی زمینه های زندگی عطار شبهات بسیاری وجود دارد. تولد عطار را سال 540 هجری قمری و مرگش را در سال 618 قمری ذکر کرده و زادگاه او را کدکن از توابع نیشابور دانسته اند که در حال حاضر از توابع تربت حيدريه به شمار مي‌رود. او حرفه عطاری را از پدر خویش که در این شغل صاحب اعتبار و شهرتی بوده است، فراگرفته و به پیشه عطاری می پردازد؛ به همین دلیل به عطار شهرت می یابد و دراین هنگام طبابت نیز می کرده است.عطار اما در اثر حادثه ای افسانه گونه دچار یک انقلاب و تحول روحی می گردد. درمورد واقعه ای که موجب این تحول روحی در عطار گردیده، روایات بسیاری ذکر گردیده است؛ که معروفترین آنها چنین است: روزی عطار در دکان (داروخانه) خود مشغول به معامله بود که درویشی به آنجا رسید وچند بار با گفتن جملۀ "چیزی برای خدا بدهید" ازعطار کمک خواست ولی او به درویش چیزی نداد. درویش به او گفت: ای خواجه تو چگونه می خواهی از دنیا بروی؟ عطار گفت: همانگونه که تو از دنیا می روی. درویش گفت: تو مانند من می توانی بمیری؟ عطارگفت: بله! درویش کاسه چوبی خود را زیر سر نهاد و با گفتن کلمه الله از دنیا برفت. عطارچون این را بدید شدیداً متغیر گردیده و از دکان خارج شده و راه زندگی خود را برای همیشه تغییرمی دهد.او پس از رها نمودن کسب و کارعطاری به خدمت شیخ الشیوخ رکن الدین اکاف رفت که در آن زمان عارف معروفی بود و به دست او توبه کرد و به ریاضت و مجاهدت با نفس مشغول شد. عطارچند سال در خدمت این عارف بود. او سپس قسمتی از عمر خود را به رسم صوفیان و سالکان طریقت در سفر گذراند و از مکه تا ماوراءالنهر به مسافرت پرداخت و در این سفرها بسیاری از مشایخ و بزرگان زمان خود را زیارت کرد و در همین سفرها بود که به خدمت مجدالدین بغدادی رسید. گفته شده در هنگامی که شیخ به سن پیری رسیده بود بهاءالدین محمد با پسر خود جلال الدین بلخی (مولوی) که به عراق سفر می کرد در مسیر سفرخود به نیشابور رسید و توانست به زیارت شیخ عطار برود، شیخ نسخه ای از اسرار نامه خود را به جلال الدین که در آن زمان کودکی خردسال بود داد. (!؟) تأليفات و تصنيفات عطار را در نظم و نثر به عدد سوره هاي قرآن 114 دانسته اند (!؟) اما براساس تحقیقات دکتر شفیعی کدکنی از آن تعداد تنها هفت کتاب نوشته خود عطار است و بقيه آثاري که به وي منسوب می باشد ازاو نیست. آن هفت اثر عبارتند از: مختار نامه، مصيبت نامه، الهي نامه، اسرارنامه، ، ديوان غزلیات و قصاید، منطق الطير و تذکرة الاولیا. به عقیده پژوهشگران، شيخ فريدالدين عطار نيشابوري يکي از متفکران بزرگ فلسفۀ اشراق بوده است و غزل معروف زیر را نيز شاهدی بر این ادعا می آورند:مسلمانان من آن گبرم که بتخانه بنا کردم شدم بر بام بتخانه درين عالم ندا کردمصلاي کفر در دادم شما را اي مسلمانان که من آن کهنه بتها را دگر باره جلا کردم از آن مادر که من زادم دگر باره شدم جفتش از آنم گبر مي خوانند که با مادر زنا کردمبه بکري زادم از مادر از آن عيسيم ميخوانند که من اين شير مادر را دگر باره غذا کردماگر"عطار" مسکين را درين گبري بسوزانند گوَه باشيد، اي مردان که من خود را فدا کردمدر بین سه شاعر و صوفی برجسته و هم سنگ ایرانی یعنی عطار، سنایی و مولوی، این تنها عطار بوده این که هیچگاه با هیچ دربار و یا بارگاه حکام و امیران زمان خود رابطه ای نداشته است و به تحقیق هرگز مدح کسی را نگفته است. اما سنایی مقداری از عمرش را به مداحی گذراند و مولوی در هر صورت مورد توجه و حمایت درباریان معاصر خود بوده است.در مورد وفات عطار نیز روایات گوناگونی بیان شده است. بنا بر تحقیقاتی که انجام گرفته بیشتر محققان سال وفات او را 627 هجری قمری (1230 میلادی)، دانسته اند. در مورد چگونگی مرگ او نیز گفته شده که وی در هنگام یورش مغولان به شهر نیشابور توسط یک سرباز مغول کشته شده است که این واقعه را چنین تعریف می کنند: «وقتی که لشکر تاتار (مغول) به نیشابور رسید اهالی نیشابور را قتل عام کردند و ضربت شمشیری توسط یکی از مغولان بر دوش شیخ خورد که شیخ با همان ضربت از دنیا رفت و نقل کرده اند که چون خون از زخمش جاری شد و شیخ بزرگ دانست که مرگش نزدیک است، با خون خود بر دیوار این رباعی را نوشت: در کوی تو رسم سرفرازی این است مستان تو را کمینه بازی این است با این همه رتبه هیچ نتوانم گفت شاید که تو را بنده نوازی این است
به روایتی دیگر، گفته می شود که آن سرباز مغول سر عطار را در حالت ایستاده از تن جدا نموده و در کمال شگفتی تن بی سرعطار هفت قدم به جلو حرکت کرده است که مبین هفت منزل اهل تصوف می باشد که در بخش دوم این مقاله در مورد آن توضیح داده خواهد شد. مولوی با شنیدن این ماوقع آن بیت معروف خود را سروده است که موضوع مورد نظر این مقاله می باشد: هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم.مقبره شیخ عطار در نزدیکی شهر نیشابور قرار دارد و چون این مقبره در دورۀ حکومت تیموریان فرسوده وخراب شده بوده به فرمان امیر علیشیر نوایی، وزیر سلطان حسین بایقرا مرمت و تعمیر شده است.
نمونه ای از نثر عطار از "تذکرة الاولیاء"
حکایتی از ذوالنون مصری «نقل است که جوانی بود و پیوسته بر صوفیان انکار کردی. یک روز شیخ انگشتری خود به وی داد و گفت: "پیش فلان نانوا رو و به یک دینار گرو کن.» انگشتری از شیخ بستد و ببرد. به گرو نستدند. باز خدمت شیخ آمد و گفت: "به یک درم بیش نمی گیرند". شیخ گفت: "پیش فلان جوهری برتا قیمت کند." ببرد. دو هزار دینار قیمت کردند. باز آورد و با شیخ گفت. شیخ گفت: "علم تو با حال صوفیان، چون علم نانواست بدین انگشتری". جوان توبه کرد و از سرآن انکار برخاست.»
من شخصاً این جملۀ بسیارلطیف و زیبای تذکرةالاولیا عطار را عاشقانه دوست می دارم: بایزید بسطامی- « به صحرا شدم عشق باریده بود. زمین تر شده، چنانک پای به برف فرو شود، به عشق فرو می شد.».و شاعری ناشناس با الهام از این جملۀ لطیف و زیبا، ابیات زیر را سروده است که با تمام تلاشی استاد ارجمند دکتر صدرالدین الهی برای شناسایی اش به خرج داد، ، نام وی مشخص نگردید: ..... .....من از آن تبارم که هر لاله اش / چراغی به خورشید بخشیده بودتوبودی زمین بوی لبخند داشت بر آئینه خورشید باریده بودتو آشفته زلفی سپردی به باد / چو باغی که گیسو پریشیده بودتو خورشید را بردی و سالها / دلم بی تو بر هیچ لرزیده بودپر از گریه ام، کاشکی آسمان / دلم را به یک ابر بخشیده بودبجز «نی» که غمنامه مولویست / کسی غربتم را ننالیده بودخرابِ می بایزیدم که گفت / « به صحرا شدم، عشق باریده بود...» (؟)
در خاتمه، نوشته زیر را که روزگاری به مناسبت اندوه ناشی از یک رویداد تلخ سیاسی در اواخر سالی که داشت نفس های واپسین خود را می کشید، به تأثیر از آن جملۀ لطیف از تذکرة اولالیاء و شعر آن شاعر ناشناس نوشته ام را می آورم:
روزی، روزگاری
شب عید بود. برف سنگینی می بارید. افسر نگهبان ستاد بودم، در پادگان باغشمال تبریز. “غروب غریبان مفهومی قدیمی ست، غبار گرفته ترین عواطف را هم بیدار می کند. غم غروب غریبان واگیر دارد”. دیگر بیشتر نمی توانم بخوانم. “دیدار بلوچ” را زمین می گذارم و پیکی می زنم! انگار این برفی که می بارید، اگر چه زمین را فرش می کرد، اما تو گوئی همه اش گلوله غمی عظیم شده، در گلویم گیر کرده و قلبم را زیر فشار خود درهم می فشرد. سفیدی برف با سیاهی آن شب سنگین به هم آمیخته و ذره ذره در آن حل می شد. پیک دیگری می زنم و زیر لبی شعری از ناظم غزالی زمزمه می کنم: احبک، احبک کل من یحبک (ترا من دوست می دارم و هرآنکه را که ترا دوست دارد نیز دوست می دارم)……………. و پیکی دیگر هم. پر از گریه ام، کاشکی آسمان / دلم را به یک ابر بخشیده بود. .
بطری را بر می دارم و از دفتر می زنم بیرون.
دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم رابر پوست کشیده شب می کشم تعطیلی ی پادگان، تنهائی، خلوتی و بیکسی ی خود را دارد. و تبریز که بهارش گویا بوی برف می دهد. و شکوفه هایش، دانه های زیبا و رقصان برف در فضا. «به صحرا شدم عشق باریده بود.». پوتینم تا نیمه توی برف تازه بر زمین نشسته فرو می رود. « زمین تر شده، چنانک پای به برف فرو شود، به عشق فرو می شد.». و می روم در تاریکی و برف می بارد. جرعه ای عرق از دهان بطری می خورم. بجز “نی” که غمنامه مولوی ست / کسی غربتم را ننالیده بود.
می نشینم روی پشته ای از برف در کنار خبابانی متروک. پالتویم را به گوشه ای از آن شب تیره می آویزم! به پشت دراز می کشم، بطری را می کارم کنار دستم توی برفها. انگار برفی که به گونه هایم می نشست گرم بود. خاکی نمی یابم که ذره ای می بر آن بیفشانم لاجرم روی برف می ریزم و در گلویم هم.
ببین که غم درون دیده ام / چگونه قطره قطره آب میشود. من امشب دلم چقدر گرفته است. راستی! من ازکجا میآیم / که اینچنین به بوی شب آغشته ام؟
دهانم طعم شوری می گیرد که از بارش برف نیست. باز با جرعه ای تازه اش می کنم. امشب چرا برف بوی عطر تند شکوفه های کُنار را می دهد؟ شب و تنهائی هنوز روی سینه ام سنگینی می کند.
خراب می بایزیدم که گفت: / “به صحرا شدم عشق باریده بود”.
غلتی می زنم در آغوش برف که دیگر سرد نیست.
وَالْعَصْرِ* إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِي خُسْرٍ* (قسم به عصر. که انسان همه در خسارت و زیان است) پس چه باک که من زیانکارم. سَلَامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ * (درود براین شب، که رحمت است وسلامت و تهنیت تا سپیده دم)
اینجاست که می خواهم برخیزم. که نمی توانم. سایه ای از دور، تاریکی و ریزش دانه های برف را می شکافد و پیش می آید. می شود برق قبه های روی شانه هایش و آتش سیگارش را دید. انگار که نه من افسر نگهبانم و نه او که می آید افسر ارشد کشیک. روبرویم می ایستد و نگاهم می کند. ترس از مسئولیت هم گوئی سرد شده و یخ زده بود. حسی از آن در خود نداشتم. سرهنگ آنتونی کوئین بود. اسمی که ما به خاطر شباهتش به آن هنرپیشه معروف، به او داده بودیم. جرعه ای از دهان بطری می خورم و آنرا باز می کارم توی برف کنار دستم.
می نشیند کنار من، آنطرف بطری. فضا بوی تریاکِ تازه کشیده شده می گیرد. خاکستر سیگارش را می تکاند توی بطری و خطاب به من می گوید: نوش! جرعه ای هم او سر می کشد. درازمی شود روی برف ها و سیگاری دیگر آتش می زند.و زمزمه ای می کند به ترکی که نمی فهمم چه می گوید اما هر چه بود، پراز احساس بود و عشق هم، بی گمان. و من نیز زمزمه کردم:نماز شام غریبان چو گریه آغازم / به مویههای غریبانه قصه پردازمبه یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار / که از جهان ره و رسم سفر براندازم عجیب نبود اما، او هم طعم شوری دویده در دهانش را با جرعه ای شست. و من هم، دوباره.
گفته بودم که، غم غروبِ غریبان واگیر دارد. گئوماتاول فروردین 1350
[تاريخ مطلب:

ريشه های اصطلاحات و ضرب المثلها (گئومات)هفت شهر عشق ... ( بخش دو)

عرفان و تصوف
اگر چه بسیاری از متفکرین را عقیده بر این است که عرفان و تصوف مقوله ای واحد می باشد که درحقیقت تا حدود پنج قرن اول هجری نیزهمین گونه نیز بوده است یعنی عارفانی همچون ابن سینا، جُنيد بغدادي ، بايزيد بسطامي يا حسین بن منصور حلاج(1) را می توان هم عارف نامید و هم صوفی. اما به عقیده پاره ای دیگر از اندیشمندان، از قرن ششم هجری به بعد می باید عرفان را از تصوف جدا دانست. از جملۀ این متفکرین می توان دکتر مرتضی مطهری را نام برد که عقیده دارد که از قرن ششم به بعد عارف و صوفی دو مفهوم جداگانه هستند یا عبارت دیگر صوفی گونه ای از یک طبقه اجتماعی می باشد در حالی که عارف هیچگاه خویشتن را جدا از عامه مردم نمی پندارد. اگر از یک عارف پرسیده شود که عارف کیست؟ او همه را به جز خود، عارف می شناسد. او همواره می گوید فلانی عارف است ولی از خودش اسم نمی برد، در صورتی که صوفی می گوید ما فرقه ای داریم یا ما صوفی هستیم. و به نوعی خود را جدا و ممتاز از دیگران به شمار می اورند.
اگر نظری به اولین جمله از صفحه اول از اولین کتاب فرقۀ نقشبیندیه - كه پيروان زيادي هم دارد ـ بیندازید، این جمله را خواهید دید: «بداياتُنا، نهايات آخرينا»؛ (نقطة آغاز ما، نقطة پاياني براي ديگران است!) و این یعنی اینکه ما در هرحال با ديگران متفاوت هستيم و از ديگران ممتاز مي‌باشيم. اين تفكر، تفكر صوفيانه است. درحالي كه عارف اينگونه نيست. ابن سينا در آخرِ کتابِ «اشارات» مي‌گويد كه اگر كسي به مُخيّله اش خطور كند كه من عارف هستم، عارف نيست.(2)
با توجه به مقدمه بالا، از آنجا که صرفنظر از اینکه خط سیر و راه روش میان صوفیان و عارفان در وصول به مصدر حقیقت با یکدیگر متفاوت باشد و یا نه، عرفان به طور مشترک سرچشمۀ ارتزاق فکری عارف و صوفیمی باشد.

عرفان از جهت لغوی یعنی شناختن، معرفت، باز شناختن بعد از نادانی(3) ولی در حیطه معنی،
سرّی و غیبی گرفته شده است.(4) عرفان عبارت است از Mystikus از واژۀ یونانی
از باور به آنکه انسان می تواند انفراداً ازطریق تزکیه نفس، ریاضت، نیایش، اوراد و اذکار، خلسه و جذبه و سیر و سلوک مراحلی را طی کند و با خدا و نیروهای ماوراء طبیعی دیگر وارد ارتباط شود و بدین سان قلبش مبهط (مرکز) الهام و اشراقیات الهی قرار گیرد و به حقایق بی خدشه و قطعی دست یابد. اما تفاوت مهم عرفان با مذهب در آن است که مذهب به خلق جهان از عدم معتقد است ولی عرفان جهان را انباشته از گوهر خداوند و ثمره تجلی او، لبریز ازاو می داند، به ویژه انسان ازهرموجود دیگراز این گوهر نورانی الهی انباشته است. لذا عرفان وحدت وجودی (پانته نیستی) است و مذهب خدا را گوهری برتر و بالاتر از این جهان مستقل و "غیرممازج" (تلفیق نا شده، با چیزی ترکیب نشده، خالص) می شمرد ولی عرفان می گوید: خداوند «"داخل فی الاشیاء لا بالممازج و خارج عن الاشیاء لا بالمباینه"»، دردرون اشیاء است اما در آن حل نشده و در بیرون اشیاء قرار دارد لیکن در بین آنها فاصله نیست.
باز تفاوت دیگر در آن است که برخی از مذاهب چندان جنبه ضد جهان (آنتی کوسمیک) و مخالف با معیشت روزانه انسان ندارند و برای آن قواعد و مقرراتی وضع کرده اند، ولی عرفان آنتی کوسمیک است یعنی ماده را زشت، بدن را خوار می دارد. زندگی این جهان را ناچیز و مرگ را پلی برای وصول به معشوق ازلی می شمرد.

به علاوه عرفان در اثر اعتقاد به وحدت وجود، اختلاف بین مذاهب را صُوری می گیرد، قانون جذبه وعشق عام را قانون عالم و وظیفه خاص انسان می داند و از اینجا به نوعی جهان پرستی و اُنیورسالیسم می رسد.
اختلاف خلق از نام اوفتاد
چون به معنی رفت، آرام اوفتاد. (مولانا)
در میان این جریانات فکری که "خیال سرگشته"(5) آفریده است(6) ، عرفان از همه بیش ترعوامل یک واقعیت بزرگ و انسانی را در بر دارد و شاید علت شیفتگی دیرینه ایرانیان به عقاید عرفانی از این جاست. به ویژه در دوران پس از اسلام، عرفان به پرچم فکری مقاومت معنوی روشنفکران ایران و پناهگاه روحی و اخلاقی آن ها بدل می گردد. این به طورعمده یک مقاومت منفی و سرکوفته بود که محیط رنج بار، بر جان های روشن تحمیل می کرد.(7)
و اما کلمه تصوف از چه ریشه ای گرفته شده است؟ ریشه های گوناگونی از برای کلمه تصوف ذکر گردیده است که می توان به برخی از آنها اشاره مختصری نمود: برخی از اهل فن، کلمه تصوف را گرفته شده ازجماعت "اهل صُفّه" که جمعی از مهاجرین فقیری بودند که زمان پیامبر اسلام در مدینه در گوشه ای از مسجد النبی زندگی می کردند و رسول اکرم به آنان چیزی از زکات و صدقات برای خوراک و پوشاک اعطاء می‌کرد، می‌دانند که به گمان من ادعای درستی نمی باشد زیرا اهل صُفّه زندگی فقیرانه و درویشانه را از سراضطرار پذیرفته بودند و نه اختیار. کما اینکه بعدها که پیامبر اسلام قدرت و ثروت یافت هیچیک از آنها به زندگی صوفیانه روی نیاورد! هرچند از میان همین ژنده پوشان مردان بزرگی همچون ابوذر غفاری، سلمان فارسی، عبدالله بن مسعود، مقداد بن اسود، حذیفة بن صهیب رومی و بلال حبشی در تاریخ اسلام سربرافراشته اند (اگر وجود و ظهورآنان برای ما ایرانیان مفهومی ارزشمند داشته باشد البته!).
گروهی را اعتقاد براین است که تصوف از کلمه "صوف" که جامه ای پشمی و خشن بوده که در گذشته زُهاد می پوشیدند، گرفته شده. عده ای تصوف را اشتقاقی از کلمه "صفا و تصفیه قلب" می دانند. اما گروهی دیگر تصوف و را منتسب می کنند به پیروان "صوفة بن مرة" که در کعبه خود را وقف عبادت و ریاضت کرده بوده است.(8) و سرانجام برخی دیگر تصوف را ریشه گرفته از کلمۀ یونانی "سوفیا" و تئوسوفیا(9) به معنی حکمت و فلسفه می دانند.
لوئی ماسینیون(10) سرچشمهٔ اصلی تصوف را قرآن می‌داند. تقریبا اکثر صوفیان شیعه مذهب، تبار خود را از طریق علی ابن ابی طالب به محمد پیامبر اسلام می‌رسانند. در واقع می‌توان گفت قرآن تاثیر به سزایی در آثار عرفانی و صوفیانه بر جای گذاشته‌است. (شاید هم این عارفان بوده اند که با تفاسیر خود بر آیات قرآنی، مفاهیم برجسته ای به صورتِ ظاهرسادۀ قرآن داده اند./« در دوران خلافت عمر حتی گفتگو از تفسیر قرآن برای همه کس روا نبود. مردی به نام ضبیع به مدینه آمده بود و از مشابهات قرآن می پرسید. عمر فرستاد او را بیاورند، مقداری چوب خرما فراهم کرده بود، وقتی بیامد چوبی بر گرفت و او را بزد تا عمامه اش بیفتاد و سرش خونین شد، ( ضبیع) گفت:« بس است! آنچه در سر من بود برفت!» عمر از نوشتن تفسیر قرآن نیز منع می کرد. وقتی قرآنی به دست یکی دید که به هر آیه توضیحی پهلوی آن نوشته بود، مقراضی بخواست و آنرا مقراضکرد.»(11) ، عُمَر که بی گمان به بهشت خواهد رفت زیرا هم از جملۀ عشره مبشره (ده یاربهشتی) بوده که پیامبر به آنها وعده بهشت داده بوده است و وعدۀ پیامبر هم که زبانم لال تو خالی نیست. و مهمتر از آن اینکه پیامبر در باره او فرموده است: «اگر بعد از من پیامبری بودی، هر آینه، عمر به شرف نبوت مشرف شدی»(12) بینوای مرحوم علامه طباطبائی نیز که نه معدن فلزات داشت، نه کارخانه، نه رانت خوار بود و نه مرجع تقلید حکومتی، لذا او هم بی تردید به بهشت خواهد رفت. حالا فکرش را بکنید که عُمَر با آنهمه مخالفتی که با نوشتن تفسیر بر آیات قرآنی داشت و در این راه حتی از سرشکستن هم دریغ نمی کرد، در بهشت چه به روز بندۀ خدا علامه طباطبائی می آورد که کتاب المیزان که تفسیر قرآن باشد را در بیست جلد نوشته است!؟ این خلیفه مسلمین یعنی عُمَر در مراسم حج از بوسیدن حجر الاسود نیزخودداری کرده و گفته است: « به خدای سوگند، می دانم که تو سنگی بیش نیستی، نه بهره ای داری و نه توان ضربه زدن؛ اگر نبود که دیدم پیامبر تو را می بوسید، هرگز ترا نمی بوسیدم.»(13) ولی سرانجام با اصرار و دلالت امام علی، به این کار تن می دهد! (تفاوت میان طرز تفکر امام علی و عمر) به استناد روایات تاریخی این عُمَر آدم عصبانی مزاجی هم بوده و درهنگام عصبانیت چشمانش قدری اَحوَل نیز می گردیده است. او حتی در واقعۀ صلحنامۀ حدیبیه، علناً به پیامبر اسلام اعتراض کرد و به رسالت او شک نمود. حالا پرخاش و ضرب و شتم علامه طباطبائی که دیگر جای خود دارد!؟).
در هر حال در صدر اسلام افرادی مانند عثمان بن مطعون (نحستین مسلمانی که در قبرستان بقیع دفن گردید) عبدالله بن مرو بن عاص بوده اند که اولی به رهبانیت پرداخت و دومی تصمیم گرفت که تمام عمر را روزه گرفته و در تلاوت قرآن زیاده روی کند! هر چند پیامبر با استناد به آیاتی از قرآن مبنی بر اینکه خداوند برای انسانها آسانی و نه دشواری خواسته است.(14)، آن دو را از زیاده روی در عبادت و زهد منع می نماید ، اما افاقه نمی نماید. (اینها دیگر چگونه انسانهائی بوده اند که پیامبر اسلام شخصاً آنها را از زیاده روی درامرعبادت و زهد منع می کرده است و آنها نمی پذیرفته اند؛ ای بابا!؟). پس از درگذشت پیامبر این گونه عقاید دچار تغییرات بینادین گردیده و سرانجام در اواخر قرن اول هجری سبب پیدایش و زایش تصوف می گردد.تفکرات صوفیان به تدریج تحت تإثیر آشنائی مسلمین با فرهنگ هند، ایران و به ویژه یونان واقع گردیده و از جنبۀ انقطاع با دنیا (بریدن از ظواهر دنیوی) و زیاده روی در زهد و عبادت به سوی سیر و سلوک و جستجو و کسب معرفت و رسیدن به مقام عشق الهی و فنا در هستی او از طریق اشراق می نماید.
به عبارتی دیگر یک صوفی همانند مسافری است که درجاده طریقت (وادی طریقت) به سوی مصدر حقیقت (سرچشمه حقیقت) ره می سپارد. از این رو یک صوفی در مسیر وصل به معشوق ازلی به ناچار می باید از منازلی - هفت منزل - عبور نماید که وصول به هر یک از آنها وی را هدایت به سوی منزل بعدی می نماید.
غرض از هفت شهر عشق همان هفت منزل و هفت وادی سیر و سلوک عارفان و سالکان راه طریقت است که عطار آنها را به طور مفصل در کناب منطق الطیر به صورت تمثیلی از سفر مجازی گروهی از مرغان به راهنمایی هدهد به کوه قاف برای رسیدن به آستان سیمرغ (مصدر حقیقت) ، شرح داده است. بدین شکل که هرمرغ به عنوان نماد دستهٔ خاصی از انسان‌ها تصویر می‌شود. سختی‌های راه باعث می‌ گردد که مرغان یکی یکی از ادامهٔ راه منصرف شوند. در پایان، سی مرغ به کوه قاف می‌رسند و در حالتی شهودی در می‌یابند که سیمرغ در حقیقت خودشان هستند. اکثر محققان ادبیات، از جمله «دکتر شفیعی کدکنی» بر این باورند که دراین داستان، سیمرغ رمزی از وجود حق تعالی است و سیمرغ رمز آن مفهومی است که نام دارد اما نشان ندارد.
و اما آن مقامات هفتگانه یا هفت شهر عشق کدامند:
1- وادی طلب: نحستین مقام در طریق سیر و سلوک، مقام جستجو و طلب می باشد. جوینده یابنده است، به شرطی که در راه نیل به هدف اول بخواهد و سپس نهایت کوشش و فداکاری را به خرج بدهد. سالک باید هر دو سرا را از یاد برده و رها کند و مانند تشنه لبی در طلب و جستجوی آب یاشد.

جد و جهد اینجاست باید سالها زآنکه اینجا قلب گردد حالها
مال اینجا بایدت انداختن ملک اینجا بایدت در باختن.
2- وادی عشق: مراد از منزل عشق اینست که سالک باید در راه رسیدن به معشوق چنان مشتاق و سرباخته باشد که در این راه ازسوختن و فنا شدن نهراسد. اززشت و زیبا، نیک و بد دم نزند و در راه رسیدن به هدف حتی ذره ای عاقبت اندیشی و احتیاط از این و آن را به خود راه ندهد.
بعد از آن وادی عشق آید پدید غرق آتش شد کسی کانجا رسید
عاشق آن باشد که چون آتش بود گرم رو، سوزنده و سرکش بود
عاقبت اندیش نبود یک زمان غرق درآتش چو آن برق جهان
3- وادی معرفت: مقام معرفت یکی از مهمترین مقامات عرفانی به شمار می آید. و مراد از آن اینست که هر کس به قدر شایستگی و دانش و بینش خود راهی به طریقت برمی گزیند. صدر هر کس متناسب قدر او و مقام وی به اندازۀ معرفت اوست. یکی محراب را انتخاب می کند و دیگری بت را. از هر صد هزار نفر یک تن اسراربین و مجذوب و متصل می گردد. در این منزل گوهر علم و دانش آنچنان پیچیده است که اگر برگیری پشیمانی و اگر برنگیری باز هم پشیمانی.
هیچ ره در وی نه چون آن دیگرست سالکِ تن سالکِ جان دیگرست
لاجرم بس ره که پیش آید پدید هرکسی بر حد خویش آید پدید
سیر هر کس تا کمال او بود قرب هر کس حسب حال او بود
معرفت اینجا تفاوت یافته این یکی محراب و آن بت یافته
صد هزاران مرد گم گردد مدام تا یکی اسرار بین گردد تمام
هست دائم سلطنت در معرفت جهد کن تا حاصل آید این صفت
4- وادی استغناء: عارف دانا و بینا در این مقام از همه چیز بی نیاز و مستغنی است. هرگز اسیر هوسهای دنیوی نمی گردد. و هر آنچه طلبِ دنیوی می یابد در درون خود می کشد. جهان و جهانیان در نظر عارف نقش نگاری است کشیده شده بر یک لوح و او، این لوح را می شکند که تا خود را از دنیا بی نیاز سازد.
دیده باشی کان حکیم پر خرد تختۀ خاک آورد در پیش خود
پس کند آن تخته پر نقش و نگار ثابت و سیار آرد آشکار
.....
چون حساب نحس گردد سعد ازآن گوشۀ آن تخته گیرد بعد از آن
بر فشاند گوئی آن هرگز نبود آن همه نقش و نشان هرگز نبود
صورت این عالم پر پیچ پیچ هست همچون صورت آن تخته هیچ
5- وادی توحید: شخص عارف در این وادی خدا را هستی محض و غیر از آن را جلوه ای از هستی او می بیند. به هر جا و هر کس بنگرد حقیقت محض و جمال مطلق و محبوب واقعی یعنی خدا را می بیند. وادی توحید مقام تجرد و تفرید است. عدد بر می خیزد و همه یکی می شود.
چون یکی باشد همی نبود دوئی هم منی برخیزد اینجا هم توئی
و یا
مرد را در دیده اینجا غیر نیست کعبه را ضدیتی با دیر نیست
6- وادی حیرت: مقام حیرت وادی آوارگی و آشفتگی است. مقام بهت و اقرار به جهل و نادانی است. مقامی است که عارف در می یابد که چیزی نمی داند. او چنان مبهوت و حیران می شود که وجود و هستی خود را گم می نماید. کار سالک درد و حسرت است. نه روز او روز است و نه شب او شب. در این منزل حالتی افسرده و سوخته و حیران دارد.
مرد حیران چون رسد این جایگاه در تحیر مانده و گم کرده راه
گم شود در راه حیرت محو ومات بیخبر از بود خود وز کائنات
.....................
فانئی یا باقئی یا هر دوئی؟ هردوئی یا تو نه ای یا نه توئی؟
گوید اصلاًَ می ندانم چیز من وین ندانم هم ندانم نیز من
7- وادی فنا: مقام فنا آخرین منزل و مقصد نهائی و غائی عرفان است و چون بدین مقام رسند جزئی از عالم وحدت گردند. در حقیقت فانی مطلق می شود تا به باقی مطلق متصل گردد.
هر که در دریای کل گم بوده شد دائماَ گم بوده و آسوده شد
گر تو هستی راه بین و دیده ور موی در موی اینچنین اندر نگر
هر که او رفت از میان اینک فنا چون فنا گشت ا ز فنا اینک بقا
عارفِ سالک در این منزل اگر صبور باشد و شکیبا در خود فرو می رود و لب فرو می بندد و در آن حالتِ بی خودی و جذبه به راز و نیازعاشقانه می پردازد؛ اما اگر همچون حسین بن منصور حلاج تنگ حوصله باشد، فریاد اناالحق می زند و سر در راه افشای راز می بازد و به قول حافظ:
گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد.(15)
از میان عارفان نامدار ایرانزمین می توان به این بزرگان اشاره کرد: حسین بن منصور حلاج، ابراهیم اَدهَم، ذوالنون مصری، داود طائی، جنید بغدادی، رابعه عدویه (16) ، فضیل بن عباس، ابوالعباس قصاب املی، بایزید بسطامی، معروف کرخی، ابوالحسن خَرِقانی، خواجه عبدالله انصاری، عطار نیشابوری، سنائی غزنوی، ابوالسعید ابوالخیر، مولوی، حافظ، فخرالدین عراقی و جامی.
ازحلاج پرسیدند: « آرزویت چیست؟» جواب داد: « می خواهم از پهنۀ بیکران خلقت هم، انسانها آوای حقیقت را از درختان، سنگها، شن ها و کوهها بشنوند. حد و مرز آرزویم همین است و دیگر هیچ.»
جوع (گرسنگی) خوراک مرتاضان است و تفکر خوراک عارفان. (ابو سعید خراز)
آسیاب نمودار صوفی است، درشت می ستاند و نرم باز می دهد. (ابوالسعید ابوالخیر)
ابوالسعید ابوالخیر را گفتند: « یکی توبه کرده بود و بشکست» گفت: «اگر توبه اورا نشکسته بودی، او هرگز توبه نشکستی.»
یا چنان نمای که هستی، یا چنان باش که می نمائی. (بایزید بسطامی)/
گئومات

سیمرغ، نشان شاهنشاهی ساسانی سیمرغ بر پارچه ابریشمی منجوق دوزی شده از عهد ساسانیان

پانوشت:

1- نام اصلی این عارف برجسته "حسین" پسر منصور حلاج (حسین بن منصور حلاج) است. اما مشحص نیست به چه سبب او را "منصور حلاج" که نام پدرش می باشد، خطاب می کنند!

2- ماهنامه آموزشی، اطلاع رسانی معارف، شماره 68، صص 6 تا 10، مصاحبه با حجت الاسلام دکتر احمد عبادی استاد سطوح عالی حوزه و دانشگاه.

3- فرهنگ فارسی عمید.

Intuittion./ Mystique4-

5- خیال سرگشته که ما آنرا معمولاً "وهم" نیز می نامیم و از آن مذهب، عرفان و جادو زائیده شده است. ابتدائی بودن مدنیت انسان و محدودیت مطلق وسائل و ابزار و معرفت واقعی به جهان پیرامون و لذا عجز و جهالت آدمی در مقابل قوای طبیعی و بعد تر از آن، در مقابل قوای اجتماعی که بر او مسلط بودند، "وهم سرگشته" را به سوی ساختن اسطوره هائی کشاند که از آن دین، عرفان و جادو نشأت گرفته است.

6- (1)جادو و کلیه علوم سرّیه/ (2) مذهب و کلام/(3) عرفان و صوفیگری و سرانجام (4) فلسفه ایدآلیستی که مرز بین تخیل سرگشته و تعقل است.

7- احسان طیری، برخی بررسی ها در باره جهان بینی ها و جنبش های اجتماعی در ایران ، عناصر مهم جهان بینی ایرانی، دین و عرفان ...

8- کتاب تلبیس ابلیس، ابن جوزی.

Theosophia -9

- لوئی ماسینیون (1883 – 1963) شرق شناس، اسلام شناس و مورخ شهیر فرانسوی. Louis Massignon10-

11- کتاب سرگشته در میقات، اندر پی خسی در میقات؛ م. اردوان، ص 331، به نقل از نهج الفصاحه. ابوالقاسم پاینده، صص 73 و 74، به نقل از ابن ابی الحدید.

13- حبیب السیر، ج 1، ص 429.

14- کتاب اخبار مکه، ابو ولید ارزقی، ص 324.

15- سوره بقره، آیه 185/ سوره حج آیه 78 و سوره مائده آیه 6.

16- غرضِ حافظ از "آن یار" همان حسین بن منصور حلاج می باشد.

17- رابعه عدویه قیسیه (95 هجری قمری در بصره – 135 قمری در بیت المقدس) ملقب به تاج الرجال، زنی شاعر و عارف آنهم در اوائل قرن دوم هجری! روانش شاد باد!عطار در تذکرةالاولیا از این بانوی متفکر یاد کرده است.

ريشه های اصطلاحات و ضرب المثلها
پیراهن عثمان

هرگاه کسی با بزرگنمایی کاذبِ یک رخداد یا موضوع خاص از آن به عنوان بهانه و دستاویزی ظاهری، برای پیشبرد نیت باطنی خود (که بعضاً هدفی به غیر از آن بهانه ظاهری می باشد)، برعلیه شخص دیگری استفاده ابزاری بنماید، برای بیان کرداراو گفته می شود که فلانی موضوع ساده ای را پیراهن عثمان کرد تا بتواند در پناه آن، دشمن خود را منکوب نماید.

اما این عثمان کیست و پیراهن او چرا به اصطلاحی این چنین پایداردر فرهنگ عوام نهادینه گردیده است.

عثمان[1] بن عفان بن ابی العاص بن امیه (سال پنجم عام الفیل[2] – 35 هجری قمری) یکی از بزرگان خاندان بنی امیه می باشد. لغت "بني اميه" از دو بخش تشكيل شده است: بني (بنين): جمع ابن كه در لغت عربي به معني پسر است[3] و از ريشۀ بُنَيَ به معني ساختن بنا وعمارت است. وجه تسمیه ناميدن فرزند به "ابن" از اين جهت می باشد كه پدرش او را ساخته است![4] امَيّه: مُصَّغر اَمَه می باشد که در لغت به معني كنيز است.[5] جد بزرگ اين خاندان "امية بن عبد شمس"،[6] جد مشترك عثمان و معاوية است.[7]

قبیله قریش به ادعای مسعودی مورخ مشهور اسلامی دارای بیست و پنج طایفه (خاندان) بوده است که "بني اميه" یکی از آنها می باشد. این خاندان از سال 41 هـ . ق تا 132 هـ .ق بر سراسر جهان اسلام حكومت كردند. حکومت بنی امیه سرانجام در سال 132 هجری قمری به یاری ابومسلم خراسانی از میان برداشته شد و حکوممت بنی عباس بر سر کار آمد. اما یکی از بزرگان بنی امیه که به اسپانیا گریخه بود، در آنجا حکومت مستقلی بنا نهاد که از سال 138 هجری قمری تا سال 422 هجری قمری یعنی حدود 300 سال برقرار بود.[8]

عثمان پس از ابوبکر دومین فرد بالغی بود که درمکه به اسلام گروید. گرویدن او به اسلام از این جهت با اهمیت به شمارمی رفته است که وی شخصیتی محترم و ثروتمند بود و اکثریت خاندان او یعنی بنی امیه، در آن زمان از مخالفان سرسخت اسلام محسوب می شدند. از آنجا که همسران عثمان پس از گرویدن او به اسلام از وی جدا شدند، پیامبر اسلام ابتدا دختر خود رقیه را به زنی به او داد. رقیه در زمان وقوع جنگ بدر در سال دوم هجرت به مرض سختی مبتلا شد و درگذشت و در بقیع دفن گردید. پس از درگذشت رقیه، عثمان دختر دیگر پیامبر، ام کلثوم را به زنی گرفت و به همین دلیل به ذوالنورین (صاحب دو نوریعنی دو دختر پیامبر) مشهور گردید. اما ام کلثوم نیز درسال نهم هجری بیمار گردید و درگذشت.[9] او نیز در بقیع دفن گردید. منقول است که عثمان رفتار چندان پسندیده ای با دختران رسول خدا نداشته و حتی آنها را تنبیه بدنی نیز می کرده است. هر چند پیامبر فرموده که اگر دختر دیگری نیز می داشته او را به عثمان می داده است!؟ عثمان مردی بوده است با قامتی متوسط،، چهره ای گندم گون و مطبوع و ریشی پر مو.

همانگونه که می دانید عُمَر خلیفه دوم مسلمین در اواخر ماه ذی حجه سال 23 هجری قمری به دست یک ایرانی دلیربه نام فیروز نهاوندی مشهور به ابولؤلؤ در هنگام نماز درمحراب مسجد مدینه با ضربات خنجر به قتل رسید. در حقیقت عُمَر نخستین شهید محراب در تاریخ اسلام محسوب می گردد و نه امام علی که در درگاهِ ورودی مسجد کوفه به دست عبدالرحمن بن ملجم مرادی با همدستی شبيب و مجاشع بن وردانبه شهادت رسید.[10] عمراز خود وصیت نامه ای برجا گذاشته بود که طبق آن انتخاب خلیفه بعدی را به عهدۀ یک شورای شش نفره مرکب از علی بن ابیطالب، عثمان بن عفان، عبدالرحمن بن عوف، سعد بن ابی وقاص، زبیر بن عوام و طلحهٔ بن عبیدالله محول نموده بود.

پس از سه روز بحث و جدل بی نتیجه برسرانتخاب خلیفه، قرار بر این می گردد که از بین امام علی و عثمان یک نفر توسط حَکم که عبدالرحمن بن عوف بود به خلافت انتخاب شود. لذا بعد از نماز صبح در مسجد مدینه، عبدالرحمن به بالای منبر رفته و امام علی را به پای منبر می طلبد (یعنی که انتخاب اول او برای خلافت، امام علی بوده است) حضرت علی جلو آمده و در زیر منبر می ایستد. عبدالرحمن دست او را گرفته و می گوید: «از تو می خواهم تعهد نمایی که اگر تو را برگزینم به کتاب خدا، سنت رسول الله، و سیرهٔ شیخین (راه و روش ابوبکر و عمر) رفتار کنی. حضرت علی قاطعانه پاسخ می دهد: «تا آن جا که توانایی دارم تلاش می کنم که کتاب خدا و سنت رسول را به جای آورم ولی بدان که من اجتهاد خود را مقدم بر سیرهٔ شیخین (راه و روش ابوبکر و عمر) می دانم» (صداقتی قابل تقدیر درعالم دیانت از یک مرد خدا، اما خبطی ناشیانه و جبران ناپذیردر دنیای سیاسیت از یک دولتمرد). ولی عثمان همۀ آن شرایط را می پذیرد و درآخرین روز ذی حجه سال ۲۳هجری به عنوان خلیفه سوم مسلمین جهان انتخاب می گردد.[11]علی بن ابیطالب نیز همانطور که در بدو تشکیل شورا همانند دیگر اعضاء متعهد شده بود که با خلیفه منتخب شورا بیعت نماید، نخستین کسی بود که با عثمان بیعت کرد.

اگر چه در زمان خلافت عثمان (23 تا 35 ه.ق.) قبرس، کرمان، خراسان و قفقاز و بخش بزرگی از شمال آفریقا تصرف شد و ثروتها و غنائم زیادی به مرکز خلافت اسلامی سرازیر گردید. و عثمان در سال 24 هجری قمری دستور گِردآوری قرآن را داد که تا سال 30 هجری قمری طول کشید و با این عمل خود آن کتاب را از نابودی و دخل و تصرف بیشتراحتمالی نجات داد، اما به دلایل سیاسی-اجتماعی زیادی که ناشی از ناکارآمدی و نالایقی عثمان در امور دولتی – سیاسی بود از جملۀ توجه بیش ازحد او درواگذاری امتیازاتی ویژه به خودی ها یعنی اعضاء خاندان بنی امیه، و اینکه خون هرمزان ایرانی را که به دست عبیدالله پسر نه چندان عاقل عمر به خونخواهی پدرش عمر بی دلیل و بی تقصیرکشته شده بود را پایمال کرده و عبید الله را قصاص ننمود،[12] و از همه مهمتر اختلاف طبقاتی عمیقی که میان ثروتمندان و سایر طبقات مردم به ویژه قبیله بزرگ قریش (به جزخاندان بنی امیه) به وجود آمده بود (جملگی این صفت نشانی ها، آدرس بیت رهبری حکومت ولایت مطلقه فقیه را می دهد!) وهمچنین دلایل متعدد دیگری که کلاً شرح همۀ آنها از حوصلۀ این مطلب خارج است، نارضایتی های بسیاری در میان مسلمین بروز کرد. این نارضایتی ها به همراه تحریکات افرادی که از برکناری و احتمالاًً کشته شدن عثمان سود می بردند، سرانجام باعث گردید که خانه عثمان توسط توده های خشمگین و تحریک شدۀ مردم از جملۀ دوهزارتن از مردان قبایل یمنی، عراقی و مصری محاصره گردیده و به قتل او ختم گردد.

طبری این واقعه را چنین نوشته است: «.... شورشیان به خانه اندر آمدند. غافقی که از شورشیان بود با پاره آهنی که همراه داشت به او زد و قرآن را نیز با پا بزد. قرآن بگشت و خون بر آن روان گردید. سودان بن حمران پیش آمد که ضربتی دیگر بزند اما نائله دخترعثمان پیش آمد و دست خود جلو شمشیر برد و آن را بگرفت که انگشت دستش بیفتاد.»[13]

گفته می شود که در میان قاتلین عثمان یک ایرانی نیز به نام "ابوفروه" که به "پوستین پوش" معروف بوده، وجود داشته است که با عربی شکسته فریاد می زده: رد المدالم (رد المظالم).[14]
روایت می گردد که در زمان مرگ عثمان، مردم چنان بر او خشمگین بودند که اجازه ندادند تشییع جنازۀ درستی برای او برگزار شود و فریاد میزدند نعثل نعثل (بز کور، بز کور- لقبی که عایشه به عثمان داده بود)، و جنازه ی وی تا مدتی روی زمین مانده بود. تا اینکه سرانجام درحالیکه یک پای او را نیز سگهای ولگرد خورده بودند!،[15] پنهان از چشم مردم، او را در بیغوله ای خارج از بقیع در محلی به نام «حش کوکب» که قبلاً مدفن یهودیان به شمار می رفته اما تبدیل به زباله دانی شده بوده است، دفن کرده اند.[16] (این بود سرانجام شوم همسر دو دختر پیامبرو صحابه بزرگ او که خلیفه سوم مسلمین نیزبود. حالا جنایتکاران حکومت ولایت مطلقه فقیه در نظر بیاورند که خشم ملت ایران عاقبت چه به روز آنها خواهد آورد؟)
توجه داشته باشید که این نارضایتی ها مطلقاً ارتباطی با دیانت و ایمان قلبی عثمان به دین اسلام نمی داشته است. کما اینکه او درهنگام تلاوت قرآن کریم به قتل رسیده است. اهمیت بسیار این واقعه در این است که به ما نشان می دهد که به دلایل سیاسی ی ناشی از دین دولتی و دولت دینی، حتی می توان عثمان، همسر دو دختر پیامبر و یار و یاوراو که خلیفه مسلمین نیز باشد را درخانه خودش ولو در هنگام تلاوت قرآن به قتل رساند و اموال او را غارت نمود!

« رسیدیم به قبر عثمان......، عثمان، خلیفه سوم، نیز به گمان من یکی از قربانیان دنیای آلوده سیاست بوده است. مردی که در آن غوغای حمله به خانه اش در کمال آرامش مشغول تلاوت قرآن بود. او در حین قرائت قرآن نیز به قتل رسید وغریبانه ومظلومانه در بیشه ای متروک در خارج از محدودۀ گورستان مسلمین، بقیع، به خاک سپرده شد. او مسلمانی بزرگ و شایسته بود، اما سیاستمداری ضعیف و بی لیاقت. این که دراین قبر خفته، عثمان "سیاستمدار نالایق" است که می بایست به عنوان "عثمان مرد خدا" در کنار مرقد پدر زن خود، پیامبر اسلام به خاک سپرده شده باشد. او شخصیتی بود درست در قطب مخالف معاویه که مسلمانی بود منافق و سست ایمان اما دولتمردی بزرگ، قدرتمند و شایسته.»[17]

باری در پی شورش مردم و قتل عثمان، هرج و مرج در شهر مدینه گسترش یافته و گروهی از لباس شخصی های صدر اسلام دست به غارت منزل عثمان و بیت المال زده بودند، از این رو برای کنترل هر چه زودترشرایط بحرانی پیش آمده، گروه بیشماری ازمسلمانان به در خانه امام علی رفته و دست به دامان اوشده و وی به خلافت برگزیدند که چگونگی آن نیز از بحث ما خارج است.

و اما از آنجا که حضرت علی در مورد واقعۀ افک به پیامبر گفته بود که: «زن برای شما قحط نیست» و با این سخن، به طورغیرمستقیم حُکم بر احتمال صحتِ رابطۀ نامشروع عایشه با صفوان بن المعطل و خیانتِ زناشوئی او به پیامبرداده بود، عایشه کینه ای سخت از او در دل گرفته بود. لذا پس از به خلافت رسیدن امام علی برای انتقام گیری ازاو، کشته شدن عثمان و عدم قصاص قاتلین او را بهانه قرار داده و شروع به دسیسه و توطئه پردازی برای مخالفت با حضرت علی می نماید. هر چند عایشه خود از مخالفین سرسخت خلافت عثمان به حساب می آمد و بارها آشکارا اظهار داشته بود که: ««اقتلوا نعثلاً فقد كفر « (بز کور(عثمان) را بكُشيد كه كافر شده است»»[18] و یا «او (عثمان) سنت پیامبر را فراموش کرد، و فتنه در میان امت ایجاد می کرد. به خدا بهترین پیکار، پیکار با کسی است (عثمان) که چیزی را که شایستهٔ آن نیست طلب کند» (قابل توجه رهبر معظم رژیم حکومت اسلامی ایران). اما همین اُم المؤمنین این بار جبهه عوض نموده و امام علی را متهم به دخالت درقتل عثمان می نماید. هر چند حضرت علی، فرزندان خود حسن و حسین و غلامش قنبر را برای محافظت از جان عثمان در جلو خانه اوبه نگهبانی گذاشته بود[19] اما این تدابیرافاقه ننموده و مهاجمین از دیوار خانه بالا رفته و عثمان را به قتل می رسانند.

بیشترشواهد و قرائن موجود در روایات گوناگون نشان می دهد که عایشه، معاویه و عمروعاص سه تن ازعاملین بسیار مؤثر در قتل عثمان بوده اند. عایشه مردم را بر ضد عثمان تحریک می کرد (ن ک پاراگراف پیشین)، عمرو عاص در اثناء بالا گرفتن مخالفت با عثمان به نزد او رفته و و از او می خواهد که از آنچه که مردم به او نسبت می دهند توبه کند ولی عثمان زیر بار نمی رود. سرانجام عمروعاص پس از بحث و جدلی بی نتیجه با عثمان از او رنجیده شده و متعاقب آن، مردم را علناً بر علیه او تحریک می نمود.[20]

ومعاویه که عثمان از او کمک خواسته بود نیز، ازیرا که خود طمع خلافت در سر می پروراند؛ به يزيد بن أسد، فرمانده لشکر دوازده هزار نفری خود که طبق درخواست خلیفه اش عثمان می باید هر چه زودتربه کمک او بشتابند، توصیه کرده بود که وارد مدینه نشوند و آن لشکرهم در محلی به نام ذى خُشُب و يا وادى‏القرى‏ اردو زده و آگاهانه دفع الوقت می کند تا اینکه عثمان کشته می شود و معاویه زیرکانه از همین لشکر برای نبرد با امام علی در جنگ جَمَل استفاده می نماید[21] معاویه نامه های تحریک آمیز بسیاری به بزرگان مدینه می فرستد که صرفاً به ذکریکی ازآنها اکتفا می گردد: او در نامه به مروان بن حکم می نویسد و دستور می دهد که:« امور را به دقّت زير نظر بگيرید، خونخواهى عثمان را آشكار كنيد و مردم را به سوى آن بخوانید و اذهان عمومى را بر ضد على‏بن ابیطالب، مشوش نمايد.»[22] البته باید اذعان داشت و پذیرفت که همۀ این مسائل از قواعد بازی "دنیای آلوده به همه چیزسیاست" می باشد، لذا معاویه همان کاری را انجام داده که هرسیاستمدار برجسته ای می بایست انجام می داد. کما اینکه درحال حاضرنیزحکام فعلی ایران برای حفظ قدرتِ بادآوردۀ خود، دست به انجام اقداماتی زده و کماکان می زنند که آب توبه بر سر معاویه و فرزندش یزید می ریزد. اما معاویه و یزید دست کم جا نماز دیانت آب نمی کشیدند! لذا بدون توجه به تعصبات مذهبی، من بالشخصه معاویه را یکی از برجسته ترین سیاستمداران و دولتمردان تاریخ اسلام می شناسم و آنچه که او در کمال تأسف بر سر امام علی آورد، لازمۀ نبرد قدرت در دنیای سیاست می بوده است و نه صرفاً به قصد مخالفت با اسلام و یا خاندان پیامبر اکرم. به عبارت اولی او با خلیفه وقت بر سردستیابی به قدرت مطلقه می جنگید و نه با امام علی ی داماد و پسرعم پیامبر!

خوب نگاه کنید و ببینید و به دقت بخوانید که خلیفه مسلمین جهان در صدر اسلام فقط درحدود پنجاه سال پس ازرحلت پیامبر اکرم چه می سُراید:
دَعِ الْمَساجِدَ لِلعُبّادِ تَسْكُنُها وَ اْجِلْس عَلي دَكَّهِ الْخَمّارِ وَ اسْقينا
اِنَّ الَّذي شَرِبا في سُكْرِهِ طَرِبا وَ لِلْمُصَلّينَ لا دنيا ولادينا
ما قالَ رَبُّكَ وَيْلُ لِلَّذي شَرِ با لكِنَّهُ قالَ وَيْلُ لِلْمُصَلّينا مساجد را بگذار برای عابدان و دینداران تا در آن مسکن گزینند بیا و بنشین بر سر بساط شراب ما و ساقی باش آن که شراب می نوشد، در مستی خویش وجد و نشاطی دارد حال آنکه نمازگزاران را نه دینی است و نه دنیایی
زیرا پروردگارت هرگز نگفته است وای بر شراب خواران بلکه گفته است وای بر نماز گزاران!؟ (یزید بن معاویه)
برگردیم به نقل روایت دیگری از طبری، نعمان بشیر، پیراهن خونی عثمان و انگشت بریده شدۀ دخترش نائله (در منابع دیگری "همسر عثمان" ذکر شده و نه دخترش) را با خود به شام به نزد معاویه می برد. معاویه نیز که خود داعیه خلافت در سرداشت و از قتل عثمان قلباً خوشحال می بود به منظور تحریک کردن و شوراندن مردم برعلیه امام علی که مانع خلیفه شدن او به شمار می رفت، هر روز پیراهن خونی عثمان و انگشت بریده نائله را برمنبرمی گذاشت و به سبک آخوند های امروزی که ذکر مصیبت کربلا می گویند، مصیبت خوانی می کرد و «مردمان شام می شنیدند و به شدت می گریستند و اظهار دلسوزی می نمودند. تا اینکه جماعتی از آنان هم قسم می شوند که تا هنگامی که کشندگان عثمان و همدستان آنها را نکشند، نخسبند و سر نشویند».

عایشه نیر در مدینه همین نقش را بازی می کرد. ولی هنوز روشن نیست که چرا و به چه دلیل امام علی که او را به راستی می توان "دُژخیم عدالت"[23] نامید، ازیرا که در راهِ کشتن و سربریدن به منظور اجرای عدالتِ اسلامی ازهیچکس و هیچ چیز خوف و ملاحظه ای نداشته است ولو آنکه طرف مربوطه، ام المؤمنین همسر پیامبر بوده باشد و یا حتی کسانی که به او مقام اولوهیت می بخشند! زیرا آنها را هم در چاه پر دود و آتش می اندازد و هلاک می نماید. شگفتا که این چنین شخصیتی حاضر نگردیده است که عاملین قتل عثمان را مجازات و قصاص نماید!؟ او دردفاع از تصمیم خود می گفته است که: «چندین کس را به خون یک تن نمی توان کشت» اما در کمال شگفتی در مجازات قاتلینِ یار نزدیک خود "عبدالله بن خباب" خشونتی بی سابقه به خرج می دهد و می گوید: «به خدا اگر همه مردم روی زمین به کشتن عبدالله اقرارکنند، همه را از دم شمشیر می گذرانم و یک لحظه در این کار درنگ نخواهم کرد»[24] مخالفین حضرت علی نیز به تحریک عایشه، معاویه و عمروعاص مکرراً خواستار مجازات قاتلین عثمان می گردیدند و خودداری امام علی از قصاص آنها را در شیپور تبلیغات خود دمیده و او را محرک و عامل اصلی قتل عثمان می نامیدند.

عَلم کردن پیراهن خونی عثمان و تحریکات و دسیسه های جنبی بر محور آن، سرانجام موجبات بروزجنگِ خونین جَمَل (شترنر) را درروز یکشنبه، هیجدهم جمادی الاولی سال 36 هجری قمری را فراهم می آورد. جنگی که به ظاهر به جهت خونخواهی عثمان و قصاص قاتلان او بر پا شد ولی در اصل نبردی بود از برای انتقام گیری از سوی عایشه و هموار ساختن راه خلافت از سوی معاویه.

اهمیت ویژه این جنگ آن بوده که نخستین جنگ داخلی و برادر کشی در بین مسلمانان و یاران پیامبر اکرم در تاریخ اسلام محسوب می گردد، در یک سوی میدان ام المؤمنین، طلحه و زبیر و در سوی دیگر میدان امام علی، عمار یاسر، مالک اشتر و محمد بن ابی بکر. درآن جنگ که در ناحیه ای به اسم حزیبه در حاشیه بصره فعلی میان سپاهیان امام علی و قشون عایشه روی می دهد؛ عایشه به روی شتر نری به نام "عسگر" سوار بوده، به همین جهت آن نبرد به جنگ جَمَل موسوم می گردد. چگونگی آن جنگ را وامی گذاریم به زمانی دیگر. اما سرانجام پس از یک نبرد خونین که آمار مختلفی از کشته شدگان آن ارائه گردیده است که حد متوسط آن حدود هفتهزار نفر از سپاه علوی و هیجده هزارنفر از لشکریان عایشه (از جمله یاران نزدیک پیامبر طلحه و زبیر) می باشد؛ جناح عایشه شکست می خورد و خود او به اسارت امام علی در می آید که حضرت علی وی را با احترام تمام به مدینه روانه می نماید.

و بدینسان " پیراهن عثمان" یا به قول عرب زبانها "خمیص عثمان" وارد فرهنگ عامه می گردد.

به سبب همین آشوبگری ها برعلیه حضرت علی می باشد که نام عایشه همسر پیامبر ملقب به ام المؤمنین (مادر مسلمانان - ازیرا که هیچ مسلمانی نمی تواند با او، یعنی با مادر خود ازدواج نماید.) درفرهنگ شیعه و ایرانیان نامی چندان مورد احترام نمی باشد و بیشتر به زنان و دختران فتنه برانگیزاطلاق می گردد؛ به همین سبب کسی نام عایشه را بر دختر خود نمی نهد!گئومات----------------------------------------------------------------------------
دروازه قبرستان بقیع همیشه باز نیست. بلکه روزی دو بار یعنی پس از نماز صبح و نماز عصر دروازه را می گشایند و یا هرگاه میتی را برای خاکسپاری به آنجا می برند. به طور کلی ورود بانوان به قبرستان بقیع ممنوع است!؟ در حال حاضر نیز به حجاج ایرانی (کلاً شیعیان) اجازه نمی دهند که مانند آنچه که در عکس بالا سمت چپ می بینید، تا نزدیکی قبور چهار امام شیعه بیایند. بلکه آنها را با بی احترامی و اهانت کامل در حدود ده بیست متری آن قبور نگه می دارند. من شخصاً، علت این رفتار ناپسند را (به عربی) از یک شُرطی عربستانی که ترکه به دست، با توهین و دشنام، حجاج ایرانی را در یک محل متوقف می کرد، پرسیدم. او که مرا به دلیل تکلم به زبان عربی، غیر ایرانی می پنداشت، ضمن نثار چند دشنام عربی آبدار به ایرانی ها!؟، گفت: آخر این مجوس ها! خاک اطراف آن قبور را در کیسه کرده و با خود می برند! برای همین است که اطراف این قبور گود تر از سایر نواحی بقیع می باشد!!!
پیامبر اسلام در مرگ فرزندش ابراهیم بسیار گریست و بی تابی نشان داد، به طوری که مورد سرزش اصحاب و مردم قرار گرفته و به او گفتند: تو که ما را صبر می فرمودی و همه جا نمونۀ صبر و ثبات بودی، پس این گریۀ بی تابی (در مرگ پسرچهار ساله ات ابراهیم) چیست؟ فرمود: «دل می سوزد و اشک می ریزد، و جز آنچه خدا پسندد نگویم».[25] (آنوقت ساده لوحان به زیارت قبوربزرگان دین اسلام می روند و نذر و نیاز می کنند و دخیل به ضریح می بندند که آنها بیمارانشان را شفا بدهند و مشکلاتشان را حل نمایند!؟ عملی که آن بزرگان گرانقدرحتی در زمان حیاتِ خویش نیز قادر نبوده اند برای نجات جان عزیزان خود انجام بدهند. برای نمونه اگر پیامبر گرامی می توانست، می بایست حداقل جان یکی از چهار پسر خود -قاسم، طاهر، طیب و ابراهیم - را نجات می داد که عاص بن وائل به آن بزرگوار لقب توهین آمیز "ابتر" -بی عقبه و بی وارث- ندهد. و موجب نزول آیات عتاب آمیز یک تا سه سورۀ کوثرفراهم نگردد.)

به طور کلی مسلمانان اهل سنت زیارت اهل قبور را چندان پستدیده نمی دانند و ندرتاً به گورستان می روند. فرقه وهابی حاکم برعربستان سعودی نیزعلاوه بر آن، اصولاً با تقدس بخشیدن به قبور بزرگان صدر اسلام و هر قبر دیگری مخالف است و آنرا نوعی بت پرستی می شمارد که بیراه هم نمی گوید!؟ آل سعود که در سال 1344 هجری قمری بر عربستان تسلط کامل یافت به استناد فتوای متفکر و مُفتی مشهور وهابیون، ابن تیمیه و شاگرد معروف او، ابن قیّم مبنی بر اینکه:«ویران کردن بنایی که روی قبور ساخته شده، واجب است و پس از قدرت بر ویران کردن آن، باقی گذاشتن آنها به همان صورت، حتی یک روز هم جایز نیست»؛ در تاریخ هشتم شوال همان سال (1344ه ق) کلیه گنبد و بارگاه های موجود در بقیع را با خاک یکسان نمودند. از آنجا که در آن فتوا، بنای موجود بر هیچ قبری استثناء نشده است، اگروهابیون آل سعود جرأت می کردند و از واکنش جهان اسلام نمی ترسیدند، حتی گنبد و بارگاه مرقد پیامبرگرامی اسلام و در کنار آن قبور ابوبکر و عمر را نیز تخریب و به صورت ساده ای در می آوردند! این طرز تفکر را مقایسه کنید با مرده پرستی مذهب تشیع که از آن صرفاً به جهت گسترش خرافات و پیشبرد مقاصد مالی و شخصیتی آخوند های شیعه استفاده ابزاری می گردد. البته نه دیگر در حال حاضر که جملگی روحانیون سهامدار چاههای نفت و گازو کارخانجات و معادن فلزاتِ متعلق به ملت ایران می باشند و اکثراً اریستوکرات های عصر حاصر در ایران اسلامی.
بعد مردن تربت ما را عمارت گو مباش بر سر قبر شهیدان گنبد گردون بس است -----------------------------------------------------------1- عثمان = بچه اژدها. مار یا بچه مار (لغتنامه دهخدا) 2- حدوداً بین سالهای 570 تا 573 میلادی. 3- قرشي، علي اكبر؛ قاموس قرآن، ج 1، ص 233 4- . راغب اصفهاني؛ مفردات، ترجمه غلامرضا حسيني، ج 2، ص 315 و 314 5- قاموس قرآن، پيشين، ص 75 6- عبد شمس برادر هاشم نیای پیامبر اسلام است.هر دو از فرزندان عبد مناف هستند که نیای تمامی شخصیت های ریز و درشت اسلام می باشد. 7- خرمشاهي، بهاء الدين؛ دانش نامه قرآن و قرآن پژوهي، ج 1، ص 392 8- طباطبائي، محمد حسين؛ تفسير الميزان، ترجمه، محمدباقر موسوي همداني، ج 13، ص.247 9- رقیه و ام کلثوم ابتدا همسران دو پسر ابولهب بودند که پس از بعثت به دستور ابولهب که سرشناس ترین دشمن پیامبر بود، طلاق داده شدند.10- مروج المذهب، ج 2، ص 412. 11- تاریخ خلفا، صص 129 تا 137. 12- ترجمه تاریخ یعقوبی، ج 1، ص 69. 13- فرهنگ کوچه، شاملو، به نقل از طبری. باید اضافه کنم که درسایراسناد، نام اشخاص دیگری به عنوان قاتلین عثمان ذکر گردیده است. 14- عباس خلیلی مدیر و نویسنده روزنامه اقدام در طی مقاله ای مجله اطلاعات هفتگی. 15- کتاب عایشه بعد از پیغمبر، کورت فریشلر، برگردان ذبیح الله منصوری، صص 407 تا 410. متاسفانه هیچ یک از کتبی که توسط مرحوم ذبیخ الله منصوری به فارسی ترجمه شده اند از جهت اصالت منبع قابل استناد نمی باشند مگر آنکه نسخه اصلی و ترجمه نشدۀ آن خوانده شود. 16 - تاریخ طبری، ج 3، ص 6.- زندگانی امام حسین، ص 40. 17 - کتاب سرگشته در میقات، اندر پی خسی در میقات، م. اردوان، ص 291. 18- محمد بن جرير طبرى، تاريخ الامم و الملوك، ج 3، ص 477. 19- نهج البلاغه ص 127. 20- روضة الصفا، ج 2، ص 731. 21- ابوزيد عمربن بن شَبَّة، تاريخ المدينة المنورة، ج 4، ص 1289 22- شرح نهج البلاغه‏ى ابن أبى الحديد معتزلى، ج 10، ص 236، 23- عنوان کتابی در مراحل چاپ. 24- مقدمه ای در اسلام شناسی، میرفطروس، ص 103 به نقل از الفصل فی الملل ج 4، صص 100 و 102. 25- کتاب سرگشته در میقات، اندر پی خسی در میقات، م. اردوان، ص 292